مهمان ناخوانده

تجربه خیلی خوشایندی از مهمون ناخوانده ندارم. بچه تر که بودم عاشق مهمون ومهمون بازی. بیشتربه این خاطر که با پسرخاله دخترخاله ها کلی بازی میکردیم و نباید نگران چی درست کنم و چی بخرم که سالها بعد درگیرش شدم می بودم. بعد مهمونی هم میرفتم دنبال کار و زندگی فارغ از اینکه عمه عموپدرم چرا راجع به خاله پسردایی مامانم چیزی گفته یا چرا سر ختم فلانی اصغر جوشکار با زن دومش اومده. تو عالم بچگی مهمون خوب بود و‌حبیب خدا و متعلقاتش و تخم و ترکه هاش همبازی های من.

اول بار که با مهمون ناخونده برخورد کردم كه می خواستم با مامان برم بیرون. یادم نیست دقیقا کجاولی یادم هست که کلی ذوق داشتم. لباس خوبمو پوشیدم و موها شانه کرده اماده دم در منتظر مامان که حاضر شه. همیم که خواستیم در رو ببندیم دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن. خانم همسایه بود. بهش میگفتیم خانوم آوَخ( نمیدونم اسمش بود یا فامیلش، هر چی بود تو دهن نمی چرخید و هر بار که میخواستم اسمشو بگم اگه بابا اونجا نبود و صدامو از تو اتاق پشتی می شنید می گفت خلط و تفت رونندازی رو زمین برو دستشویی باریکلا پسرم). خانم آوخ یه خانم تپل بود با یه لب خندون، من و برادرمرو خیلی دوست داشت منم خیلی دوسش داشتم و با پسرش همبازي. ولی تا دلتون بخواد پرحرف بود وترکیب اون با مامان تركيب خوبي در نمي اومد، هر دو پر حرف.

در رو كه باز كردم بعد سلام و احوال پرسي گفت اِ ببخشيد داشتيد ميرفتيد بيرون. گفتم بله. ولي فكركنم نشنيد چون منو به دمپاييش هم حساب نكرد اومد تو و شروع كرد به صحبت با مامان. حرف زدو حرف زد و حرف زد و هي تخمه خورد وشكلات. چندين بار تو ذهنم مرور كردم ظرف تخمه و شكلات رو بدم دستش بگم اينو ببر خونه بخور فقط برو مي خوام برم بيرون ولي به اميد اينكه شايد يه فكر بهتربياد سراغم عمليش نمي كردم. با خودم فكر كردم اگه كفشای نوم رو بپوشم و جلوش جولان بدم شايد بفهمهولي فايده نداشت فقط گفت چه كفش خوشگلي و ادامه صحبت با مامان. فكر كنم يه دو ساعتي موندوقتي قيافه درهم منو ديد يادش اوفتاد وقتي اومده ازم پرسيده داري ميري بيرون. چون گفت خدا مرگم بده، این طفلك مي خواست بره بيرون پُشَم برم. مامان يه تعارفي كرد كه نه حالا مهم نيست فردا ميريم واون از خدا خواسته يه چند ساعت ديگه هم نشست. من اگر چه تموم مدت حرص ميخوردم و ناراحت كهچرا نميره ولي از يه طرف اميدوار كه بالاخره ميره، چون دير يا زود شوهرش ميرسيد خونه، و آوخ خانم"كوكب" خانمي بود واسه خودش و بايد ميرفت از شوهرش با غذا شايد هم نيمرو پذيرايي كنه

وقتی رفت مامان گفت بالاخره رفت. فهمیدم گرچه روحیه مامان بهتر از من بود و ظاهر رو حفظ میکرد ولی اون هم حوصله مهمون سرزده رو نداشته. اون روز حالم خيلي گرفت كه چه همسايه بي وقت و بي توجهي هست. هيچ وقت ديگه هم احساس قبل رو بهش پيدا نكردم. بعد از اون ماجرا احساس من بهش مثل حس بابام شد به اسمش.

بعد اون ماجرا ما مهموناي ناخوانده زيادي داشتيم شايد يه چند باري هم خودمون ناخونده شديم. ولی حس من به مهمون سرزده چندان تغییر نکرد راستش هر چی بزرگتر شدم بدتر هم شد. هرازچندگاهی که به مهمون ناخوانده فکر میکنم یا بهش برخورد میکنم باید یاد خودم بندازم که

اگر چه مهمون ناخوانده حضورش غیر منتظره است و معمولا ناخوشايند، اگر چه وقتي مياد نميدوني كي ميره،وقتی میاد صاحب خونه رو كه هيچ همه افراد اون خونه رو تحت تاثير قرار ميده ولي حقيقت اينه كه رفتنيه . بالاخره ميره! و اميد به رفتنش هست كه موندنشو قابل تحمل ميكنه

 بابای‌ دامبو

خدا رو  شکر والت دیزنی یه شاه شیر سخت که آدما فکر نکنن همه بچه‌ها مثل دامبو فقط مادر دارن و باباشون هر لک لکی میتونی باشه.

پدر شدن احساس عجیبیه. نه‌, من هنوز تجربش نکردم ولی‌ تا اونجا که یادمه نقش پدر در زندگی‌ یه چیزی شبیه  لجونرهای تیم ملّی تا وقتی‌ نیستن صحبت ازشون زیاده و کمکی که میکننن. وقتی‌ هم دعوت میشن به تیم ملی‌ یا نیمکت نشین میشن یا از لیست نهایی خط میخورن

مامانم که معتقد بود بابام نقشی‌ در تربیت ما نداشته و فقط پول میورده خونه و اگه مامانم نبود احتمالا ما هم بهتر از بچه‌های عمه و عموم نمیشدیم. به گفته مادرم بابام توی زندگی‌ ما فقط نقش گنج قارون رو داشته  فقط پول میورده.خیلی‌ وقتا هم که کاری می‌کردیم با مخالفت مامانم مواجه میشودیم و در جواب مخالفتش میگفتیم بابا هم همین کارو کرده یا بابا گفته اشکال نداره بارها بارها این جمله رو شنیدم که "هر کی‌ هر غلطی کرد شما هم باید بکینید به لقمان گفتن ادب از که آموختی گفت از بی‌ ادبان.

 و البته لازم به گفتن نیست که  این ژنّ بابامونم که دست از سرمون ٔبر نمیداشت و مثل آمریکا هر اشتباه و خبطی ازمون سر میزد تقصیر ژنّ گند بابامون بود.از انگشت کوچیکه پام با اون کمر باریکش تا کله تاسو و چشم‌های درشت، نه‌ ببخشید چشمام به مامانم رفته یا حداقل اون اینطور فکر می‌کنه 

اگه دانشکده پزشکی‌ نرفته بودم و کنه ماجرا رو نمیدونستم تحت القایات مامانم فکر میکردم یا مامانم مریم مقدس بوده و تنهایی ما رو دنیا آورده یابابام نقشش در تولید ما واقعا چیزی بیشتر از نقش لک لک توی فیلم دامبو نبودهفقط ما  رو گذاشته دم در خونه

همیشه وقتی‌ از یکی‌ دوستام که خودشون یا زنشون باردار بود می‌پرسیدم چی‌ دوست دارین از این جمله کلیشه‌یی خیلی‌ بدم میومد "سالم باشه فرقی‌ میکنه میخواد پسر باشه یا دختر سگ هم بود مهم نیست." دارم یه سوال میپرسم جوابش یا کلمست چرا شاهنامه میگین.ولی‌ اعتراف میکننم که الان اگر کی‌ ازم همین سوالو میکنه کلی زبونمو گاز میگیرم که شاهنامه نگم و بجاش یه کلمه بگم "دختر"

چند روز پیش که آهنگ گذاشتیم کلی رقصید داریم کم کم خودمونو برای اومدن یه مهمون کوچیک آماده می‌کنیم مامانش امروز رفت براش تخت ببینه باید بهش می‌گفتم یه تختی پیدا کنه وسطش میله باشه شاید خواست "پل دنس" کنه

به ما که گفتن دختره حالا اگه چند ماه دیگه یه چیز دیگه در اومد هم خیلی‌ مهم نیست فقط سالم باشه

هیچ آدمی شبیه هیچ آدمی‌ نیست

یادش به خیر وقتی‌ هنوز اسکناس ده تومنی با آرم مدرس هنوز برای خودش پولی‌ بود. اون موقع‌ها ده تومنی و بیست تومنی پول رایج بود برای همین معمولا وقتی‌ به دستت میرسید اونقدر توی دست آدمای مختلف گشته بود که بیشتر لاشه از اسکناس باقی‌ بود و اونقدر چروکو کثیف و تاخورده بود که عکس مدرس خیلی‌ پیرتر از خودش میفتاد اگه کمی‌ دقت میکردی می‌تونستی تبدیل چهره مدرس به جنتی رو به خوبی تشخیص بدی

یادمه هر وقت هم که میومدم خونه مامانم میگفت دستتو شستی دست به این پولای کثیف زدی

بزرگتر هم که شدم دیدم پول نه تنها دست رو، که روح و دل‌ آدم رو هم کثیف میکنه

فقط هنوز نفهمیدم روحت که کثیف شد چه جوری میشه تمیزش کرد

پی‌ نوشت: لطفا کامنت نذارید با "توبه" و "یاد خدا"

E=MC ^2


یه رفیق داشتم خونش یه چیزی بود ما بین بازار شام و طویله  هر وقت هم بهش میگفتم اخه تو چقدر شلخته‌ای میگفت من شلخته نیستم فقط نحوه چیدمانم فرق میکنه.

بدی خونه کوچیک اینه که به همون سرعت که میشه تمیزش کرد به همون سرعت هم میشه کثیفش کرد فقط کافیه ظرفهای یک وعده رو نشوری یا یه  روز سفره رو جمع نکنی. ولی‌ تو خونه‌های بزرگ هر چقدر هم "نحوه چیدمانت" فرق بکنه آلودگی‌ بصری زیادی ایجاد نمیکنه. اصولا درجه تمیزی خونه رو به راحتی‌ میشه از فرمول زیر محاسبه کرد:

 حوصله صاحب خونه  X مساحت خونه 

کالیبر صاحب خونه

  از اونجا که پول صاحب خونه نسبت مستقیمی با مساحت خونه و نسبت غیر مستقیمی‌ با کالیبر صاحب خونه داره فرمول فوق به صورت زیر قابل تبدیل است

درجه تمیزی خونه = حوصله صاحب خونه X  پول صاحب خونه X پول صاحب خونه 

به عبارت دیگه 

درجه تمیزی خونه=حوصله صاحب خونه X (پول صاحب خونه)2

   =Mood.Cash2

 

بچه‌های جنگ

-عجیبه که الان که اینو میشنوم کلی‌ خاطرات برام زنده میشه.عجیبتر اونه که اکثرا خاطرات خوب و خنده دارین.  

  خانوم اون کله رو بکش کنار ....

U Dumb Stupid or Urine Drug Screen  :UDS

مادرم هر وقت که میخواست یه حرفی آزمون بکشه یه روش خاص داشت میگفت "بهتره خودتون بهم بگین من که بالاخره میفهمم" راست هم میگفت نمیدونم چه جوری و از کجا بالاخره میفهمید قضیه از چه قرار بوده واسه همین من هم بعد یه مدت تلاش بیهوده نمیکردم و خودم همه چی‌ رو میگفتم قبل از اینکه اون "بالاخره "بفهمه

به‌‌ مریضه میگم کوکاییین مصرف میکنی؟  میگه نه‌ . میگم تاحالا حتی یه بار هم مصرف نکردی ؟ میگه نه‌ میگم خیلی‌ مهمه که به‌‌ من بگی‌ چون دارویی که الان میخوم بهت بدم با کوکایین تداخل داره ممکنه بمیری. میگه نه‌ تاحالا لب نزدم. حالا دهنش بو سیگار میده یه نقطه سالم هم روی بدنش نیست که عکس خر  و الاغ خالکوبی نشده باشه. از اونجا که  دکتر  House معتقده همه آدما دروغ میگن و وقتی دیدم که خودش نمیخواد مقر بیاد دیدم چاره یی نیست مگه اینکه  "بالاخره" خودم بفهمم  برا همین تصمیم گرفتم تست اعتیاد به مواد براش بفرستم .

به‌‌ پرستار الاغش میگم براش تست UDS بفرست  جلو مریض برگشته میپرسه برای تست اعتیاد به مواد میخواین دیگه؟ توی دلم میگم پ نه‌ پ می‌خوام بفرستم ننت قاطی غذات کنه اینقدر خری.الاغ اگه میخواستم مریض بفهمه برا چی‌ تست ادرارشو میفرستم که نمیگفتم UDS  میگفتم  تست اعتیاد به مواد.حالا مریض هم حاج و واج داره به‌‌ من نگاه میکنه واسه چی‌ تست اعتیاد به مواد.

خودمو  به‌‌ نشنیدن میزنم میپرسم دردت چند وقته شروع شده؟

هیچی‌ هندیش به‌‌ درد نمیخوره از جمله پرستاراش

Masochism



با اینکه میدونم هر وقت پستها و کامنتاتو رو میخونم صدای کشیده شدن میخ افکارت  روی بدنه مغزم تاهفته‌ها توی گوشم زنگ میزنه  و آزارم میده ولی‌ بازم میخونمشون.

درست  مثل آدمایی که اگر  هزار بار هم نوشته گنده "تازه رنگ شده " رو ببینین تا با انگشتشون امتحان نکنن باور نمیکنن تازه رنگ شده

Who is right?

آبجی من علاقه زیادی به فیلمهای هندی داشت و من همیشه مشتاق بودم ببینم این همه علاقه از کجا آمده تا اینکه دکتر افتخار داد و چبد روزی مهمونم ‌شد. آپارتمان من دست کمی از اتاقای هتل نداره فقط یه هوا کوچیکتره. اشپزخونه و پذیرایی و تخت خواب همه توی یه فضای ۴ در ۴ متری جاسازی شده .وقتی‌ میخوابم پام  توی ظرف آجیله روی میز پذیراییه  و دماغم کنار شعله پخش کن وسطی گاز.

وقتی‌  دکتر که اومد پیشم کلی‌ خوشحال شدم. همیشه وقتی یکی‌ تو خونه هست احساس خوبی دارم (حداقل اکثر مواقع).برای اوّلین بار بود که میومد خونم و تا حالا هنوز خونم رو ندیده بود.  از اوّلین سوالش  وقتی که وارد خونه ‌شد یه کم تعجب کردم چون پرسید تلویزیونت کجاست؟  گفتم میخوای کجا باشه . سمت چپ اشپزخونه بین تولت و پذیرایی. برای چی‌؟ گفت   یه سریالی هست که من دنبال می‌کنم می‌خوام  وقتی میری سر  کار و نیستی‌  ببینم. پرسیدم چه سریالی هست ؟ گفت سریال مکزیکی.    منم  به هر‌ بدبختی بود کامپیوترمو به تلویزیون وصل کردم تا  موقع‌هایی‌ که من خونه نیستم دکتر حوصبلش سر نره و بتونه خودشو سرگرم کنه تازه کلی زمان گذاشتم بهش آموزش آینترنت دادم. بسیار مشتاق بودم ببینم این سریالی که آقام دنبال میکنه چی‌ هست .این حس کنجکاوی من ولی خیلی‌ زود ارضا  ‌شد چون ‌ عملا آ قام نه‌ تنها موقع‌هایی‌ که من سری کار بودم سریالو میدید موقع‌هایی‌ هم که من از سر  کار میومدم خونه باز پخششو میدید. اوّلین باری که سریالو دیدم فهمیدم دست کمی از فیلمای هندی نداره شاید بشه گفت مکزیک شعبه  هنده در امریکایی جنوبی

دیشب از سردرد داشتم میمردم این بود که زود رفتم بخوابم. دکتر داشت بازپخش سریال هندی مکزیکیشو  میدید شاید فکر میکرد ممکنه توی بازپخش یه سری از دیالوگا عوض شن نمیدونم

خلاصه من با سر دردی عمیق رفتم توی تخت ولی‌ تا موقعی که دکتر سریالشو تموم نکرد و   تلوزیون رو  خاموش نکرد عملا خوابم نبرد چون هم صدا و هم نور تلوزیون اذیتم میکرد. فکر کنم حدود ساعتای ۱۱- ۱۱  و نیم   بود که اومد خوابید و منم کلی خدا رو شکرکردم که لاقل میتونم بخوابم ولی چشتون روز بد نده که ساعت حدودا ی ۲ صبح بود که دیدم صدای تلوزیون بلنده چشامو به‌ زور باز کردم دیدم بله دکتر نمیدونم از کجا یه فیلم هندی دیگه پیدا کرده و مشغول دیدنه. منم توی رو دربایستی آاقام گیر کرده بودم روم نمیشد بهش بگم آخه پدر من شب جمعه ای  جون مادربزرگ(ویا همون ننت) بذار بخوابیم

یادم میاد تای ساعت ۴ صبح که فیلم تموم ‌شد و دکتر دوباره تلوزیونو خاموش کرد نتونستم بخوابم ولی خوب باید اعتراف کنم  خوشحال  بودم چون فردا تعطیل بود حداقل میتونستم  هر‌ وقت خوستم از خواب بیدار شم. دکتر هم که ساعت ۴ داشت میخوابید پس خیلی‌ جای نگرانی نبود با یه حساب سرنگشتی ۶ ساعت هم که میخواست بخوابه ساعت میشد ۱۰ که خیلی‌ بد نبود. این بود که لحافو کشدم روی سرم که توپ بخوابم

راستی‌ یادم رفت بگم از اونجا که وقتی‌ مار از پونه بدش میاد  دم  خونش سبز میشه  توی طبقه من یه چن تا هندی زندگی‌ میکنن. اصولا   ادمای پر سری و صدائی نیستن . ولی هندین دیگه ازشون همه چی‌ میشه انتظار داشت .وقتی‌ صداشونو شنیدم که ساعت ۷ صبح دارن ول ول میکنن  تعجب نکرم .عصبانی از خواب پشدم که برم در خونشوبن در بزنم هر‌ چی‌ از دهنم در میآید نثارشون کنم که آخه مگه شما خواب و خوراک حالیتون نمیشه مگه شما نمیفهمین آدما روز تعطیل میخوان بخوبن.

توی حال خواب و بیداری  و در حالی‌ که داشتم یه مشت فحش فارسی‌ رو  به‌ انگلیسی توی ذهنم‌ ترجمه میکردم  که نثار همسایه‌های به نسبت محترمم بکنم   دیدم خبری از دکتر نیست. از اونجا که  آپارتمانم خیلی‌ بزرگ نیست (یعنی‌ اصلا بزرگ نیست )پیدا کردن دکتر خیلی‌ طول نکشید. دیدم که دکتر بیداره و دوباره پای تلوزیونه و صدای اون هندیای زبون نفهم صدای فیلم هندی که آقام داره کله سحری می‌‌بینه

اونجا بود فهمیدم آبجیم بچه حلال زاده باباشه(پی‌ نوشت این که من به مامانم رفتم توی این یه مورد)

به تمام موارد بالا  خر و پفا و اینکه   آقام شبا سردش میشه و کولر رو  خاموش میکنه   رو هم اضافه کنین. ولی با این وجود خیلی‌ خوشحالم که اینجاست. یکی‌ میگفت موقع‌های سختی  وقتی‌ یکی‌ کنارت هست خیلی‌ نعمته.راست میگفت .     

هر‌ چند تعداد این دستهٔ آدما لزوما زیاد نیست ولی بعضیا   گاهی‌  وقتا متوجه نیستن که علأقشون لزوما با علائق دیگران همخونی نداره. میخوان کاری رو  که دوست دارن بکنن بدون توجه به اینکه بقیه چی‌ فکر میکنن.  مطمئن نیستم  واقعاً چه قدر اینکار درسته 


تفاوت از زمین تا آسمان

The difference between science and counter-science is the difference between Nioton's Gravity and astronomy    

A  simple way of explaining complicated words

"    ازدواج کردن درست مثل کولونوسکوپی کردن میمونه.  فکرش ترسناکتر از خودشه "

بچه پرروو

گفت من  پور آرینم .میبدی نیستم . گفتم از خدات  باشه میبدی باشی‌ .  پور آرین که خوب نیستpoor   یعنی‌ فقیرمیخوای هم باشی‌ فقط آرین باش .گفت فقیر بودن بهتر از  butt بودنه.

دهن به‌ دهن شدن با بچه خیلی‌ کوچیکی داره والا یه چیزی بهش میگفتم تا اونجاش بسوزه.

-----------------------------------------------------------------------

خود فریبی 1. آخی چه بامزه

خود فریبی 2. اصلا فکر کنم منظوری نداشته . این بچه  آمریکاییا  اصولا توی تلفظ "د" مشکل دارن

 

 به همین سادگی‌ به همین خوشمزگی...پودر ماکارونی رشد

وقتی‌ کتابخونه درس میخوندم یه دختر هندی پزشک بود که از هند اومده بود داشت برای امتحانای دندانپزشکی درس میخوند. برام همیشه خیلی‌ جالب بود که چرا آدمی که پزشکی‌ خونده چرا عوض درس خوندن برای تخصص دارره کلّاً یه رشته‌ دیگه میخونه. یه بار ازش پرسیدم جوابش خیلی‌ جالب بود:

پزشکی‌ رو که بلدم حالا می‌خوام یه چیزی بخونم که بلد نیستم.

من که فکر می‌کنم چیرت میگفت و هدفش از دندان پزشکی خوندن یه چیز دیگه بود  چون  اصل جملش بی‌ معنا بود مگه میشد پزشکی رو توی چند سال یاد گرفت (مگه کتاب آشپزی رزا منتظمیه؟؟)

قضیه اینه که فکر میکرد دندان پزشکی  یه جورایی بهتر از پزشکیه. درست مثل خیلی‌ از ماها که داشتن اونچه که بقیه دارن آرزومونه غافل از اینکه شاید داشته‌های ما هم آرزوی اونا باشه...


آرشیا معلم میشود


دکتر همیشه معتقد بود اگه انگلیسی‌ میدونست الان خیلی‌ پیشرفت کرده بود و الان که ماه رو هم گرفته بود. هر چی‌ هم ما سعی‌ کردیم بهش بقبولونیم که بابا، یوری گاگارین که رفت کره ماه روس بوده و اگه میخواد بره کره ماه باید روسی یاد بگیره نه انگلیسی‌ فایده نداشت. دکتر پاشو توی یه کفش کرده بود که الا و للا انگلیسی‌ مادر همه پیشرفتهاست بنده خدا هم واسه خرج انواع کلاسی زبان ما پول میداد. هر چی‌ بهش میگفتم خوب بابا زبون یاد گرفتن که کار نداره از همین الان شروع کنه میگفت نه‌ دیگه الان فایده نداره میگفتیم آخه چرا میگفت یوری گاگارین ماه رو گرفت تموم شد. ولی فکر کنم یه مقدار زیأدش بر میگشت به‌ حوصله و از این حرفا.

خلاصه دکتر بی‌ خیال کره ماه رفتن شد تا امسال که به‌ ترفندی دکتر تصمیم گرفت به‌ مکتب بره و انگلیسی‌ یاد بگیره. معلمش هم قرار شد کسی‌ نباشه به‌ جزٔ ارشیا.

یاد وقتی افتادم آرشیا دو سالش بود و باباش برای یادگرفتن زبان فارسی‌ فرستادش ایران. ما باهاش فارسی‌ حرف میزدیم و اون انگللیسی جواب میداد. بعد یه مدّت دیدیم فایده نداره ما هم شروع کردیم به‌ انگلیسی‌ حرف زدن باهاش خوب یادمه که یه بار باباش از آمریکا زنگ زد که آرشیا فارسیش بهتر شد گفتم فارسی‌ اون که فکر نکنم ولی انگلیسی‌ من چرا. البته بگم هدف واقعا آموزش انگلیسی‌ به‌ دکتر نبود که دکتر واسه رسیدن به‌ هدفش احتیاجی به‌ یادگیری انگلیسی‌ نداشت و باید روسی یاد میگرفت دکتر هدف فرضی بود و هدف اصلی‌ آرشیا بود.

آرشیا خیلی‌ دیکتش خوب نبود و به‌ طریقی میخواستیم تشویقش کنیم که دیکته کار کنه برا همین مامانم پیشنهاد کرد از دکتر به‌ عنوان سیبل استفاده شه. این بود که یه روز به‌ آرشیا گفت پسرم میدونی‌ که بابابزرگت چند وقت دیگه باید امتحان انگلیسی‌ بده بهتره که تو باهاش کار کنی که یه وقت رفوزه نشه. آرشیا هم قبول کرد. آرشیا به‌ تاریخ جنگ جهانی و تاریخ آمریکا خیلی‌ علاقه نشون میداد واسه همین فوری کتاباشو آورد و شروع کرد از دکتر سوالای تاریخی پرسیدن،اسم اولین رئیس جمهور آمریکا کی‌ بوده؟ آمریکا چنتا ایالت داره ؟فلان ایالت کی‌ تشکیل شد و...

مامان که دید آرشیا انگار داره به‌ بیراهه مکیره گفت نه‌ پسرم از این سوالا ازش نمیکنن فقط امتحان دیکته باید بده و بتونه خوب حرف بزنه. آرشیا ترجیح میداد معلم تاریخ باشه تا دیکته برا همین خیلی‌ با بی‌ میلی قبول کرد که با دکتر دیکته کار کنه. یه سری کاغذ سفید اوردو شروع کرد به‌ دیکته گفتن.

نیم ساعت بعد سرّ و صدای جر و بحث دکتر و آرشیا همه خونه رو پر کرده بود.اومدیم ببینیم چه خبر شده. ظاهرا دکتر تو دیکته نمره نیورده بود و داشت سرّ نمره چونه میزد.

گفتم خوب دائی حالا چند شده گفت منفی F دکتر هم از اونور که نه‌ من یه غلط بیشتر نداشتم. اون روز به‌ هر ترفندی بود برای دکتر ریش گرو گذاشتیم تا معلمش ببخشدش و دوباره دکتر رو به‌ شاگردی قبول کنه یه مدّت به‌ همین منوال گذشت دکتر هم تو زبان پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرد بود و منفی F ش رو تبدیل کرد به‌ F.با این حال معلمش اصلا ازش راضی‌ نبود یعنی بیشترش حوصله تدریس نداشت و ترجیح میداد بازی کنه و تلوزیون ببینه این بود که به‌ هر بهانه‌ای کلاسا رو تعطیل میکرد.

یه روز مامانم بهش گفت آرشیا چرا دیگه به‌ بابابزرگت دیکته نمیگی‌؟ گفت من فکر کردم دیدم بهتره که شما بهش دیکته بگید. شما بهتر این کار رو میکنید.مامانم هم که دستشو خونده بود گفت نه‌ آخه تو خیلی‌ بهتری. نیست اینجا به‌ دنیا اومدی انگلیسی‌ رو بدون لهجه صحبت میکنی من انگلیسیم به‌ خوبی‌ تو نیست تازه لهجه هم دارم

گفت نه‌ به‌ نظر من که شما انگلیسیتون خیلی‌ خوبه اصلا هم لهجه ندارید اصلا مثل آمریکاییا صحبت میکنین.مامانم یه نیم ساعتی‌ تلاش کرد ولی بی‌ فایده بود

خلاصه ارشیا از معلّمی انصراف داد از اونجا که مامان من هم خیلی‌ حوصله معلّمی نداشت و ترجیح میداد جدول حل کنه و تلویزیون ببینه کلاس درس دکتر تعطیل شد. بنده خدا این آرزوی کره ماه رفتن به‌ دلش موند

توی این مطلب که معلم خوب خیلی‌ کمک کننده است شکی‌ نیست ولی من فکر می‌کنم رفتن به‌ گره ماه بیشتر انگیزه میخواد

داستانهای من و ارشیا: کادو تولد

 

تولد مریم بود هنوز فرصت نکرده بودم براش چیزی بخرم کلی با خودم کلنجار رفتم که چی‌ براش بخرم. به‌ نظرم خرید تولد واسه خانوما سخت‌ترین کار دنیاست میدونم الان خیلی‌ دخترا میگن :"واسه دخترا کادو خریدن که خیلی‌ کار آسونیه این همه چیز هست که میشه براشون خرید"  اتفاقا من فکر می‌کنم دقیقا مشکل از اینجا ناشی‌ میشه که برای دخترا خیلی‌ چیزا میشه خرید برای همین هم انتخاب سخته فرق بین خرید کردن برای پسرا و برای دخترا دقیقا مثل غذا خوردن تو ساندویچ فروشی هایداست و غذا خوردن تو رستوران ژاپنی

وقتی میخوای واسه پسرا خرید کنی تکلیف معلومه فقط کافیه بین کیف پول و ادکلن و ساعت و کراوات یکی رو انتخاب کنی.   دقیقا مثل خرید ساندویچ از رستوران هایدا ، کافیه بین ساندویچ بره(=کیف پول)، ساندویچ مخصوص هایدا(=ساعت)، ساندویچ خشک(=کراوات) یا ساندویچ مرغ تنوری(=ادکلن) یکی رو انتخاب کنین.آخر سرّ هم همش ساندویچه.   به‌ راحتی سیر میشین(ترجمه  =هر کدومشو بخرین پسرا خوشحال میشن کلی هم حال میکنن)خیلی‌ هم گرون نیست .ولی خرید واسه دخترا درست مثل رفتن به‌ رستوران ژاپنی  میمونه بایه عالمه تنوع غذائی از انواع سوشی و ساشیمی بگیر تا انواع رول هی‌ ورق میزانی‌ از صفحه اوّل به‌ صفحه پنجم دوباره بر میگردی اخر سرّ هم نمیدونی کدوم غذا رو انتخاب کنی همش خوبه هیچ کدومش هم سیرت نمیکنه(ترجمه =فرق نمیکنه کدوم رو بخری دخترا مئعمولا سلیقشون با شما سازگار نیست) اسمش هم اینه که فقط یه نوع غذا دارن:غذا ی دریایی(ترجمه=خرید کردن واسه دخترا که خیلی‌ کار آسونیه)

خلاصه با کلی کلنجار رفتن اخر سرّ تصمیم گرفتم یه دونه از آین کارتای هدیه بگیرم که هر چی‌ خودش دوست داشت بخره(ترجمه رستورانیش میشه: برو یه رستوران ژاپنی هر چی‌ خواستی بخور به‌ خرج من ولی‌ بیشتر از این هم نخور)

فقط مونده بود یه کارت تبریک هم براش بخرم. من و ارشیا خونه تنها بودیم باباش قرار بود ببردش بازی بسکتبال لباساشو پوشیده بود و آماده بود که باباش بیاد تا برن.

بهش گفتم آرشیا بیا بریم بیرون برای مامانت کارت تولد بخریم آرشیا که میترسید تو مدّت زمانی که ما میریم ممکنه باباش بیاد خونه و ببینه که اون نیست بذاره بره اصلا دلش نمیخواست برای پنج دقیقه هم که شده خونه رو تنها بذاره اینه که گفت میدونی‌ چیه دائی من میگم بیا خودمون براش کارت درست کنیم گفتم چه جوری؟رفت یه  کاغذ آورد از وسط تا کرد گفت رو یه نصفش نقاشی می‌کنیم بین دو تا هم چیز مینویسیم گفتم خیلی‌ خوب...حالا تو بنویس من یه فکری می‌کنم واسه خودم...(ترجمه=خدا کنه باباش زودتر بیاد منم برم یه دونه از این کارتای آماده بخرم واسه تولد آبجیم)

خلاصه شروع کرد به‌ درست کردن کارت تبریک تولدش: اوّل شروع کرد به‌ نوشتن:

"مامان تو بهترین مادر دنیا هستی، من خیلی‌ خوشحالم که تو امروز به‌ دنیا اومدی،تو عین ستاره‌های هالییوود میمونی تولدت مبارک

پسرت آرشیا"

بعد هم شروع کرد به‌ نقاشی کردن اوّل خودش رو کشید بعد مادرش رو که دست هم رو گفته بودن بعد هم یه درخت کشید اخر سرّ هم شروع کرد به‌ کشدن قلب و بقیه صفحه رو با قلب پر کردن ۴،۳،۲،۱، تا ۱۵ تا... همینجوری قلب می‌کشید دیگه خودش و مادرش و درخت داشتن بین قلبا گم میشدن گفتم دائی بسته چقدر قلب میکشی همین قدر که کشیدی بسته گفت نه‌ دائی تو نمیدونی دخترا قلب خیلی‌ دوست دارن هر چی‌ بیشتر بکشی بیشتر خوشششون میاد

فکر کنم مریم اون سال یکی‌ از بهترین هدیه‌های تولدش رو گرفت نه‌ از من که از آرشیا اینو از برق چشاش وقتی‌ کارتشو میخوند و نقاشیش رو نگاه میکر فهمیدم اگرچه مطمئنم تعداد قلبها هم بی‌ تاثیر نبوده ولی بیشتر به‌ خاطر اینکه برای اون هدیه وقت صرف شده بود و از صمیم قلب کشیده شده بود .اینه که اگر خواستین برای یه دختری هدیه بخرین اگه بتونین بهش بقبولین که برای پیدا کردن اون رستوران ژاپنی واقعا وقت صرف کردین تا به‌ بهترین جا ببرینش و همینجوری صفحه اوّل نیازمندیها رو باز نکردین و اولین رستورانی رو که به‌ چشتون خورده انتخاب نکردین در اون صورت اگه توی اون رستوران فقط یه سوپ هم براش بخرین از نظرش بهترین غذا ی شهر رو خریدین

داستانهای من و ارشیا:آرشیا عاشق میشود( قسمت دوّم)

ساعت حدودای ۷-۷:۳۰ بود شاید هم کمی دیرتر که بابک و فریناز اومدن یه سلامی به‌ همه کردندو رفتن توی حیاط جایی‌ که بقیه بچه‌ها بودن

آرشیا هم اومد یه سلامی به بابک و فریناز کرد دست داد و رفت

یه لحظه احساس کردم یکی‌ داره لباسمو میکشه

دیدم آرشیاست گفتم :

چیه دائی؟

در گوشم گفت" دائی ٔگل داری؟"

گفتم نه‌ واسه چی‌ میخوای

گفت می‌خوام بدم به‌ اون خانوم خوشگله

گفتم نه‌ دائی ٔگل ندارم یه چی‌ دیگه بهش بده مثلا برو بهش توت فرنگی بده

که‌ای کاش نمیگفتم یهو دیدم انگار که به‌ آبا و اجدادش فحش داده باشم پاشو کوبوند زمین که" من میگم ٔگل می‌خوام ٔگل یعنی ٔگل وقتی میگم ٔگل می‌خوام منظورم گله توت فرنگی و پرتقال نیست

وقتی دیدم اصلا شوخی‌ نداره یه ٔگل از تو گلدون رو میز کندم و دادم بهش

حدس زدن بقیه ماجرا خیلی‌ سخت نیست. آرشیا با شاخه ٔگل رفت سراغ فریناز و ٔگل رو تقدیمش کرد

تمام  شب هم کار ما خندیدن به‌ عشق پاک آرشیا و دادن آب یخ به‌ بابک بود که یه رقیب عشقی پیدا کرده هر چند که خیلی‌ سعی‌ میکرد خودش رو خونسرد نشون بعده و حتّی با رقیب عشقیش مسابقه رقص هم گذاشت

بچه‌ها موجودات خارق العاده ایی هستن میدونن چی‌ میخوان و واسه به‌ دست اوردنش هم همه کاری میکنن خیلی‌ هم به‌ عواقب کارشون فکر نمیکنن. برای اسباب بازی که دوست دارن گریه میکنن پا زمین میکوبن فحش میشنون اخم پدر مادرشون رو تحمل میکنن ولی بلاخره اسباب بازی رو که دوست دارن میخرن. ولی آدم بزرگا هنوز نمیدونن کاری رو که دلشون بهشون میگه بکنن یا کاری رو که عقلشون میگه سرّ این هم ساعتها بحث میکنن و کتابها و مقاله مینویسن اخر سرّ هم نمیدون کدوم کدومه ولی بچه‌ها میدون که توت فرنگی کار ٔگل رو نمیکنه و در این مورد شکی هم ندارن

داستانهای من و ارشیا: آرشیا عاشق میشود (قسمت اوّل)

من تولد ۲۹ سال و ۹۹ سنتیم رو توی آمریکا گرفتم. تازه اومده بودم و خواهرم که فکر میکرد داداشش دیگه شاخ غول رو شکسته برام یه تولدی گرفت آنچنانی. شب قبل تولد هم دو تا از دوستام با خانوماشون اومدن مهمونی خونمون. شب خیلی‌ خوبی‌ بود کلی گفتیم و خندیدیم. آهان اصلا یادم نبود باید درباره آرشیا بنویسم هر چی‌ باشه قراره اینجا در مورد خاطرات خودمو و آرشیا بنویسم.

آرشیا پسر بچه خوش سرّ و زبون و معاشرتیه. خیلی‌ زود با همه از آدم بزرگ و کوچیک دوست میشه چون  خیلی‌ خوب قلق آدما دستشه مثلا میدونه آدما دوست ندارن باهاشون مخالفت بشه واسه همین هم هر جای یه چیزی میگه که با مخالفت طرف مقابل روبرو میشه فوری تغییر روش میده. مثلا یه بار به‌ من گفت " دائی میدونی‌ قویترین ارتش دنیا مال کیه؟" من هم که میخواستم یه کم سرّ به‌ سرش بذارم گفتم "آره مال ایرانه"

گفت "نه‌ مال آمریکاست" گفتم "نه‌ تو نمیدونی ارتش ایران خیلی‌ قویتر از ارتش آمریکاست" خلاصه یه ۵ دقیقه ایی از من اصرار و از اون انکار. من میگفتم ارتش ایران قویترینه اون میگفت ارتش آمریکا. بعد که دید به‌ جایی‌ نمیرسه گفت " میدونی‌ چیه دائی من الان که فکر می‌کنم می‌بینم تو داری درست میگی‌ من اصلا یادم نبود که آمریکا و ایران با هم دیگه متحدن ما جفتمون قویترین ارتش دنیا رو داریم گفتم ولی ما با آمریکا متحد نیستیم گفت ولی ما جفتمون یه دشمن مشترک داریم که بعد از آمریکا و  ایران سومین ارتش قوی دنیا رو داره(به‌ نوع  جمله بندی دقّت کردین!!)منظورم چینه ما لازمه با هم دیگه متحد بشیم و الا خیلی‌ زود باید جامون رو به چین بدیم

اینا رو گفتم که بگم اصولا آدم خیلی‌ پر حرفیه و هر جای آدم ببینه فوری سرّ صحبت رو باز میکنه. اون شب اومد یه سلامی کرد و یه مدّت کوتاهی اونجا بود و بعد هم غیب شد من هم که گرم صحبت با دوستام بودم خیلی‌ متوجه عدم حضورش نشدم. شب که شد بابک و فریناز رفتن ولی روزبه و آناهید شب رو پیش ما موندن.

فردا صبح ساعت ۶ بود که دیدم آرشیا اومد دم در اتاق

دائی دوستات دیشب رفتن؟

نه‌ دو تاشون  موندن

اون خانوم خوشگله هم موند؟

شصتم خبردار شد که آقای آرشیا از خانوم یکی‌ از بچه‌ها خوشش اومده و دلیل سکوت دیشبش هم همون بوده. یه لحظه که فکر کردم یادم افتاد که وقتی با فریناز سلام علیک  میکرد خیلی‌ سرّ به‌ زیر و ساکت بود حدس زدم احتمالا منظورش فرینازه. ولی خودم رو زدم به‌ کوچه علی‌ چپ و گفتم نه‌ دائی آناهید مونده.

گفت نه‌  منظورم  اون یکی‌ خانوم خوشگله است

فهمیدم د بیا آرشیا عاشق شده...

گفتم نه‌ دائی اونا رفتن ولی شب برای تولد میان

دیگه از آرشیا تو طول روز خبر نداشتم فقط یه چند باری اومد سوال کرد که " مهمونی کیه؟بچه‌ها کی‌ میان" و از این حرفا

بهش گفتم فکر کنم حدود ساعت ۷ بیان.

ساعت ۶ بود که دیدم اومد پایین دامن مامانشو کشید و بردش یه کناری یه چیزی در گوشش گفت و رفت تو اتاقش

دیدم مریم داره میخنده گفتم چی‌ میگه گفت میگه بهترین کت شلوار من کدومه و کدوم کراوات بهش میاد

دیدم آرشیا حسابی داره خودشو واسه شب آماده میکنه.

نیم ساعت بعد آرشیا کت و شلوار پوشیده، کراوات بسته روی مبل نشسته بود و دققه شماری میکرد تا ساعت ۷ شه

ادامه دارد ....





داستانهای من و ارشیا:  بچه حلالزاده

 

۷-۸ سال پیش در یه روزی مثل همه روزا ارشیا متولد شد. اونم چه روزی،سالروز ورود امام به‌ ایران. از اون روز به بعد هم خیلی‌ اتفاقای دیگه زندگی‌ من و خواهرم و خونوادش یه جورایی با اتفاقات بعد ورود امام به ایران و سالهای بعدش همخوانی پیدا کرد. خوبیش این بود که وقتی تصمیم گرتفتم خاطرات خودم و ارشیا رو بنویسم به‌ یاد آوردن تقارن زمانیش خیلی‌ سخت نمی بود. مثلا این که تولدش با سالروز ورود امام به‌ ایران یکی‌ شده بود یا اینکه پس از  ورودش یه انقلاب عظیم تو خونواده خواهرم اینا اتّفاق افتاد که شبا خواب و از ازشون گرفت و نه‌ تنها نفت و آب سرّ سفرشون نیورد که هر چی‌ هم توو سفرشون بود درو میکرد.

ارشیا رو وقتی اولین بار  حدود یک  سالش بود اووردن ایران. اولین نوه خانواده بود و کلی مورد توجه. روزی نبود که دکتر بیاد خونه و واسه ارشیا یا مامانش چیزی نخریده باشه.

تفریح من و برادرم هم بردن ارشیا به‌ بیرون بود. ارشیا پسر بچه بانمکی بود که اگرچه یه سالش بیشتر نبود ولی کم و بیش یه کلمه‌هایی‌ به  انگلیسی‌ میگفتو و خلاصه جون میداد واسه دختر بازی. فقط کافی‌ بود بریم کنار یه دختر و ارشیا یه صوتی از خودش در بیاره ،خیلی‌ هم خروجی  صوت مهم نبود همین که منبعش آرشیا بود و همین که صوت بودار نبود کافی‌ بود تا دخترا دورش جمع بشن و ما هم به‌ بهانه آرشیا سرّ صحبتو باهاشون باز کنیم

دخترا از عروسک خوششون میاد چه عروسکی بهتر از یه پسر یا دختر بچه ناز که حرف هم میزانه و از خودش صدا هم ایجاد میکنه و گاهی‌ هم به‌ تغییر قیافه و شکلک دراوردنشون واکنش نشون میده. حتّی مالزی و

اندو نزی با این همه پیشرفتشون تو ساخت عروسک هنوز نتونیستن همچین عروسکی بسازن

آین بود که   سرّ اینکه کی‌ آرشیا رو بیرون ببره   همیشه بین پسرای خونواده دعوا بود

یه بار که برده بودیمش بیرون از کنار یه دختر خوشگلی  رد شدیم حمید،برادرم گفت "دیدی چه تیکه‌ای بود" گفتم نه‌ حواسم نبود هنوز به‌ سرّ چهار راه بعدی نرسیده بودیم که دیدیم ارشیا داره یه چیزی میگه. فهمیدن یه بچه‌ای که تازه زبون باز کرده و نصف کلماتش رو تیکه پاره میگه تازه اونم به‌ یه زبون دیگه کار اصلا راحتی نیست. همونجور هم که گفتم ارشیا اولین نوه خونواده بود و همه منتظر بودن ببینن چی‌ میخواد که سریع واسش فراهم کنن و بدن دستش .دائی که  نتونه به‌ بچه خواهرش سرویس بده به‌ درد لای جرز دیوار میخوره

این بود که من و حمید گوشمون رو اوردیم ببینیم چی‌ میگه دیدیم انگشتشو دراز کرده به‌ یه سمتی و میگه "دائی تیکه.... دائی تیکه" وقتی جهت دستشو دنبال کردیم دیدیم داره به‌ یه دختر تیتیش مامانی اشاره میکنه.هر چند ما داییهای بی‌ عرضه‌ای بودیم نتونیستیم این دفعه اون چیزی رو که میخواست بدیم دستش (هر چند سعیمونو کردیم) از اون به بعد ارشیا کار ما رو راحت کرد یه جورایی چشم سوّم ما شده بود و اگه یه" تیکه "‌ای از زیر چشمانمون در میرفت این ارشیا بود با اشاره انگشتشو "تیکه .....تیکه " گفتنش توجهمون رو به‌ سایر تیکه‌های اطراف جلب میکرد.ما هم سعی‌ میکردیم درحد توانمون به‌ نیازای بچه خواهرمون جواب بدیم .خلاصه کار آرشیا اون روز شده بود عین ربات چشماشو به‌ اطراف چرخوندن و "تیکه" پیدا کردن

میگن بچه حلالزاده به‌ داییش میره ولی چرت میگن تیکه‌هایی‌ که اون روز آرشیا جمع کرد هیچ دخلی به‌ تیکه‌های داییاش نداشتن حداقل از نظر کمیت خیلی‌ که بیشتر از داییاش تیکه جمع کرد


مامان جون

بچه تر که بودیم هر وقت سرّ و کله مامان جون (مادربزرگم) از دور پیدا میشد فلنگو میبستیم  مادر بزرگ فقط در یک  صورت میومد سراغمون وقتی‌ به‌ قول خودش  یه تخمی گذاشته بودیم که در این صورت بازار نصیحت داغ بود و مادربزرگ اومده بود که نصیحت کنه. هر وقت مادربزرگم از دور پیداش میشد پسرخالم میگفت باز این "مامان جون منصح" سرّ و کلش پیدا شد. امروز دوباره یاد مادربزرگم افتادم. امروز یه نامه گرفتم از یکی‌ از این برنامه‌هایی‌ که براشون درخواست داده بودم گرفتم . متن نامه با متن بقیه نامه‌هایی‌ که تور این چند روز گرفتم فرق میکرد.


We would like to thank you for your expressed interest in our Internal
Medicine Residency Program. However, I regret to inform you that you have not
been selected to interview atXXX, as you didn't meet
one or more of our criteria. 

We do appreciate your interest and wish you all the best!  Good luck and God
bless in your future endeavors.  Remember, positive thoughts yield positive
results.  Also, know that things happen for a reason and that when one door
closes another one opens.

اگه انگلیسیتون مثل انگلیسی‌ آرش باشه ممکنه تو ترجمش به‌ به‌ مشکل بر بخورین   ترجمش  این میشه:

از اینکه که به‌ برنامه ما علاقه نشون دادین خیلی‌  ممنون  ولی باید بگیم که اگرچه   شما خیلی‌ خوبید و از سرّ ما هم زیادید  ولی‌ ما با شما حال نکردیم چون یه چیزی تو فرم درخواستتون نیست (که ما خودمون هم نمیدونیم چیه) و به‌ گروه خونی ما نمیخورید. ولی‌ به‌ هر حال از اینکه  به‌ برنامه ما توجه نشون دادین کمال تشکر را داریم. موفّق باشین و خدا پشت و پناهتون باشه. یادتون باشه اگه مثبت فکر کنین نتیجه خوب در انتظارتونه یادتون باشه اگه ما شما رو نخواستیم حتما یه خیری توشه و خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

اوّل بار که خوندم  یاد این فال روزانه توی روزنامه‌ها افتادم از همینا که میگه مثلا "امروز اتفاقی براتون میافته  که انتظارشو ندارین ولی  از فرصتهاتون استفاده کنین دشمنان دوست نما رو از خودتون دور کنید و..."با خودم گفتم نمیخوای مصاحبه بدی نده دیگه جان مادرت نصیحت نکن

ولی‌ هنوز چند دقیقه‌ای از این نامه نگذشته بود که یه نامه دیگه گرفتم (از یه برنامه  دیگه) به‌ این مضمون:


Thank you for your interest in the Internal Medicine Residency Program
at XXXX.  We regret to inform you that you were not selected for an interview

مرسی که علاقه نشون دادی ولی‌ متاسفیم که بگیم نمیتونیم برای مصاحبه دعوتتون کنیم.

با خودم گفتم "همین؟؟؟" وقت عزیز و گرانبهام به‌ یه طرف اگه پولی‌ رو که من صرف پر کردن فرمهای شما کردم تقسیم بر تعداد کلمات این نامه بکنین هر کلمش حدود ۲۰۰۰ تومن در میاد حداقل چنتا کلمه با بار مثبت توش میذاشتین که  دلم نسوزه این همه ازم پول گرفتین. اینجا بود که یاد نامه اوّل افتادم خدا عمرش بعده حداقل یه خرده باهام همدردی کرد.آدم میخواد خبر بد هم بده اینجوری بده. منم از شما مادربزرگ عزیز کمال تشکر را دارم. مرسی مامان جون

"ولش کن بابا ولش کن"

فکرم خیلی‌ مشغوله شاید هم مال استرس زیاده.این جور مواقع بهترین کار کشیدن کرکره و خوابیدنه.میدونم یه جور پاک کردن صورت مساله است ولی وقتی هر چی‌ سعی‌ میکنی به‌ جواب نمیرسی شاید پاک کردن صورت مسله هم بد فکری نباشه. مامانم گفت بعضی‌ وقتا اگه بهش فکر نکنی خودش درست میشه، دوباره فکرمو خوند، این یکی‌ از اون کاراییه  که خیلی خوب بلده. فکر کنم اونم یه جورایی همون حرف منو میزنه: پاک کردن صورت مساله. گفتم خستم میرم بخوابم اومدم بخوابم خوابم نبرد. خیلی‌ سرّ کیف نبودم.  یه ولگردی (بخونید وبگردی) کردم.یه چنتا جک هم خوندم این یکی بد نبود کلی خندیدم

یکی از خدا می پرسه :ای خدا۱۰۰۰۰۰۰۰ سال برات چقدره؟ خدا میگه یک دقیقه .بدش می پرسه۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدر ارزش داره؟خدا میگه ۱ سنت.میگه پس ای خدا واسه من ۱ سنت بده خدا میگه باشه فقط ۱ دقیقه صبر کن

ولی بعدش حالم گرفته شد. چه خدای لوس بی‌ نمکی."یه دقیقه صبر کن"(اینو با دهن کجی بخونین)، حالا ما که سه سال صبر کردیم یه دقیقه دیگم روش. کی‌ به کیه.چنتا بلاگ رو هم گشت زدم متنی  که سرّ کیفم بیاره پیدا نکرم. ظاهرا همه مشکلاتشون از من بیشتره(خدا یا شکرت نگی نگفتم)

گفتم برم سراغ نوشته‌های قبلیم یکیشو بخونم شانسی‌ رو یکی‌  کلیک کردم این اومد.

ای بابا من اگه شانس داشتم  وضعم بهتر از این بود.

یه فکر خوب به‌ سرم زد اینو گوش کردم کلی خندیدم دوباره. این مثل فیلم داییجان ناپلیون میمونه هر بار میبینمش یه چیز تازه توش پیدا می‌کنم.

یه نتیجه گیری خوب کردم "ولش کن بابا ولش کن"

برم آماده شم واسه خواب.صبح زود باید برم "قلم را در دست بگیرم"

علی و مامان علی

‫دو گروه آدم رو سنشون رو اصلا نمیشه حدس زد. یه گروه چشم تنگای آسیای جنوب شرقی هستن  اینا سنشون با میزان تنگی چشمشون نسبت مستقیم داره برای همین از هیچ معیار دیگه یی نباید واسه حدس زدن سنشون استفاده کرد.گروه دوم زنهای که تو سن کم ازدواج کردن و بچه بزرگ دارن توی این گروه بدترین کار حساب کردن سنشون از روی سن بچهاشونه.مامان علی زن جوون و زیبایی بود اینو من نمیگم تمام بچه هایی که مامان علی رو دیده بودن میگفتن.هر چند در مورد پدر علی این صادق نبود. همه از اینکه چطور پدر علی یه همچین زن جوونی گرفته بوده تعجب میکردن. مادر علی دو تا پسر بزرگ داشت که هر دو بیشتر از ۲۷-۲۸ سال از سنشون میگذشت ولی مادر علی انگار نه انگار اصلا بهش نمیخورد بچه بزرگ داشته باشه یه بار یکی تعریف میکرد اولین بار که رفته بوده دم در خونشون وقتی داشته از پله میرفته بالا یه خانومی از سمت خونه علی میومده پایین رفیق ما فکر میکنه دختر همسایه پایینیه به علی میگه عجب دخترای خوشگل مشگلی تو اپارتمانتون زندگی میکنن میتونی برام ردیفش کنی (یا یه چیزایی تو همین مایه ها)

‫علی هم با همون حجب و حیا همیشگیش میگه البته این مامانم بود داشت میرفت خرید. طرف تعریف میکرد از خجالت مردم

‫با توجه به شرح ما وقع به دو سوال زیر پاسخ دهید

‫سوال اول :

‫گزینه درست کدام است؟

‫۱)علی نباید میگفت که اون مادرشه که رفیقش احساس شرمندگی نکنه

‫۲) علی باید میزد تو دهن رفیقش که دیگه از این به بعد رفیقش به مادرش به چشم خواهری نگاه کنه

‫۳) طرف که نمیدونسته اون مادر علیه ،خوب دیده خوشگله تعریف کرده.

‫۴)علی باید خودش رو به نشنیدن میزد بعد که مادرش میومد خونه دوستشو به مادرش معرفی میکرد

‫۵) خوب بودن هم دردسر داره ها

‫۶)اگه کوری که انگشتر طرف رو تو دستش نمیبینی حداقل اول سوال کن بعد نظر ناموسی بده

‫۷)دوستش میتونست اول بپرسه این خانومه کیه بعد بپرسه "نینیاش ناشام بلده یا نه"

‫۸)علی میبآید میگفت که این "خانومه که با ما جوره یه کمکی از ما دوره موهاش طلائی و صاف و بوره من ع‫اشقشم قبوله " ....مامان بنده هستن

‫سوال دوم:

‫مقصر کیست؟

‫۱)مادر علی چون خوبه که اینقدر خوبه

‫۲)رفیق علی چون جنس خوب پسنده

‫۳)علی چون فکر میکرده اونقدر به مامانش شبیه هست که لازم نیست مادرشو به همه معرفی کنه

‫۴)مقصر محموده

‫۵)هیچ کدام

‫۶)همه گزینه ها صحیح است

طلا قسمت دوم

‫خاطره زمین خوردن از طلا واسم شده بود یه کابوس و در طول سال بعد همش به این فکر میکردم که واسه چی از رو اسب خوردم زمین و چطور میشه اسب لگام گسیخته رو وایسوند تا اینکه یه روز جواب سوالم رو تو کلاس قرآن پیدا کردم

‫معلم قرآن ما مجبورمون میکرد سوره های قرآن و تفسیرشون رو واسه امتحان حفظ کنیم یکی از این سوره ها سوره آل عمران بود

‫در تفسیر یکی از آیات این سوره اومده بود که اگر این آیه رو در گوش اسب وحشی که افسار بریده بخونین اسب می استه،با دیدن این تفسیر دیگه جواب تمام مشکلاتم رو پیدا کرده بودم،فکرشو بکنین من اگه این سوره رو زودتر حفظ کرده بودم اونبار اونجور زمین نمیخوردم بیخود نبود که اسلاف ما میگفتن اگه با قرآن باشین هیچ وقت زمین نمیخورین

‫این بود که آیه سوره آل عمران رو با جان و دل حفظ کردم واسه روز مبادا تا اینکه اون روز مبادا خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم رسید،تابستون سال بعد درست یکسال بعد اون ماجرای غم انگیز عزمم رو جزم کردم که اینبار اسب سواری رو خوب خوب یاد بگیرم

‫با اصرار فراوان پسر عممراضی شد که من دوباره سوار طلا شم این بار  اولین چیزی که چک کرد افسارش بود که مطمین شه محکمه،ولی من خیالم راحت‌تر از این حرفا بود من سلاحی داشتم که بر هر افسار پاره پوره ای غلبه میکرد..این بود که قبل اینکه سوار طلا شم اولین کاری که کردم خوندن آیه تو دلم بود تا مطمین شم که هنوز از حفظم. بعد با اطمینان خاطر سوارش شدم و شروع کرم به روندنش بعد چند دور قدم زدن تصمیم گرفتم که دوباره طلا رو بدونم ،اینبار جای که تمرین میکردیم جای وسیعتری بود و خیالم از بابت ماشین و خیابون راحت بود

‫این بود که پا بر بدنه طلا زدم و طلا شروع کرد به دویدن...یه چند دقیقی ای که دوید تصمیم گرفتم نگهش دارم این بود که افسارشو کشیدم ولی هیچ تغییری حاصل نشد و همچنان با همون سرعت قبلی میدوید..دو باره محکمتر کشیدم...بآزم بی فایده..سه باره چار باره ولی واقعا بی فایده بود انگار نه انگار،هر چند به واسطه ترمز ABS که از حفظ بودم خیالم راحت تر از دفعه قبل بود ولی از تکرار تجربه تلخ گذشته همچنان ترس داشتم

‫طلا حسابی بدنش گرم شده بود و سوار کار تازه کاری مثل من از پسش بر نمیومد،اون موقع من جثه خیلی درشتی هم نداشتم و شایدم زورم بهش نمیرسید.وقتی دیدم افسار کارساز نیست سرم رو بردم کنار گوششو شروع کردم به خوندن "دعای رام کردن اسب سرکش"

‫اتفاقی که بعد خوندن این دعا افتاد باور نکردنی بود هنوز هم باورم نمیشه خوندن یک دعا ساده چقدرمیتونه اثربخش باشه .عین نفت رو آتیش سرعت طلا دو برابر شد،من هم از این اتفاق خندم گرفته بود هم واقعا ترسیده بودم . طلا یه نیمش از نژاد عرب بود و حتما دعا رو متوجه شده بود اینکه چرا عوض وایسادن انقدرتندتر میدوید اصلا برام قابل درک نبود

‫وقتی از ترمز ABS ام نا امید شدم تصمیم گرفتم برا وایسوبدن طلا از تجربم در اسب سواری استفاده کنم. کنار جاده ای که اسب سواری میکردیم باغ اناری بود که دیواراش ریخته بود منم یک طرف دهنه اسب رو ول کردم و با دو دست طرف دیگشو گرفتم و محکم کشیدم با این کار یه پیچ ناگهانی ایجاد شد و سر طلا رو به سمت درختای باغ گشت. اینبار طلا پیچید جاده رو هم که خودم پیچونده بودم و خودم هم آمادگی این پیچشو داشتم زبون بسته وقتی صورتشو جلوی شاخه های درخت انار دید چاره یی جز ترمز نداشت و منم به سرعت از روش پریدم پایین اینبار صحیح و سالم

‫وقتی برگشتیم خوونه رفتم سراغ تفسیر آیه تا ببینم مشکل از آیه بوده یا واقعا اسبه عربی نمیفهمیده.وقتی یک بار دیگه خوندم فهمیدم مشکل از کجا بوده در تفسیرش اومده بود که باید دعا رو در گوش راست اسب بخونن ولی من در گوش چپش خونده بودم.........پس بگو

‫نکته اخلاقی:

گاهی‌ تجربه بیشتر از مطالب تو کتاب به داد آدم میرسه

‫ته نگاره ۱: برای اون دسته از افرادی که مایل هستن آیه مربوط رو حفظ کنن تا در مسابقات اسب سواری اول شن آیه مورد ذکر آیه ۱۹ سوره آل عمران میباشد،

‫ته نگاره ۲: پیوست ته نگاره اول: آیه فوق الذکر باید در گوش چپ اسب خوانده شود والا میگن نتیجه عکس میدهد (هر چند من فرصت نکردم این ورژن گوش راست رو امتحان کنم)  

‫ته نگاره ۳: اگر از اون دسته افرادی هستید که دست راست و چپشون قاطی میکنن این دعا پیشنهاد نمیشود

www.prairiegemstables.com/stallions/stallions

طلا قسمت اول

وقتی اسب سواری روی گوره اسب یاد میگیرین باید مواظب هر خطری باشین. شوهر عمه من تو کار پرورش اسب بود و اسب زیبایی داشت به اسم طلا،اسب اسب که نبود یه چیزی بود تو مایه های اسب و گوره خر،زیبایی اسب رو داشت و خریت گوره خر رو. و از بد ماجرا من شیفته قیافش شدم و پا در یک کفش که من میخوام اسب سواری رو روی اون یاد بگیرم. هر چی هم حسین پسر عمم اصرار میکرد بی خیال شم میگفتم نه الا و للا فقط همین،

‫ناچار راضی شد ولی دهنه اسب رو ول نمیکرد و پا ب پای من و طلا میومد که مبادا خریت طلا گل کنه و یه بلایی سرم بیاره. هر چی هم میگفتم بابا ول کن ول نمیکرد و میگفت اگه بلایی سرت بیاد جواب بابا مامانتو تو میدی؟

‫منم هر چی مگفتم اره میگفت: نه دیگه... نمیدی

‫خلاصه اسب سواری که نمیکردم عملا بیشتر شبیه این بازیای تو شهر بازی بود  همون که اسبا دور یه میله میچرخن و همیشه هم یکی  از والدین بغل این اسبا وایساده که مبادا جگرگوششون از رو اسب نیفته،معمولا یه آهنگی چیزی هم داره پخش میشه

‫بعد چند دور که من و تا سر خیابون میبرد برمیگدوند راضیش کردم حداقل بزاره خودم افسار اسب رو بگیرم و بعد این که قول دادم اسب رو ندونم  راضی شد،چند دور هم که انجوری پا به پام اومد گفتم میخوام بتازونمش گفت عمرا ولی اینقدر اصرار کردم که  راضی شد

‫جایی که من اسب سواری تمرین میکردم یه جاده خاکی بود که توسط یه جاده اسفالت قطع میشد.جاده خاکی جاده خلوتی بود و جون میداد واسه سوارکاری ولی خیابونی که قطعش میکرد خیابون شلوغی بود آزم قول گرفت که تا به خیابون رسیدم اسب رو برگردونم و یه وقت به کلم نز نه برم تو خیابون یا از عرض خیابون عبور کنم

‫گفتم باشه و پایی به پهلوی اسب زدم اونم شروع کرد به دویدن انگار رو ابرا بودم به نزدیکای خیابون که رسیدم هر چی افسارشو کشیدم وای نمیساد دوباره کشیدم وای نساد

‫سرش داد زدم بدتر شد و سرعتش بیشتر شد گفتم:" کره خر وایسا" ولی بآزم وای نساد

‫وقتی با اون سرعت وارد خیابون شد و عرض خیابون رو طی میکرد چشمام رو بستم گفتم دیگه مردم

‫چشم که باز کردم رو تخت بیمارستان نبودم ؛نه, اونور خیابو بودم طلا داشت همچنان با سرعت ادامه میداد

‫وقتی دیدم باخشونت کارم راه نمیوفته شروع کردم به خواهش و التماس که "تو رو خدا وایسا" ولی طلا خدا نشناستر از این حرفا بود

طلا همچنان میدوید و من دست به دامن هر چی امام و معصوم بودم شدم تا شاید طلا وایسه،ولی بی فایده بود، طلا هیبرید گور خر بود و نژاد اسب عرب واسه همین گفتم شایید اگر به جون فک و فامیل و جد و ابادشم قسمش بدم  شاید اثر کنه وایسه این بود که گفتم "جون ذوالجناح وایسا" ولی بآزم بی فایده بود طلا خرتر از این حرفا بود اصلا عرق(به کسره عین) فامیلی حالیش نمیشد گفتم میزارم اینقدر بره تا بنزین تموم کنه ولی از شانس بد من  درست یک ساعت قبل شروع آموزش من بنزین زده بود و کلی جو خورده بود و حالا حالا ها باکش پر بود

‫بنده خدا پسر عمم سوار بر موتور به دنبال ما میومد و هی داد میزد" افسارشو بکش"...."محکم زینو بچسب یه وقت نیفتی"...."حالا جواب باباتو چی بدم...."

‫دیگه واقعا افسار رو ول کرده بوددم زین رو با دو دست محکم چسبیده بودم چشامو بسته بودم و از ترس رنگ رخساره مثل ماست شده بود و رنگ شلواره همرنگ طلا

‫طلا همچنان میدوید تا اینکه سر یه پیچ که جاده پیچیید و طلا هم پیچید ولی من نپیچیدم محکم خوردم زمین

‫طلا هم سرعتشو کم کرد و وایساد انگار همه قصدش زمین زدن من بود و از عهده این کار هم خوب بر اومده بود. ،یادمه بعد این ماجرا به پسر عمم پیشنهاد کردم طلا رو تو شهر بازی به جای اون گاوه پیشنهاد بده; همون گاوه که ملت سوارش میشن بعد هی دور خودش میگرده تا سوارشو بندازه زمین من رکوردم رو اون گاوه حدود دو دقیقه بود ولی طلا زیر یه دقیقه منو زمین زده بود

‫حالم که جا اومد و افسار طلا رو چک کردیم دیدم بند افسار شل بوده و از قدرت بازدارندگی لازم واسه نگه داشتن طلا برخوردار نبوده.



وسوسه دقیقا مثل طلا میمونه هم اون زیبایی رو داره هم اون خریتو...اگه افساری که بهش زده میشه از قدرت بازداربدگی لازم برخوردار نباشه همچین آدم رو زمین میزنه که از دست خدا پیغمبر هم کاری بر نمیاد  خلاصه اگه  از اون دسته اسب سوارای ماهری نیستین که بدون زین و لگام هم از پس اسب برمیان همیشه خوبه قبل از سوار شدن بر اسب چموش وسوسه مطمین باشید چقدر افسار محکمی بر دهنه این گوره اسب زدید.

عکس از:  www.prairiegemstables.com/stallions/stallions

زاغه نشین ملیونر

وقتی این فیلم هندی Slumdog millioner این همه جایزه اسکار گرفت به خودم گفتم باید حتما برم ببینمش

‫حالا کاری ندارم که فیلم اصولا هندی نیست و انگلیسیه و اگر تو بخش فیلمهای خارجی شرکت میکرد حتی از گروه خودشم بالا نمیومد چه برسه به اینکه بخواد تا مرحله نهایی هم بره و به فینال هم برسه. کما اینکه در طی این تاریخ چندیند دهه ای اسکار هیچ فیلم هندی نتونسته جایزه بگیره اونم با این تعدد ساخت فیلم تو هند

‫من موندم مگه نمیگن کار نیکو کردن از پر کردن است پس چرا این هندیا با این همه فیلمی که میسازن هنوز هیچ جایزه درست و حسابی نبردن فیلمای هندی ۳۰ سال پیش با فیلمای جدید هیچ فرقی نکردن هنوز هم با دیدن پنج دقیقه اول فیلم تا اخرشو میتونی حدس بزنی هنوز هم خوندن آهنگ و رقصیدن جزو لاینفک فیلمای هندیه هنوز هم به روش فیلمای بروس لی همدیگرو کتک میزنن با همون سر و صدای ساختگی. من یادمه یه بار با برادرم تمرین میکردیم ببینیم چقدر باید محکم همدیگرو بزنیم تا این صدایی که تو فیلمای هندی از کتک کاری دو نفر با هم نشون میدن آزمون در بیاد دل و رودمون اومد تو دهنمون ولی حتی نتونستیم یک صدم این بنگ و بونگی که تو فیلما نشون میدن بازسازی کنیم این بود که از اون به بعد وقتی دوا میکردیم با دهن صدای بنگ و بونگشو در میوردیم

‫ من یه دوست داشتم که مغازه کامپوتری داشت و توش بازی و فیلم هم کپی میکرد و کرایه هم میداد. نزدیک اسکار هر سال که میشد فیلمایی رو که کاندید جایزه بودن رو ۱۰ تا ۱۰ تا کپی میکرد و کرایه میداد یا میفروخت. اصولا همیشه دم اسکار که میشد این حس هنری ایرانیا کلی قلیان میکرد و میخواستن تمام فیلمای اسکار رو ببینن.

‫مهدی کلی هم فیلم هندی تو مغازش داشت به جرات میتونم بگم از ۱۰۰۰ تا فیلمی که داشت حد اقل ۶۰۰ تاش هندی بود یه بار ازش پرسیدم این همه فیلم هندی واسه کی میاری؟مگه کسی هم فیلم هندی میبینه؟ گفت یه پنج دقیقه اینجا وایسا خودت میفهمی . هنوز دو سه دقیقه نگزشته بود که دیدم یکی دو تا افغانی اومدن تو مغازش

‫سلام آقا مهدی فیلم تازه درست حسابی چی اوردی برا‌مان

‫مهدی ۶-۷ تا فیلم گذاشت رو پیش خون قاطیش هم کلی فیلمای اسکار گرفته و جایزه کن برده و هالی وودی بود

‫طرف هم تمام فیلما رو یه نگاهی کرد و گفت: گفتم فیلم درست حسابی اینا چیه... فیلم هندی چی داری?

‫مهدی یه نگاهی بهم کرد که یعنی حالا فهمیدی کی این همه فیلم هندی میبینه بعد هم یه ۳ تا فیلم هندی گذاشت رو پیشخون طرف هم همه رو برداشت.بعد هم کرایه یه روز رو داد و گفت فردا صبح برش میگردونم.یه نگاه به ساعتم کردم ساعت ۹ شب بود با خودم حساب کردم این فیلمای هندی که مثل فیلمای عادی نیست و هر کدوم حداقل ۳ ساعت طول میکشه ۳ تا سه تا میشه ۹ تا این طرف اگه بخواد همین الان شروع کنه هیچ زنگ تفریحی هم نگیره تا فردا صبح ساعت ۶ باید فیلم ببینه بهش گفتم همشو میخوای امشب ببینی؟؟ گفت اره گفتم مگه تو نباید فردا صبح کار کنی گفت چرا گفتم خوب پس کی میخوای بخوابی

‫گفت آدم که فیلم هندی جدید رو ول نمیکنه بگیره بخوابه

‫دیدم خوب راست میگه کدوم آدمی فیلم جدید هندی رو ول میکنه بگیره بخوابه

‫ولی فکر کنم الان باید تو هند جشن ملی باشه چند شب پیش که مراسم اسکار رو میدیدم وقتی slumdog رو به عنوان بهترین فیلم انتخاب کردن یهو یه گله هندی از سن بالا رفتن من که با خودم گفتم الانه که سن بیاد پایین. داشتم فکر میکردم الان چه شور و هیجانی تو هند باید بر پا باشه احتمالا همش دارن از تلوزیونشون آهگ "نام آوران دلاوران" پخش میکنن و سیل تبریک رییس جمهور و رییس مجلس و ...است که داره همینجور سرازیر میشه

‫فکر کنم شب اسکار هندیها و افغانیا شب شادی رو تجربه کردن

رزم شب

‫آمادگی نظامی یکی از اون کلاسایی بود که مدرسه ما خیلی توش جدی بود و حسابی دمار از روزگارمون درمیورد

‫حتی یه شب هم مجبورمون کردن که تو مدرسه بمونیم تا باهامون رزم شب کار کنن.

‫آخر شب همه رو تو حیاط به صف کردن که میخوایم بریم عملیات. معلم آموزش نظامی با اینکه سنی نداشت ظاهرا خیلی تو جنگ بوده یا حد اقل خودش این جوری میگفت.

‫در حالی که با صدای خیلی آهسته صحبت میکرد گفت تو عملیاتای شب چنتا قاعده و قانون هست که باید رعایت کرد

‫قاعده اول: به هیچ وجه با صدای بلند حرف نمیزنیم.سکوت رمز پیروزی ماست.

‫قاعده دوم :قاعده اول رو فراموش نکنین

‫قاعده سوم به هیچ وجه از هیچ چیزی که توجه دشمن رو به سمت شما جلب کنه استفاده نمیکنیم مثل صدا یا نور

‫قاعده چهارم پشت سر هم حرکت میکنین بدون صدا تو یه خط مستقیم پا جای پای هم هم میگزارین اگه پیامی قرار باشه به کل گردان برسه فرمانده به نفر اول میگه نفر اول در گوش نفر دوم میگه نفر سوم در گوش نفر چهارم...همینجوری تا پیغام به کل گردان برسه.بعد هم در اهمیت این موضوع داد سخن داد که این راه تنها راه رسوندن پیغام تو شبه و تمام پیامهای مهم به کل گروه‌ان و گردان از همین طریق میرسه

‫-اگه فهمیدین تا اینجا چی گفتم یه صلوات بلند بفرستین

علیرضا یکی‌ از بچه‌های کلاس بود که تو کل کلاس مشهور شده بود که  خیلی‌ خوب از زیر  کلاسای آموزش نظامی در میره و به هر بهونه‌ای  کلاسای آموزش نظامی رو  میپیچونه. و خوب علیرضاخیلی‌ هم از این موضوع خوشش نمیومد. آدم تو درس به این مهمی‌ که از جبر و جغرافی هم مهمتره که نباید به عنوان شاگرد تنبل شناخته شه.این بود که برای اینکه ثابت کنه اینطور نیست و خیلی‌ هم به درس آموزش نظامی اهمیت میده هر چی‌ نفس هر جاش بود جمع کرد و با صدای رعد اسایی فریاد زد

"اللهم صل .."که صدای نخراشیده معلم آموزش نظامی تو فضا پیچید "گوساله نفهم مگه نگفتم سکوت"

علیرضا که هر چی‌ نفس آورده بود تو سینش دیگه از اون سینش بالا نیومد و همونجا موند یا شایدم از یه جا دیگش زد بیرون چون صدائ فریاد معلمومن با یه بوی بدی همراه شدکه ما فکر کردیم دشمن ردمونو گرفته و شیمیایی زده.

بعد هم یه چنتا شنا داد و علیرضا رو هم گرفت به زیر کتک که کل گروهان رو به کشتن داده.

‫اونجا حساب کار دستمون اومد که انگار واقعی داریم میریم جنگ

‫تو سکوت و تاریکی شب شروع به حرکت کردیم اون موقع هنوز پشت مدرسه بیابون بود و جون میداد واسه عملیات تو تاریکی...معلمومن گفت ۵ دقیقه بعد یه پیغام میفرستم به کل گروه‌ان همونجوری که گفتم پیغام به کل گروه‌ان برسه

‫علی نفر آخر تو گروه‌ان بود هنوز هم نمیدونم چرا.چون علی قد و قواره کوتاهی داشت و قاعدتا باید اول صف می بود ولی ظاهرا تو جنگ ادما رو بر اساس قد نمیچیدن .پیغام دهن به دهن شد تا رسید به علی.معلمومن وقتی دید که پیام رسید به علی‌ دستشو آورد بالا که یعنی‌ گروهان بایستند بعد  علی رو خواست و گفت پیغام چی بود؟

‫علی هم با اعتماد به نفس کم نظیری پیغام رو گفت

‫تا  گفت صدای خنده و قهقهه فضای بیابون رو پر کرد حتی خود معلممون هم نتونست جلو خندشو بگیره.تنها کسی که نمیخندید علی بود که هاج واج همه رو نگاه میکیرد. بنده خدا فکرشم نمیکرد پیام تا به اون برسه این همه دچار تغییر و تحول شده باشه

‫پیغام اصلی که قرار بود به گروه‌ان ۳۰ نفره ما برسه این بود

" شتر با بارش گم شد"

و پیامی که علی رسوند ه بود این بود

"شتر رو بار بزن بریم که خیلی دیر شد"

‫ معلم آموزش نظامی هم بعد این ماجرا بی خیال شد و ما رو دوباره برگردوند تو مدرسه

‫یعنی حق هم داشت اگه جنگ واقعی بود بعد این ماجرا اگه از پیام اشتباهی که به گروهانش رسیده بود بچه های گروهانش نمرده بودن از  خنده حتما تلف شده بودن و دیگه لزومی به ادامه جنگ نبود

‫من هنوز نفهمیدم علی پیام رو بد متوجه شده بود یا پیام اشتباهی بهش رسیده بود. هر کدومش که بود یه گروه‌ان رو به کشتن داده بود

----------------------------------------------

پی نوشت ۱ در مورد عکس:هر گونه خویشاوندی و ارتباط با رشت،رشتی،میدان شهرداری و غیره به شدت تکذیب میشود

پی نوشت۲ :در زمان گرفته شدن عکس من در جنوب کشور بودم

پی نوشت ۳ در مورد عکس: من نمیدونم مردان خورشید اسم عکس  یا عکاس،سوال نفرمایید


مینی بوس

‫‫مینی بوسها واسه سوار کردن بچه ها وارد حیاط مدرسه شدن . قرار بود بریم کاشان .ناظممون اومد سر کلاس که بچه ها مینیبوسها اومدن برین پایین. هنوز جمله تو دهنش منعقد نشده بود که قوم تاتار ها به سوی طبقه اول و حیاط مدرسه سرازیر شدن.صحنه دقیقا آدم رو یاد رو فیلم"رقصنده با گرگ " مینداخت همون صحنه یی که بوفالوهای وحشی داشتن از وسط صحرا عبور میکردن

‫تو این میون بعضی ها هم خیلی خوشحال بودن یکیشون هم آرش بود که سر از پا نمیشناخت.انقدر خوش حال بود که داره میره مسافرت که نگو..اخه من نمیفهمیدم کاشان رفتن که اینقدر خوشحالی نداشت خوبه مدرسم ما مذهبی بود و ما رو لاس وگاس نمیبرد وا الا یکی دو تا کشته رو دستمون میموند

‫سوار اتوبوس که شدم رفتم ردیف آخر انجا هم جا پاش بهتر بود هم همه رو میتونستی ببینی از اون عقب.بعد هم من خیلی میونم با مسافرت تو مینی بوس و اتوبوس خوب نبود. اینقدر از تصادفای وحشتناک تو جاده ها که عاملش راننده های خواب آلود بودن شنیده بودم که با کوچکترین اتفاقی که ممکن بود به تصادف منجر شه ترس ورم میداشت.جلو نشستن تو مینی بوس با اون شیشه سینما اسکرین جلوش همیشه این ترسم رو چندین برابر میکرد.واسه همین همیشه ترجیح میدادم دو جا تو اتوبوس نشینم اول صندلیهای جلو بود بعد هم صندلیهای سمت شاگرد راننده،به نظرم هم منطقی میومد چون اولا اگه تصادفی قرار بود بشه حتما ته نشینا بیشتر از سرنشینا مصون میموندن ثانیا در مواقع خطر همیشه آدما به جون خودشون بیشتر فکر میکنن تا بقیه واسه همین احتمال این که راننده وقت خطر نیمه سمت شاگردشو رو به سمت خطر هدایت کنه تا نیمه خودشو بیشتر بود واسه همین آدم مصون تر میموند.

‫اصولا این که آدم فکر کنه مصونه احساس خوبیه هر چند مطمین نیستم که آیا این مصونیت اینقدر ارزش داره که صدای موتور رو تمام طول مسافرت بغل گوشت داشته باشی یا نشیمنگاهت از گرمای موتور زیرت ته دیگ شه (البته این در صورتیه که خوش شانس باشی و ته نگیری ،چون بعضی از این راننده ها تا به مقصد نرسن حتی یه توقف کوچیک هم نمیکنن

‫سوار مینی بوس که شدیم و آماده حرکت با صدای آرش همه به خودمون اومدیم گفت :بچه ها الان که داریم میریم مسافرت با من تکرار کنین:

‫من که فکر کردم حتما میخواد دعایی چیزی بخونه یا واسه سلامتی راننده صلوات بفرسته خودمو آماده کرده بودم واسه الهی آمین گفتن و صلوات فرستادن.تا آرش دهنشو باز کرد احساس کردم یکی داره با سوویچ ماشین رو بدنه جمجمم خط میندازه. وقتی انتظارات با اون چه که در واقعیات اتفاق میفته در تضاد کامل باشه آدم یا خندش میگیره یا عصبانی میشه .من واسه صلوات فرستادن خودمو آماده کرده بودم و تو حالت روحانی کامل به سر میبردم و میخواستم دم رفتن به خاطر تمام گنا‌هام از درگاه خدا طلب مغفرت کنم که یهو دیدم آرش با شور و شعف خاصی داره میخونه

‫"بپر بپر میکنیم... همه رو خبر میکنیم"

‫اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم بعد گوشمو دوباره تیز کردم مطمین شم دیدم دوباره ترجیع بند شعرشو تکرار کرد

‫"بپر بپر میکنیم.... همه رو خبر میکنیم"

‫صدای قهقهه توام با تعجبی کل مینیبوسو پر کرد. بقیه رو نمیدونم ولی من تعجب کرده بودم چون اولا کسی غیر از اون بپربپر نمیکرد و به کار بردن فعل جمع "میکنیم" از لحاظ املایی و واقعیتی ایراد داشت ثانیا من نمیتونستم دلیلی منطقی واسه این همه بپربپراش پیدا کنم

‫البته بعد که از مسافرت برگشتیم و معلم انشامون موضوع انشا داد که "مسافرت کاشان خود رو چگونه گذراندید" همه چی دستم اومد

‫آرش انشاشو انجوری شروع کرده بود: "من که از رفتن به مسافرت خیلی خوشحال بودم وقتی وارد مینی بوس شدم شروع کردم به طنازی کردن و...."

‫هر چند معلم انشا واسه کنترل خنده بچه ها آرشو مجبور کرد بشینه و بقیه انشاشو نخوند ولی حداقل من اونجا فهمیدم اون حرکات تو مینی بوسش نشونه طنازیش بوده تنها چیزی که هنوز متوجه نشدم سبک شعریشه،ولی فکر کنم باید یه ترکیبی از سبک عراقی و افغانی و ته مایه هایی از آرش میرزا باشه

CPR

‫آرش پشو نوبت شیفت تو است،پشو دیگه اه

‫- نکنه مرده باشه،

‫نه بابا نمیبینی چشاشو باز میکنه دوباره میبنده

‫-نمیدونم میخوای یه وشگون ازش بگیر

‫-گناه داره میخوای بزنم تو گوشش

‫-نه بابا این همین جوری هم یه چیزو صد دفه باید بهش بگی تا بفهمه پس فردا میگه زدین تو گوشم گوشم کر شد،اونوقت خرج حماقت این ۳۰ سالش میفته گردن ما

‫-خوب پس چیکار کنیم؟

‫میخوای روش یه لیوان آب بریزیم

‫سرما نخوره؟؟

‫میخوای نبضش رو بگیر ببین اصلا میزنه یا نه

‫میزنه ،..نمیزنه ....ا ....دوباره زد ،نمیدونم چرا نبضش یکی در میون میزنه

‫این جونور رو من میشناسم خودشو زده به خواب

‫-اینو تا فردا هم صداش کنی بیدار نمیشه ،باید بترسونیش بهش بگو حال مریض خوب نیست و الا حالا حالا ها نمیاد پایین،اصلا میخوی بهش بگو مریض ایست قلبی کرده داریم CPR ش میکنیم،من رفتم

‫-آرش پشو پشو نوبت شیفت تو است،مریض حالش بده تو اورژانس بپر باید CPR شه الان میمیره دارن از اورژانس صدات میکنن

‫آرش چشاشو به زور باز کرد با شنیدن اسم CPR از خواب پرید و دوید سمت اورژانس

‫.

‫.

‫.

‫. به حالت دیونه واری تو اورژانس میدوید و تند تند پرده های اورژانس رو کنار میزد تا ببینه کدوم مریضه که احتیاج به CPR داره

‫ بدبخت مریض ۷۰-۸۰ ساله ای رو که چشاشو بسته بود و رو تخت دراز کشیده بود پیدا کرد بعد هم مشتشو محکم گره کرد و با تمام قدرت پتک وار فرود اورد رو سمت چپ قفسه سینه یارو

‫پیرمرد بدبخت که تا حالا رو تخت افقی بود با حالت تنگی نفس بصورت ال شد و رو تخت نشست ،بنده خدا نفسش بالا نمیومد،نفسش مثل نبز چند دقیقه پیش آرش شده بود: یکی میزد یکی نمیزد

‫-چه خبرته قفسه سینم شکست،مگه دیوونه شدی؟

‫ا، شما خوب بودین من فکر کردم ایست قلبی کردین ضربه زدم قلبت دوباره راه بیفته،عوض تشکرته؟

‫پیرمرد بدبخت کم نفس تر از اون بود که بخواد با آرش کل کل کنه

‫از فردای اون روز یه آگهی بآلای سر مریضای اورژانس نصب شده بود بدین مضمون:

‫"ما خواب هستیم لطفا CPR نکنین،پیشاپیش از توجه شما تشکر میشود"

‫از آدم خواب نباید انتظار کارای معقول داشت. الان استاد سر کلاس داره خیلی چپ چپ نگام میکنه.نمیدونم چرا اینقدر انتظارش بالاست،دوست داشتم الان جای من نشسته بود و از صبح به یه مشت مزخرفات گوش کرده بود اونوقت حال منو میفهمید...

مخفف


با خط خوانایی نوشته
شده بود "گواهی میشود به علت جراحی عقل مدت یک هفته استراحت داشته باشد"

‫-مگه خدای نکرده مشکلی داشتی؟؟

‫-یه کم درد داشتم

‫-بزار ببینم چطور آرش واست گواهی نوشته،اون که دندانپزشکه پس چطور دکتر خودت واسط گواهی ننوشت،اصلا پهلوی کدوم جراح مغز و اعصاب رفتی؟

‫-جراح مغز و اعصاب کدومه...دندون عقلم رو کشیدم

‫فهمیدم بآزم آرش از گرته برداری استفاده کرده بود این دفعه از نوع علمیش و منظورش از جراحی عقل کشیدن دندون عقل بوده....

‫این خلاصه نوشتن هم معضلی شده ....باید یه قانونی بذارن که تو هر متنی بیش از چنتا مخفف نشه استفاده کرد بعضیا خیلی از این مخفف ها استفاده میکنن ....من از خوندن این مخفف ها متنفرم

‫چند وقت پیش یه جا خوندم نوشته بود

Plz RSVP to CEO ASAP

A.T

‫که در حقیقت خلاصه این جمله زیری بود

Please, "Repondez S'il Vous Plait" to ,Chief Executive Officer, As Soon As Possible

A.T هم مخفف اسم و فامیلش بود شما بخونین "آدم تنبل"

فوتبال

اس اس و عشق است(الان که انو مینویسم استقلال سرور پرسپولیسه اونم با ۹ امتیاز بیشتر)

‫تیم مورد علاقه من در بچگی و بزرگسالی همیشه استقلال بود .البته استقلال استقلال هم نبود داستان از اونجایی شروع شد که برادرم شد طرفدار لنگیا و منم که اصولا میخواستم تیمم با اون فرق کنه شدم آبی.ولی تیم مورد علاقه خودم تیم شهید قندی یزد بود که اونم خیلی دووم نیوردن و زود تو لیگ داغ فوتبال ایران حل شدن اگه اشتباه هم نکنم تا الان باید منقرض هم شده باشن. ولی تیم قندی ها خیلی طرفدار نداشت فکر کنم خیلیا میدونستن یزدیا تو فوتبال به جایی نمیرسن. تنها طرفدار تیم قندیا من بودم و بابام که اونم هیچ وقت خونه نبود تا تو بحث من و حمید یا منو دوستام منو حمایت کنه

‫خلاصه حمید شد قرمز و منم به جبر روزگار و واسه اینکه وقتی باهاش بحث میکنم بلقوه ادمای دیگه ای هم باشن که احیانا منو حمایت کنن شدم آبی.این دو تا تیم خوب همیشه طرفدار داشتن

‫همیشه فکر میکردم تماشای فوتبال از تو ورزشگاه باید یه لطف دیگه داشته باشه

‫ولی خوب مامان بابای من عمرا راضی نمیشدن ما بریم ورزشگاه اون موقع میگفتن جو ورزشگاه‌ها آلودست و ادمای له و داقون میرن ورزشگاه جوش خانوادگی نیست و از این حرفا فکر کنم سعی میکردن خیی به زبون ساده به ما بگن میرین اونجا فحش ناموسی یاد میگیرین

‫تا اینکه یه روز همسایه خونه بالاییمون میخواست بچشو ببره ورزشگاه بازی آبی ها و قرمزا رو تماشا کنه .از یه هفته پیش مهیار همش دا شت پزشو به من و حمید میداد .دیگه واقعا داشت دلم آب میشد این بود که دلمو زدم به دریا و گفتم به بابات میگی ما رو هم با خودش ببره.اونم گفت باشه.شب باباش اومد که اجازه ما رو بگیره.مامان اول میگفت نه ولی وقتی بابای مهیار گفت تو جایگاه جا داره و خطری نداره و صدا نمیاد و از این حرفا راضی شد

‫البته باباش چاخان میکرد.چون اصلا بلیت نخریده بود بعد هم تو سرما ما رو یه نیم ساعتی کاشت تا بره دنبال بلیت بازار سیاه. بلیت جایگاه که هیچ آخرین ردیف طبقه دوم ورزشگاه به ما رسید.شلوغی ورزشگاه کلی مجذوبم کرده بود. انقدر به هیجان اومده بودم که احساس کردم مثانم پر شده . رو به باباش کردم و گفتم میتونم برم دستشویی گفت:عموجون اگه میتونی نگه دار اینجا دستشوییاش خیلی کثیفه

‫ گفتم حالا اگه ۱۰-۲۰ دقیقه بود یه چیزی ۹۰ دقیقه چه جوری خودم رو نگه دارم گفت خیلی خوب پس تا وسط دو نیمه میتونی خودتو نگه داری؟

‫-اره فکر کنم بتونم

‫سوت بازی رو که زدن و بازی شروع شد فهمیدم چرا مامانم نمیزاشت ما بریم ورزشگاه .من یه سال از حمید بزرگتر بودم و چنتا پیرن از اون بیشتر پاره کرده بودم یه فحش هایی بلد بودم ولی اونایی که اونجا میشنیدم کلاسش با فحشای من کلی توفیر داشت. سعی میکردم حفظشون کنم تا فردا از حسن معنیشونو بپرسم.حسن بچه شر ا کلاس دوم دبستانیا بود. تو کلاس من نبود ولی آوازش تو کل مدرسه پیچیده بود. وقتی میخواستیم بیایم ورزشگاه مامانم کلی سفارش کرد که اذیت نکنیم حرف گوش بدیم و از این حرفا.مامانم حمید و سپرده بود به من و من احساس میکردم باید خیلی مواظبش باشم تا مبادا فحش بد یاد نگیره این بود که دستامو گذاشتم رو گوشش که چیزی نشنوه.

‫-دستتو از رو گوشم بردار

‫_هوا سرده سرما میخوری اینجوری گوشت گرم میمونه

‫_اگه واسه اینه که باشه ولی اگه داری میزاری که من این فحشا رو یاد نگیرم من از قبل بلدم

‫دستمو از رو گوشش برداشتم

‫-واقعا؟

‫-اره.مگه تو نمیفهمی؟

‫-منم واسه اینکه جلوش کم نیارم گفتم چرا خوب اکثرشو که میفهمم

‫-پس تو مدرسه چی بهت یاد میدن؟اشکال نداره هر چیشو نفهمیدی بگو واسط معنی کنم

‫با خودم گفتم ما خودمون یه حسن تو خونه داشتیم و خبر نداشتیم. کار حمید تو کل اون بازی معنی کردن فحشا واسه من بود هر چند خودش هم معنی خیلیشونو نمیدونست چون وقتی وارد جزییات بیشتر میشدم کم میورد

‫ من از بازی که هیچ نفهمیدم.تا هم یه صحنه حساس پیش میومد که مردم بلند میشدن و نمیزاشتن هیچی ببینیم. خلاصه از بازی که هیچی نفهمیدم. استقلال و پیروزی اون بازی مساوی شدن، من چنتا فحش ناب دست اول یاد گرفتم معنای آلودگی رو به معنای واقعی کلمه تو دستشویی های ورزشگاه بین دو نیمه دیدم.فقط گلها رو نتونستم ببینم . گلها رو هم که صحنه آهسته نشون نمیداد

‫الان دیگه ترجیح میدم بازیا رو از تو خونه روی مبل در حال درازکش تماشا کنم. الان میدونم با وجود اینکه از تلویزیون فحشا رو پخش نمیکنن یا به قول خودشن تماشگرنما ها رو نشون نمیدن ولی دنیای بیرون از این جعبه جادویی آلودگیهایی هست که ما نمیبینیم، فحش هایی هست که نمیشنویم. اینی که ما میبینیم همه اونی نیست که هست.تو دنیای واقعی یه چیزایی هست که بهتر بود نمیبود یه کارآیی هست که بهتر بود نمیشد و یه صحنه ها و اتفاقایی هست که فقط یه بار تکرار میشه و اگه از دستشون بدی کلی حسرت میخوری

‫یه کارآیی هم هست که آدم میکنه و بعد به خودش میگه عجب غلطی کردم و بعد ترجیح میده دیگه نکنه مثل استادیوم رفتن

‫ولی کلا دنیای واقعی دنیا جالبیه: عین بازی فوتبال پر از صحنه خطا،پر از گلهای آفساید، پر سوتای بی جا، پر از بازیکنایی که تو پستای غیر تخصصیشون بازی گرفته میشن پر از آدمایی که چار چشمی مراقب کوچکترین حرکاتتن تا هوت کنن و پر از خیلی چیزای دیگه.

‫تنها چیزی که تو بازی فوتبال معمولا زیاد پیش نمیاد گل زدنه. اگه فرصتشو داشتی باید خوب استفاده کنی

‫به قول امیر حاج رضایی (همون کارشناس فوتبال برنامه نود که همش از این مربیای خارجی با اسم و شماره شناسمشون نقل قول میکنه)

‫"یه قانون نانوشته تو فوتبال هست که میگه اگه گل نزنی گل میخوری"

ذغال لیمو

قلیون کشیدن جزو تفریحات سالم(اگه بهش بشه بگی سالم)من و دوستام تو زمانی بود که تفریح سالم و غیر سالم دیگه ای جز خوردن وجود نداشت

‫یه شب دور هم جمع شده بودیم و مشغول تخمه خوردن و قلیون کشیدن بودیم که یهو به خودمون اومدیم دیدیم شب دراز است و ذغال رو به اتمام.از اونجایی هم که وسط زمستون بود و کسی هم حال و حوصله نداشت بره بیرون خرید سیل نظرات که حالا چه کار کنم سرازیر شد

‫-من میگم پکاتونو یواشتر بزنین تا ذغاله بیشتر دووم بیاره

‫-یه نابغه دیگه گفت:وسایل چوبی خونه رو بیارین بسوزونیم

‫-کاغذ بزارین جاش

‫- یکی هم که کل صورت مساله رو پاک کرد :بی خیال کشیدن شیم

‫-بچه ها حسن الان داره از سر کار میاد بهش زنگ بزنین بگین سر راهش ذغال هم بخره

‫حسن خودش قلیون نمیکشید واسه همین راضی کردنش واسه مهیا کردن بساط دود خیلی کار راحتی نبود

‫-حسن سلام کجایی؟

‫دارم از سر کار میام بیرون ۱۰ دقیقه دیگه اونجام

‫-قربون دستت داری میآی یه بسته ذغال هم بگیر

‫-بابا من خستم دارم میمیرم ،قلیون هم که نمیکشم خودتون ۴ نفرین یکیتون بره بخره دیگه،حالا من ذغال از کجا گیر بیارم

‫-ببین دقیقا سر کوچه خونه ما یه دونه بقالیه ذغال هم داره یه نیش ترمز بزن بگیر بیا ایول

‫با بی میلی تمام قبول کرد

‫-حسن فقط یادت باشه حتما ذغال لیمو بگیری، بقیه ذغالا خوب نیست

‫خوب بابا،امر دیگه یی نیست؟

‫-نه دستت درد نکنه،کی میرسی؟؟

‫-یه ربع دیگه

‫تا اون موقع ذغال فعلی دووم میورد و این خبر خوبی بود.

‫.

‫.

‫.

‫یه ربع،.....نیم ساعت.....یه ساعت..... یه ساعت و نیم ..دو ساعت

‫.

‫.

‫.

‫هنوز از حسن خبری نشده بود

‫-چرا نیومد؟

‫-شاید تو ترافیک گیر کرده الان دیگه پیداش میشه

‫-ترافیک؟؟یک ساعت و نیم؟؟

‫تو حین همین صحبت ها بودیم که زنگ خونه رو زدن

‫-ایناهاش اومد

‫وقتی اومد تو، با یه من عسل هم نمیشد خوردش ،یه کیسه سیاه انداخت جلمون که بیاین اینم ذغال دهنمو سرویس کردین دو ساعت دارم تو خیابونا دنبال ذغال لیمو میگردم،۱۰ تا مغازه رو گشتم.دفعه دیگم منو دنبال این کارا نفرستین

‫-بابا گفتم که سر کوچه از همین بقالیه بخر من خودم همیشه از اینجا میخرم

‫-نداشت

‫-مگه میشه ،من خودم صبح رفتم خرید دیدم داشت

‫نه اون داشت نه ۹ تا مغازه دیگه،یعنی داشتن ولی هیچ کدوم بوی لیمو نمیدادن.اینایی هم که خریدم ذغال لیمو نیست ذغال معمولیه فقط بو ذغال میده

‫تازه فهمیدم چه کار کرده،نگو میرفته این مغازه ها میگفته ذغال دارین بعد که طرف ذغال بهش میداده بو میکرده چون بوی لیمو نمیداده نمیخریده.

‫دیگه داشتم از خنده میمردم.حسن جان ذغال لیمو یعنی ذغالی که از درخت لیمو تهیه میشه نه ذغالی که بوی لیمو میده.بعد یه لحظه قیافه مغازه دارا رو تجسم کردم وقتی ذغالو میدادن دست حسن و حسن ذغالو بو میکرده و پسشون میداده و میگفته نه نمیخوام.

‫خوب شد نگفتیم ذغال فشرده بخره والا دونه دونه ذغالا رو زیر پاش میزشته و امتحان میکرده تا از میزان فشردگیشون مطمین شه

‫برای کسی که واسه اولین بار یه چیزی رو توضیح میدین به جای استفاده از لغات فنی و اصطلاحات علمی(!!) از کلمات ساده استفاده کنین. اینجوری هم اون یه چیزی یاد میگیره هم کار شما لنگ نمیمونه

تور  ماهیگیری

‫آرش با حالت خیلی هیجانزده اومد پیشم انگار که یه اختراع خیلی مهم کرده یا یه کشف مهم کرده

‫چی شده؟

‫ببین من دیدم تو زندگی انتخاب دو تا چیز خیلی سخته یکی انتخاب دختر مناسبه یکی انتخاب هندونه

‫-خوب

‫-هیچی یه روش جدید مخ زنی تور کردم خدا

‫یه دقیق وایسا ببینم و دوباره به زبون اسپرانتو صحبت کردی؟یه روش جدید مخ زنی پیدا کردی؟ یا یه دختر تور کردی؟یا هر دو

‫یا هر دو

‫خوب حالا چی هست؟

‫هیچی میری جلو از دختره میپرسی اسمت چیه مثلا میگه مثلا فلان بعد اونوقت آهنگ یکی از خواننده های اونور آبی رو که توش اسم دختره هست میخونی.مثلا اگه گفت لیلا اون آهنگ آندی رو که میگه"لیلا لیلا عشق من و تو ..."رو واسش میخونی بعد خوشش میاد ازت و دیگه میری صفا

‫خوب بزار ببینم اومدیم و اسم طرف یه اسمی بود که هیچ خواننده ای هنوز واسش آهنگ نخونده بود اونوقت چی؟

‫برو بابا الان دیگه این خواننده ها واسه همه آهنگ خوندن

‫(خیلی هم بی راه نمیگفت. خواننده هایی که شروع میکنن به خواندن از یه قالب پیروی میکنن

‫معمولا اول با یه آهنگ عشقی شروع میکنن که اسم دوست دخترشون یا زنشون توشونه بعد یه آهنگ در مورد میهن و عشق به وطن میخونن سری آخر هم یه آهنگ در مورد مادرا میخونن..البته تازگی ها خواننده‌ها قالبشونو یه کم تغییر دادن و عوض صحبت از عشق به کسی از نفرت و تمایلشون به کشتن و دار زدنش صحبت میکنن)

‫نه مثلا فرض کن اسم طرف رعنا باشه کسی واسه رعنا تا حالا آهنگ نخونده

‫یه کم فکر کد و گفت برو بابا واسه رعنا که خیلیا خوندن

‫مثلا؟

‫حالا اسم خوانندش که یادم نمیاد ولی اون آهنگه هست که میگه:(چشاشو بست حالت شجریانی به خودش گرفت با یه صدایی شبیه حسن شماعی زاده شروع کرد به خوندن) : رعنا ......تو کجایی؟

‫هر چی به ذهنم فشار اوردم همچین آهنگی یادم نیومد این بود که گفتم برو بابا منو بگو که وقتمو صرف تو کردم اصلا حرف زدن با تو حماقت بزرگیه

‫خیلی ناراحت و عصبانی شد برگشت گفت

مگه تا حالا نمیدونستی؟

‫خندم گرفت و گفتم الان دیگه مطمین شدم

‫از اونجا که هیچ آدم عاقلی با تور سوراخ نمیره ماهیگیری و در عین حال هم نمیتونه مطمین باشه که تورش سوراخ نیست بهتره همیشه فکر یه راه حل جایگزین بگرده یا بتونه در همون لحظه سوراخو تعمیر کنه یا اگه نمیتونه بی خیال ماهیگیری بشه

‫تعمیر سوراخ هم کار خیلی سختی نیست اگه حسن شماعی زاده و آرش میتونن بقیه هم تواناییشو دارن

pic:www.blogtheberkshires.com/haiti/2007/03/

سگ

دوست من یه سگ داشت که خیلی هم بهش مینازید انصافا سگ خوبی هم بود تا اینکه سرطان سینه گرفت و مرد.من سگ خیلی دوست داشتم و دارم واسه همین هم با کسایی که گربه پسند هستن و یا اصلا میونه خوبی باسگا ندارن همیشه بحثم میشه ..مخصوصا با کسایی که هیچی از سگ نمیدونن بی خود و بی جهت باهاش بدن

‫یه بار با یکی از همین آدما حسابی بحثم شد. با دوست دخترش بهم زده بود که چون دوست داره سگ تو خونه نگه داره و اون دوست نداره و راستش دلیل خیلی قانع کننده یی هم نداشت منم داشتم بهش میقبولندم که چرا سگ خوبه

‫تا اینکه وقتی دید بحث جدیه شاید واسه این که کم نیاره شاید هم واسه این که بگه خیلی بی خود نمیگه که از سگ بدش میاد یهو رفت بالا منبر و داد سخن دادن. من در این جور موارد دقت کردم دیدم آدمایی چیز زیادی در مورد مطلبی نمیدونن سعی میکنن با قلمبه سلمبه ترین کلمات و جملات حرفشونو بزنن و اصولا ادمایی که در مورد مطلبی خیلی چیز میدونن خیلی راحت و با زبون قابل فهم همه صحبت میکنن برای همین دسته اول اگه حواسشون نباشه هم سوتی خیلی میدن هم اینکه معمولا اگر تو اون وسط مسطا یه سوال ازشون کنی عوض توضیح بیشتر دادن معمولا پیچیده ترش میکنن خلاصه میبینی طرف ۲ ساعت حرف زده ولی هیچی نفهمیدی

‫گفت:

‫حرفهات درسته ولی به نظر من سگ مثل همه چیزای دیگه یه حسن خوبی داره یه حسن بدی مثلا اگه سگی نر باشه فقط ریزش مو داره ولی اگه مادیون باشه علاوه بر ریزش مو مشکلی دیگه هم خواهد داشت و او ن هم cycle های قایدگیشه که bleeding رو به تمام مشکلات موجود add میکنه.....

‫من که نفهمیدم چی میگه فقط فهمیدم همه چیزا یه حسن خوبی داره یه حسن بدی و اینکه به سگ ماده هم میگن مادیون من تا حالا فکر میکردم مادیون فقط مال اسبه در مورد صحت و سقم بقیه مطالب هم خیلی نمیتونم اظهار نظر کنم.

بالای ۱۸ ساله یه وقت یه بچه‌ای چیزی از اینجا رد میشه فکرش منحرف میشه میترسم یه وقت سایتم فیلتر کنن


Pic:http://www.flickr.com/photos/e3000

PDR

PDR=Physician Desk Reference
‫اسم کتابیه که توش داروهای توی بازار رو جمع آوری میکنه و به عنوان یک کتاب مرجع برای پزشکان و داروسازن مورد استفاده فراون قرار میگیره.تو این کتاب بعد اسم دارو ،مورد استفادش،دز دارو،عوارض جانبیش،تداخلات و خلاصه هرچی در مورد اون دارو لازمه رو میشه پیدا کرد.الان رو نمیدونم ولی تا چند سال پیش جزو اولین کتابایی بود که تو نمایشگاه بین المللی تخمشو ملخ میخورد و بعد هم تو بازار آزاد به چندین برابر قیمت به فروش میرفت.علی یه بار اون کتاب رو خرید و نمیدونم چرا تصمیم گرفت بفروشدش ولی فکر کنم اوضاع اقتصادی بی تاثیر نبود اون موقع هنوز هم بازار e-bay، amazon داغ نبود.برای اینکه کتاب عوض دست دلالا به دست مصرف کننده وقعی برسه از بچه‌ای تو دانشگاه‌ها کمک گرفت،ازشون خواست که یه آگهی بزنن که یک PDR اصل موجود است به فلان قیمت و بزنن توی تابلو اعلانت دانشگاه.

‫حسن که تو دانشگاه تهران دندانپزشکی میخوند گفت من اینکارو تو دانشگاه تهران برات میکنم و در ضمن اصلا هم نگران نباش به کس دیگه هم نمیخواد بگی من خودم به تنهایی کتاب رو خیلی سریع میفروشم

‫حرفش خیلی بی راه نبود نه به خاطر اینکه فروشنده خیلی خوبی بود یا دانشگاه تهران مرکز بچها ی خرخون کتاب اصل خون ایران بود از این جهت که همونجور که گفتم کتاب کتاب پر تقاضایی بود و اصولا خیلی نمیشد پیداش کرد حتی افستشو .

‫خلاصه نماینده انحصاری فروش کتاب به حسن رسید و قرار شد تو دانشگاه تهران آگهی بزنه

‫یه یه هفته یی گذشت ولی هیچ خبری نشد و این خیلی عجیب بود که چطور کتابی که فکر میکردیم روز اول به فروش برسه هنوز به فروش نرسیده بود،اولین شک هم خوب این بود که حسن اصلا آگهی نزده.

‫آگهی چسبوندی؟؟

‫اره بابا همون روز اول

‫خیلی عجیبه پس چرا خبری نمیشه

‫برای پیگیری قضیه مدیر عامل (علی) قرار شد یه سری به نمایندگی فروش بزنه

‫عصر اون روز در حالیکه یه برگه گرفته بود دستش و قاه قاه میخندید اومد پیشمون

‫چی شده؟

‫بیخود نبود کسی زنگ نمیزد...برگه رو نشونمون داد

‫روش نوشته بود: یک عدد PDR ژورنال به فروش میرسد

‫گفتیم اینو چسپونده بود تو تابلو؟؟

‫اره

‫در همین صحبتا بودیم که حسن رسید گفت:

‫چرا میخندین؟

‫این آگهی رو تو زدی؟

‫یه نگاه بهش کرد و گفت اره مگه چشه؟

‫اولن که شماره تلفنش کو...اگه یه بدبختی بخواد کتاب رو بخره باید به کجا زنگ بزنه؟

‫بعد مرد حسابی تو فرق ژورنال رو با کتاب مگه نمیدونی؟PDR کتابه ژورنال که نیست

‫برگشت با قیافه خیلی جدی گفت...برین بابا شما ها نمیفهمین PDR ژورنال یعنی PDR "اصل" یعنی که افست نیست

‫تازه فهمیدم خودش هم نفهمیده چی نوشته و منظورش از "ژورنال"؛" اریژینال" بود

‫اگه درست یادم باشه که علی اصلا بی خیال فروش کتاب شد.خوب حق هم داشت آدم که چیزایی رو که براش خاطره هاشو زنده میکنن که نمیفروشه

‫این که ادما حرف هم دیگرو نمیفهمن یه مقدار زیادش بر میگرده به این که ادما به یه زبون حرف نمیزنن و برداشتشون از کلمات و حرفهای ما اون چیزی نیست که ما منظورمون بوده..اگه ما ادما زبون همدیگرو یاد بگیریم اونوقت کتابامون به راحتی فروش میره و رو دستمون نمیمونه

غلط املایی


بعضی وقتا به غلط یه مطلبی اونقدر بین همه جا میفته که همه به عنوان یه اصل میپذیرنش و هیچ کی هم در موردش سوال نمیکنه مثلا اینکه اگه شیشه جلو ماشین بخار گرفت باید حتما باد گرم زد تا بخار از بین بره در حالیکه اگر هدف هم دما کردن دو طرف داخل و بیرون شیشه باشه سرد کردن شیشه هم همون کارو میکنه. یا اینکه مثلا مثلا ویتامین ث برای سرما خوردگی خوبه حالا هر چی میخوای دلیل علمی و مقاله بیار نشون بده که به پیر به پیغمبر ویتامین ث هیچ اثری نداره مگه به خرج کسی میره این خ
لرجیا که قربونشون برم قرص ویتامین ث و مولتی ویتامین رو مثل نقل و نبات میخورن حالا هر چی هم میخوای بهشون بگو که اینا خیلی بیشتر از نیاز بدنه و اصولا همش تو ادرار دفع میشه مگه قبول میکنن اصلا فکر کنم غنی ترین منبع ویتامین ث نه تو لیموه نه تو پرتقال فکر کنم نمونه ادرار این آمریکاییا غنی ترین منبع ویتامین ث باشه

‫فکر کنم ایام شهادت حضرت فاطمه بود که معلم فارسیمون اومد سر کلاس و گفت در مورد حضرت فاطمه انشا بنویسین

‫از ۱ ساعت و نیم کلاس یک ساعت وقت دارین

‫همه هم شروع کردن به نوشتن، بعد یه ساعت گفت خوب حالا هر کی نوشتشو با بغل دستیش عوض کنه من هم نوشتمو با بغل دستیم عوض کردم .

خوب حالا انشا های همدیگرو بخونین به هم نمره بدین

‫(پی نوشت:من نمیدونم پس نقش معلم انشا این وسط چیه)

‫وقتی انشام رو تحویل گرفتم دیدم کلی آزم غلط املایی گرفته یکی از کارآیی هم که کرده بود هر جا من جلو اسم حضرت فاطمه گذاشته بودم ( ع ) همه رو خط زده بود کرده بود (س) به ازای هر کدومش هم یه نیم نمره از نمره انشام کم کرده بود از اونجا هم که انشا در مورد حضرت فاطمه بود خودتون حدس بزنین که من چند بار اسم حضرت فاطمه رو تو انشام نوشته بودم اون هم چنتا نیم نمره آزم کم کرده بود

‫بهش گفتم مرد حسابی مگه دیکته است اینقدر غلط املایی گرفتی گفت دیکته و انشا فرق نمیکنه نمیبینی هر وقت میخوان بگن میگن املا و انشا هیچ کس تو هیچ امتحانی املا و انشا رو توی دو روز متفاوت نمیگیره املا و انشا مثل کارد و پنیر میمونه همیشه باهم میاد

‫گفتم آخه آدم حسابی اولا که چه ربطی داره  تازه پنیر هم گاهی با نون و چایی شیرین میاد تازه اون موقع هم که میگن املا و انشا که دیگه توی املا غلط انشایی که نمیگیرن (یا بر عکس)

‫گفت هیمنه که هست ناراحتی؟

‫یه نگاه به هیکلش که حداقل سه برابر من بود کردم گفتم نه والا من چه ناراحتی میتونم داشته باشم

‫-فقط یه سوال کوچیک دارم چرا این (ع) ها رو خط زدی کردی (س) گفت واسه این که (ع) مال اماما و پیامبراست (س) مال حضرت فاطمه است

‫حالا این که این مال اونه و اون مال اینه بماند. و دیگه باهاش بحث نکردم که منظور من از (ع) "علیها سلام" بوده و اصولا یکیه و با (س) که "سلام علیها" است فرقی نمیکنه چون اونوقت واقعا فکر میکرد ناراحتم و ممکن بود یه کاری بده دستم اینه که منم از اون به بعد قبول کردم که (س) مال فاطمه است و (ع) مال اماما
pic:shindokht.blogspot.com


ادامه نوشته

نیکل کیدمن


یه مدت به شدت افتاده بود دنبال پیدا کردن زن...از دختر خاله و دختر عمو تا هر دختری که تو خیابون میدید خیلی جدی هم روش فکر میکرد معمولا هم اوایلش خیلی خوب پیش میرفت ولی به جلسه دوم سوم نرسیده همه چی بهم میخورد. یه یک سالی یکی از تفریحات سالمش رفتن خونه این و اینو خوردن چای شیرینی بود یه بار ازش پرسیدم تو این همه میری خواستگاری از هیچ کی خوشت نیومده؟
‫خوب چرا یه چنتا بودن که اونا خیلی خوششون اومده بود ولی من دوست نداشتم ولی یکی دو نفر بودن که خیلی خوب بودن

‫خوب؟

‫منهم واقعا ازشون خوشم میومد

‫خوب بعد چی شد؟

‫هیچی دیگه میرفتیم خواستگاری و معمولا هم بعد یکی دو جلسه اول بیشتر هم خوشم میومد

‫خوب؟

‫هیچی جلسه سوم که زنگ میزدیم میگفتن دخترمون میخواد درسشو ادامه بده. من نمیدونم این دخترا چقدر میخوان درس بخونن.

‫البته اون جوری که اون دخترا رو فیلتر میکرد فکر کنم حالا حالا ها باید بگرده...از یه دختره خوشش نمیومد چون دماغشو عمل نکرده از یکی خوشش نمیومد چون کفش پاشنه بلند میپوشید از یکی خوشش نمیومد چون دندون سوم سمت راستش کرم خوردگی داشت و...فقط یه چیزی که من نمیفهمیدم این بود که چطور دخترایی که اون دوست داشت بعد جلسه سوم یاد دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل می افتادن خیلی میخواستم ببینم تو این سه جلسه بهشون چی میگه یا چی کار میکنه که طرف بی خیال میشه

‫روزها همچنان میگذشتن و هاچ همچنان به دنبال نیمه گمشدش بود.

‫یه بار که رفته بودم دنبالش با هم بریم بیرون دم در که رسیدم یه سری فک و فامیلاشون داشتن از در میومدن بیرون معلوم هم بود یه دو ساعتی هم دارن مراسم خداحافظی رو اجرا میکنن.فکر کنم همه از دیدن من خوشحال شدن چون بعد سلام و احوال پرسی اینبار واقعا خداحافظی کردن و رفتن. تو ماشین که نشست گفتم کی بودن گفت عمم اینا

‫اون دختره کی بود باهاشون

‫دختر عمم بود

‫خوب این که ظاهرا خوب بود، فامیلتون هم که هست چرا از همین خواستگاری نکردی؟

‫این ندیدی چه دماغش سر بالا بود، اصلا حتی خودمو کوچیک نکردم بریم اونجا میدونم جوابش نه است

‫اخه چرا؟تو که موقعیتت خوبه فامیل هم که هتسین

‫نا بابا اون ندیدی چقدر دماغش سر بالاست منتظر یکی نیکل کیدمنی کسیه بیاد خواستگاریش

‫بهش گفتم حالا فهمیدی چرا دخترا اینقدر میخوان درس بخونن...

چرا؟

همین چرت و پرتا رو میگی دیگه..اخه تو که نمیدونی نیکل کیدمن زنه یا مرد بیخود کلمه خارجی میپرونی..

‫اصلا تو خوستگای میری فقط خودتو معرفی کن بعد هم اروم و ساکت و دست به سینه همونجا بشین هر چی هم ازت پرسیدن فقط لبخند بزن سرتو تکون بده.

‫البته فکر نکنم حرفمو گوش داد چون همچنان مجرده

مترجم

بعضی وقتا فکر میکنم زبان در عین اینکه وسیله ارتباطی خوبی بین ادماست ولی از بیان خیلی چیزا قاصره مخصوصا وقتی میخوای از یه زبان به یه زبان دیگه ترجمه کنی. مثلا جدا از کلماتی مثل غیرت،جوانمردی،پهلوانی و...که مشابه انگلیسیش یا نیست یا حق مطلب رو هم ادا نمیکنه بعضی وقتا حتی خیلی جمله های ساده رو هم نمیشه ترجمه کرد مثلا فرض کنین بخواین "اباما چندمین رییس جمهور امریکاست؟" رو به انگلیسی ترجمه کنی. (پی نوشت:عمرا نمیتونین اصلا من از همین الان یه جایزه میدم به کسی که این جمله رو به یه انگلیسی برگردون کنه) من که فکر میکنم مترجمی کار سختیه به خصوص وقتی میخوای ضرب المثل ها رو ترجمه کنی.اصولا مترجم خوب مترجمی هست که نه تنها به هر دوزبون که به هر دو فرهنگ هم اشراف کامل داره.

‫یه بار با یکی از دوستام بحث میکردیم...بحث خیلی بالا گرفت و هیچ کدوم هم از موضع خودمون پایین نمیومدیم.تا اینکه آخر سر عصبانی شد و گفت "اصلا میدونی چیه رو طناب تو نمیشه رخت پهن کرد" من هم که منتظر کوچکترین لغزشی از حریف بودم گفتم "مجید جان نمیگن رو طناب تو نمیشه رخت پهن کرد میگن با طناب تو نمیشه تو چاه رفت" اونم گفت "اینی که من گفتم ترجمه کلمه به کلمه ترکیشه،ما ترکا این جوری میگیم"

‫اصلا مگه تو فارسی یادت نیست یه قسمتی بود که تو دستور زبان میخوندیم که تو هر زبانی کلمه ای رو که از زبان دیگه به عاریت میگیرن و بر طبق فرهنگ و زبان هم اون مملکت بازسازیش میکنن ...اسم خوبی هم داشت ...الان یادم نیست نمیدونم "یه چیزی گرافی" بود تو یادته؟

‫من هر چی به ذهنم فشار اوردم یادم نبود ولی اصولا کلماتی هم که به گرافی ختم میشدن و من هم میدونستم زیاد نبودن این بود که شروع کردم به حدس زدن

‫-نمیدونم منظورت بیوگرافی که نیست؟

‫نه بابا

‫اوتو گرافی؟(نه)

‫بیبلیوگرافی؟(نه)

‫فوتوگرافی؟(نه)

‫کروماتوگرافی؟(نه بابا چقدر خنگی...)

‫من همچنان سعی میکردم هر چی لغت میدونم که به گرافی ختم میشه رو بگم شاید به حل این معضل زبانی کمک کنم ولی بی فایده بود...

‫یهو با کلی هیجان داد زد اصلا نمیخواد بگی خودم یادم اومد بآزم صد رحمت به هوش و حافظه خودم

‫من هم مشتاق که ببینم به این همانند سازی کلمات از یه زبون به یه زبون دیگه "چی چی گرافی" میگن چهار چشمی زل زدن بهش و گوشاموباز کردم

‫بهش میگن" گرته برداری یادت اومد؟"

‫گفتم این گرته برداری که گفتی چه ربطی به چی چی "گرافی" داره؟

‫گفت اون نکته انحرافیش بود

‫واسه همین فکر میکنم باید این نکته رو هم اضافه کنم که یه مترجم خوب نه تنها باید به هر دو زبون مسلط باشه و فرهنگ دو تا جامعه رو هم خوب بدونه خودش رو هم باید واسه حوادث غیر مترقبه و نکات انحرافی که ممکنه یکی از طرفین واسه آزمون مترجمشون بگن آماده کنه.

‫خلاصه مترجم خوب مترجمیه که با طناب مترجم شونده ها تو چاه نره

مصاحبه

-خانومی ۱۷ ساله با سرفه مزمن از هر نظر دیگه سالم تشخیص افتراقی؟

‫با خودم گفتم بآزم به یکی از این برنامه های مزخرف دیگه خوردم.مرتیکه چشم کورتو باز کن CVم رو بخون من قبلا امتحانا ر و pass کردم نمره هام هم خوب شده مثلا قراره تو توی مصاحبه از نظر شخصیتی ببیونی از من خوشت میاد یا نه منم از تو خوشم میاد یا نه و میخوام باهات کار کنم یا نه.من یه دوست داشتم که میگفت برنامه یی که تو مصاحبه از تو سوال درسی بپرسه اصلا به درد نمیخوره اصلا فکرشم نکن بخوای بری اونجا

‫با اینکه اصلا انتظار ندشتم آزم سوال درسی بکنه سعی کردم خیلی هم خودم رو نبازم حالا تا چه حد موفق بودم نمیدونم

‫واسه اینکه فرصت بیشتری به خودم بدم تا فکر کنم دوباره سوال رو تکرار کردم

‫گفتم: خانوم ۱۷ ساله از هر نظر سالم با سرفه مزمن

‫خوب ممکنه سرما خوردگی  تو بدنش مونده باشه،ممکنه دارو مصرف کرده باشه

‫-مثلا چی؟

‫(حالا من یه چیزی گفتم گیر دادیا) مثلا کاپتوپریل (حالا دختر ۱۷ ساله که فشار خون داشته بشه چقدر محتمله بماند)

‫آفرین دیگه؟

‫ممکنه عفونت داشته باشه مثل سل

‫-خواهر داری؟

‫اره

‫چند سالشه

‫(میخواستم بگم آدم که سن خانوما رو نمیپرسه) ۲۰ سال و چند ماه

‫فکر کن خواهرت اومده باسرفه مزمن

‫(خواهرم تا حالا چند دفعه با معده درد مزمن اومده بود پیشم و منم هر بار گفتم اسید مدت زیاده شیر بخور ولی سرفه مزمن.... نکنه سیگاریه؟؟اگه مامانم بفهمه که دق میکنه)

‫سیگار؟

‫خوب بد نبود دیگه؟

‫انگار خیلی مکث کردم چون گفت خواهرت بچه داره

‫(چه گیری داده به خواهر من یه چیزی بهش بگما)

‫اره

‫اون موقه که ۸ ماه حامله بود سرفه نمیکرد؟

‫-اهان،خوب حاملگی هم میشه

‫چرا؟

‫-شکم گنده رو دیافراگم فشار میاره، حجم مایعات بدن هم رفته بالا خوب طرف میوفته به سرفه

‫(مرد حسابی تو که گفتی دختر ۱۷ ساله از هر نظر سالم دختری که تو سن ۱۷ سالگی حامله بشه که سالم نیست عقلش کمه)

‫خوب سوال بعدی فرض کن طرف ۱۶ سالشه اومده با سرفه مزمن تشخیص افتراقی؟

‫(چه میدونم خوب صبر میکنیم بشه ۱۷ سالشه همون تشخیصای بالا رو رو روش میزاریم)

‫سوال بعدی یه افریقایی امریکایی اومده با سرفه و کلسیم بالا تشخیص؟

‫(خدا رو شکر دیگه اینو نمیتونه بگه فرض کن خواهرته حد اقل رنگ پوستش که نمیخوره)

‫اینقدر معطل کرد م که سوال بعدی رو پرسید

دختر۶۰ ساله با سرفه مزمن تشخیص؟

(دختری که تا ۶۰ سالگی ادواج نکرده و سرفه مزمن میکنه یا داره خط میده یا سرطان داره)

‫خوب سوال بعدی فرض کن سر یه مریض با رزیدنت سال بالاییت بحثتون شده و توافق نداری و مطمینی که اشتباه میکنه چی کار میکنی؟

‫(میگم مرتیکه بی سواد اینی که من میگم درسته) باهاش بحث میکنم کتاب نشونش میدم خلاصه حالیش میکنم

‫-قبول نمیکنه؟

‫زنگ میزنم به اتندمون

‫سا عت ۱.۵ نصفه شب؟؟

‫با همچون تعجبی پرسید که انگار مگه از جونت سیر شدی...

‫گفتم مگه نمیگی فکر کنم خواهرمه

‫فکر کنم از این جمله آخریم خوشش اومد چون یه خنده یی کرد و سرشو به علامت تایید تکون داد

‫روز خسته کننده یی بود.بعد ۸ ساعت پرواز و ۴ ساعت خواب بری ۴۰ دقیقه هم به سوالای درسی جواب بدی...بعد پرواز برگشت بگیری دوباره ۸ ساعت برگردی...چقدر دلم میخواد وقتی رسیدم بخوابم

کیش 3


فرودگاه کیش فرودگاه کوچیکی بود...وقتی رسیدیم هوای شرجی اونجا از چانه تا آنه آدم رو حسابی مرطوب میکرد... هوای مرطوب و شرجی از سوراخای آدم میرفت تو از سر و صورت آدم به میزد بیرون.تنها جایی که میتونستی از دست هوای شرجی خلاصی داشته باشی یا توی محیط های سر بسته بازارا بود یا توی تاکسی های آخرین مدل کیش
‫اون موقع واردات ماشین آزاد نبود و ماشینای آخرین مدل هم خلاصه میشد تو تویوتا های کمری و کرنا.

‫وقتی در خروجی فرودگاه باز شد،خودمون رو سریع رسوندیم به قطار تاکسی هایی که جلوی در صف کشیده بودند و منتظر مسافر بودن

‫اولین ون خالی رو نگه داشتیم،کیف و چمدونا روپشتش گذاشتیم و خودمون هم جلو سوار شدیم. اول باید میرفتیم کلید ویلا رو از دوست بابام میگرفتیم.

‫آقا برو بازار فرانسویها

‫تو راه کلی واسه خودمون برنامه میریختیم که چیکار قراره بکنیم.وقتی به بازار رسیدیم، پولو حساب کردیم و پیاده شدیم،اونقدر محو معماری زیبای بازار فرانسویها شده بودیم که یادمون رفت یه چیز خیلی مهم رو جا گذاشتیم یهو حمید داد زد

‫چمدونا!!!

‫طرف راننده تاکسی عمدی یا سهوی گازشو گرفته بود و داشت میرفت .همه دنبال ماشین شروع کردن به دویدن که وایسا وایسا ولی هیچ فایده نداشت طرف یا کر بود یا خودشو به کری زده بود حتی دو سه تا فحش خوار مادری هم که نثارش شد فایده نداشت.

‫تمام وسایلمون جلوی چشممون داشت به باد میرفت.تمام پولا رو داده بودیم به حسن. حسن یه کوله داشت که هیچ وقت تو هیچ مسافرتی از خودش جدا نمیکرد و به قول خودش وسایل مهمش رو میزاشت توش(من یه بار کولشو چک کردم وسایل مهمی که میگفت شامل اینا بود یه مسواک زرد بد رنگ ،یه دونه خمیر دندون ،یه شامپو که تو یکی از این سفرا که رفته بودیم از هتل کش رفته بود،کلاهش با یه مشت خرت و پرت دیگه به نظر من که هیچ کدومش مهم نبود،ولی حسن حواسش خیلی جمع بود یا حد اقل اینطور ادعا میکرد واسه همین هم گفت چون ما حواسامون پرته تمام پولا رو بدیم به اون که تو گاو صندوقش کنار مسواک و خمیر دندونش نگه داره اون که نگه داره و من نمیدونم چطور این دفعه کولشو تو تاکسی جا گذاشته بود

‫اولین عکس العمل بچه ها در مقابل دزدیه شدن وسایلشون در نوع خودش جالب بود و نشون میداد کی براش چی مهمتره

‫حسن که داد زاد: کولم

‫علی داد زد پولا

‫آرش داد زد لباس زیرام

‫حمید داد زد عینک آفتابیم

‫حسن و حمید به تاخت دنبال ماشین دویدن شاید بتونن متوقفش کنن ولی موفق نشدن اونجا بود که شروع کردن به فحش دادن ولی بی فایده بود طرف سیب زمینی تر از این حرفا بود وقتی حسن شروع کرد به دنبال ماشین دویدن تقریبا مطمین بودم الانه میگیردش ولی اشتباه میکردم دویدنای حسن معروف بود

‫امتحانای ما رو توی سالن نمازخونه برگزار میکردن حسن به خاطر قد بلندش همیشه آخرین نفر بود.یه عادت وحشتناکی که داشت سر امتحانای تشریحی بود یا امتحانایی بود که آدم احتیاج به ورق سفید داشت و معمولا که نه همیشه ورق کم میورد اولین باری که این اتفاق افتاد من فکر کردم زلزله اومده یه لحظه احساس کردم تمام زمین زیر پام داره می لرزه ورق سفید امتحان زیر دستم همینجور تکون چند نفریمیخورد یه چند نفر صدای یا علی و یا ابولفضلشون بلند شد یه چند نفری شروع کردن به شهادتین گفتن، ترس رو تو تمام چش بچها میشد بخونی یهو دیدم یه چیزی مثل این میگ میگ از جلومون داره به تاخت رد میشه ،حسن بود که ورق کم آورده بود و داشت از ته سالن تا سر سالن رو میدوید که بره یه ورق سفید دیگه بگیره. البته انصافا دویدن فعل مناسبی نیست شاید باید بگم چهار نعل میرفت من که یاد سوره "اذا زولزلتو الارض زلزالها" افتادم. خدا اون روز تکرار نکنه روزی که امتحان انشا داشتیم و طولانیترین زلزله رو تجربه کردیم با ۵-۶ تا پس لرزه

‫یه بار بهش گفتم آدم حسابی تو فاصله ته سالن تا سر سالن رو اگر آهسته بیای یا این جوری به تاخت بیای نهایتا ۱۰ ثانیه فرقشه به خدا انصاف نیست تن این همه بچه مومن رو می لرزونی،ولی بی فایده بود

‫اینه که وقتی دوید گفتم الانه که تاکسی رو بگیره ولی نتونست. اول هم که خواست دنبال تاکسی بدوه اول یه چند قدمی سمت ما عقب گرد نمیدونم جهت رو اشتباه گرفته بود میخواست میون بر بزنه یا داشت دور خیز میکرد. فکر کنم سر همین عقب گردش هم به تاکسی نرسید وگرنه قبلا امتحان خودش و پس داده بود آخرین بار هم سر امتحان هندسه بود که معلمون گفت ۱۵ دقیقه بیشتر وقت نداریم به چنان سرعتی از ته سالن به سر سالن دوید که یه برگه اضافی برداره که فکر کردیم دسته اسبای وحشی رم کردن

‫وقتی به گردش نرسیدن همونجا سر خیابون جلوی یه تاکسی رو میگیرن و دنبالش میکنن.حمید میگفت طرف ما رو تمام طول جزیره دور خودش گردونده هر چی هم چراغ زدیم و بوق فایده نداشته میگفت با ۱۵۰-۱۶۰ تا دنبالش میرفتیم ولی وای نمی ایستاد

‫نمیدونم چه جور بلاخره نگهش داشته بودن و وسایل رو ازش گرفته بودن

‫ولی این تعقیب و گریز یه نیم ساعتی طول کشیده بود کلی هم خرج بردشته بود تا تاکسی دوم رو راضی کنن با سرعت دنبال همکارش بره و اونو گم نکنه

‫این درس عبرتی شد که از این به بعد اگه رفتیم مسافرت و همه چیمون رو دادیم دست حسن یه حسن دیگم با خودمون ببریم که مواظب حسن اولی باشه

کیش 2

هوای کیش تو تابستون خیلی گرمه روز آخر که میخواستیم برگردیم قرار شد واسه اینکه یه کم خنک شیم قبل رفتن یه دوشی بگیریم

‫از اونجا هم که آرش از همه وسواسی تر بود قرار شد آخر سر بره چون اگه اول میرفت بیرون اومدنش با خدا بود و کلا خیلی معطل میکرد.

‫من فکر کنم آرش مرز قند داشت یا مثانش خیلی کوچیک بود چون از ۲۴ ساعت روز اغراق نیست اگر بگم نصفشو تو توالت سپری میکرد.این بود که قبل رفتن اولین نفر واسه دوش گرفتن گفت بزارین اول من برم دست به آب...رفت و یه نیم ساعت بعد که اومد بیرون و بچه ها یه صلوات واسش فرستادن گفت میرین تو خیلی مواظب باشین کف حموم خیلی لیزه

‫نفر اول و دوم و سوم و چهارم به فاصله ۵-۱۰ دقیقه دوش میگرفتن و میومدن بیرون نوبت آرش که شد با یه چمدون وسایل حمام از کاندیشنر و شامپو قبل و بعد مسافرت و حوله و کیسه و... رفت توی حمام ...

‫نیم ساعت بعد....

‫بابا بیا بیرون دیگه میخوایم بریم الان هواپیما میپره

‫اومدم اومدم

‫هنوز یه ۵ دقیقه یی از این حرف نگذشته بود که دیدیم صدای قلمپ قولومپ صدای شکستن میاد...۱۰ ثانیه ۲۰ ثانیه ...۱ دقیقه دو دقیقه ...لرزه ها و پس لرزه ها همچنان ادامه داشت...وقتی هراسون دم در حمام دویدیم و در و باز کردیم اونی که دیدم باورم نمیشددوش حمام یه ور افتاده بود پرده حمام و میلش یه ور دیگه افتاده بود،آینه یه ور خرد شده بود..کاسه دستشویی هم سه تیکه شده بود و آرش هم یه وری کف حموم پخش شده بود(در ضمن حوله هم تنش بود)

‫کشون کشون از حموم کشیدیمش بیرون و به پشت جبهه منتقلش کردیم وقتی حالش بهتر شد گفتیم خوب چی شد

‫هیچی بابا گفتم که لیزه لیز خردم بعد دوش و گرفتم نیفتم دوش کنده شد بس به پرده اویزون شدم پرده و میلش از جا در اومد دستمو گرفتم به اینه اینه کنده شد آخر سر هم اویزون شدم به کاسه دستشویی اونم از جا در اومد خلاصه نتونستم نخورم زمین ...

‫گفتم مرد حسابی تو که قرار بود بخوری زمین دیگه پس چرا خونه رو داغون کردی

‫یاد اون جکی افتادم که طرف لباس سیاه پوشیده بود..بهش میگن چی شده میگه مادرم فوت کرده میگن چرا چی شد؟

‫میگه رفته بود بآلای پشت بوم لباس پهن کنه پاش لیز خورد از بآلای پشت بوم افتاد پایین بعد واسه اینکه نیوفته به بند رخت اویزون شد بند رخت کنده شد به قرنیزای پشت بوم آویزون شد اونا هم کنده شد بعد به میله های بالکن طبقه سوم آویزون شد اونام کنده شد بعد به میله های بالکن طبقه دوم آویزون شد اونا رو هم کند...ما هم دیدیم داره خونمونو خراب میکنه با تفنگ زدیم کشتیمش

‫خوب شد زود رسیدیم وگرنه تمام خونمونو خراب کرده بود

مسافرت کیش 1


اولین مسافرت کیش من خیلی مسافرت پر ماجرایی بود از لحظه اول تا آخرین لحظش. ما تو کیش یه ویلا داشتیم. آرش گفت من دوست بابام اونجا مغازه داره و کار و کاسبیش خیلی ردیفه به بابام میگم بهش بگه یه ماشین در آختیارمون بذره. دیگه چی بهتر از این میشد ویلا و ماشین ردیف بود خیلی بهمون خوش میگذشت.

‫وقتی رسیدیم کیش و مستقر شدیم قرار شد هر کی بره دنبال یه چیزی.آرش گفت من میرم دنبال ماشین من قرار شد باهاش برم حمید هم که گفت من میخوام استراحت کنم،خوب حسن تو چه کار میکنی؟

‫اونم گفت من میرم دنبال "لوازم خوراکی" حالا اینکه منظورش از لوازم خوراکی چی بود ما که نفهمیدیم چون وقتی هم برگشت دست خالی برگشت..نه" لوازم" خریده بود نه "خوراکی"

‫من و آرش هم که رفتیم دنبال ماشین. با هزار بدبختی و از این و اون پرسیدن فهمیدیم مغازه یارو اون ور جزیرست یه نیم ساعت چهل دقیقه یی طول کشید تا رسیدیم اونجا. آرش رفت تو مغازه با یه لبخدی از اینور صورتش تا اونور صورتش گفت آقای عمانی؟

‫-طرف یه نگاه سردی کرد و گفت بله بفرمایین

‫من میرکاظمی هستم

‫به جا نیوردم

‫میرکاظمی پسر سرهنگ میرکاظمی

‫نه متاسفانه به جا نمیآرم

‫خنده آرش که رو لبش خشکید جلوی من هم که کلی ضایع شده بود منم داشتم از خنده میترکیدم

‫حالا یه خورده فکر کنین شاید یادتون اومد

‫نه متاسفانه یادم نمیاد. حالا امرتون چیه؟

‫هیچی قرار بود بابا بهتون زنگ بزنن واسه ماشین

‫طرف انگار که یه چیزایی یادش اومده باشه با همون سردی گفت اهان یادم اومد

‫آرش دوباره یه خنده کرد به پهنای صورتش و یه نگاه پیروزمندانه به من که یعنی ماشین ردیف شد

‫-ولی متاسفانه من ماشین ندارم در آختیارتون بزارم

‫دوباره خندش خشک شد..

‫ولی...

‫با شنیدن کلمه ولی انگار که دنیا رو به آرش داده باشن دوباره خندید و دو تا گوش که داشت دو تا هم از من قرض کرد که ببینه آقای عمانی چی میخواد بگه

‫یه رنت کار دارم میتونم اونو بهتون بدم

‫فرقی نمیکنه آقای عمانی همون خوبه فقط راه بره کافیه دستتون هم درد نکنه

‫مطمینی؟رنت کاره ها؟؟

‫اره خوبه همونو بدین...

‫آقای عمانی اصرار داشت که ماشینش رنت کاره و به درد ما نمیخوره از آرش اصرار که اگه راه میره مهم نیست و خوبه...

‫ من که دیگه نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم از مغازه زدم بیرون ۵ دقیقه بعد هم آرش اومد بیرون با لب و لوچه اویزون

‫چی شد؟

‫میگه روزی ۳۰۰۰۰ تومان

‫چی ؟

‫رنت کارش

‫گفتم خوب ماشین اجاره یی همنیه دیگه پس چی خیال کردی

‫من فکر کردم های میگه رنت کار رنت کار منظورش مدل ماشینشه دیدم اسم ماشینه برام آشنا نیست...پس بگو رنت کار یعنی ماشین اجاره یی

‫در حالیکه از خنده چشام پر از اشک شده بود گفتم خوب اره دیگه

‫نه اخه من گفتم اینجا کیشه واردات ماشین آزاده رنت کار هم حتما یه جور مدل ماشینه که من هنوز اسمشو نشنیدم

‫حالا تو اون گرمای سوزان تابستون کیش از آینور جزیره به اونورش رفتن کلی دردسر داشت مخصوصا اون زمون که هنوز کیش توسعه نیافته بود و تازه داشتن روش کار میکردن که کیشش کنن و وسایل نقلیه کیش خیلی پیش رفته نبود و کلی باید منتظر میشدیم ی تاکسی چیزی بیاد وقتی برگشتیم خونه هم از گرمای سوزان تابستون کیش صورتمون سوخته بود هم از رنت کار آقای عمانی کو....

موزه


‫امروز رفتم "موزه آدم".... "
موزه آدم"یه موزه است با کلی استخون...در حقیقت یه جور قبرستون طبقه بندی شدست...که استخونای شبیه هم رو همرو گذاشتن یه جا بعد هم کلی پول میگیرن بری تماشا کنی

‫من موقع امتحان اناتومی سر و گردن به خاطر کمبود امکانات تو ممالک جهان سوم مجبور شدم یه جسد از قبرستون زادگاه پدریم بدزدم یادمه با کلی ترس و لرز سوار موتور پسر عمم شدیم واسه اینکه کسی هم شک نکنه دم غروب رفتیم..البته راضی کردن پسر عمم هم برای اینکه باهام بیاد اصلا کار راحتی نبود ...اول به بهونه خرید بستنی از خونه کشوندمش بیرون ..بعد هم تو راه کلی از امکانات ممالک خارجی براش گفتم و این که ما هر چی میکشیم از کمبود امکاناته وگرنه بچه های ما خیلی با هوشتر از اونان...مثلا اونجا هر دانشجو یه جسد کامل داره اونوقت ما ۳۰۰ نفری رو دو تا جسد کار میکنیم...اشک تو چشش حلقه زده بود بنده خدا ...انقدر ناله کردم که قبول کرد بیاد. قبری هم کندم تا استخوناشو بردارم عمر زیادی از خاک کردنش نمیگذشت چون هنوز کفنش تازه بود....قبرش حالت اتاقک داشت که سقفش هم ریخته بود دستمو تو اون تاریکی از سقفش کردم تو کفنشو پاره کردم به دنبال جمجمش از انگشت کوچیکه پاش تا سرشو کور مال کورمال دست کشیدم تا جمجمشو پیدا کردم پسر عمم هم که داشت نگهبانی میداد هی میگفت تند باش تند باش اگه الان یکی برسه بدبخت میشیم...

‫پیداش کردم موتورو روشن کن بریم

‫.پرید سوار موتور شد و روشنش کرد..وقتی داشتم میوردمش بالا از دستم افتاد تا بیام تو اون تاریکی بین آن همه استخون دوباره پیداش کنم کلی طول کشید پسر عمم هم هولم میکرد که زود باش زود باش بنزین موتورم تموم شد

‫داشتم فکر میکردم اگه الان جمجمه رو داشتم کلی میتونستم به این موزه بفروشمش

‫من اصولا خیلی اهل موزه نیستم اگه قرار نبود روی یه پروژه تحقیقاتی کار کنم عمرا گذرم اونورا می افتاد. صبح زود رفتم که به بقیه کارام هم برسم بماند که کلی معطل شدم تا مسولش اومد. البته مسوول که من انتظار داشتم ببینم داشتم با اونی که دیدم خیلی فرق داشت. من قرار بود rose رو ملاقات کنم ولی جاش tori رو دیدم

‫rose رو قبلا یه بار دیده بودم هیچ شباهتی هم با رز نداشت

‫من نمیدونم چرا تمام این آدمایی که تو موزه کار میکنن اینقدر لهن...انگار جزو کرایتریای استخدامیشون عتیقه بودنشونه...rose یه زن پیری بود تو سن و سالای مادر نوح یه بار باهاش صحبت میکردم بهش گفتم نمیخوای بازنشسته شی گفت نه کارمو خیلی دوست دارم اصلا من واسه اینکار آفریده شدم...این دفعه که رفتم نبود فکر کنم اونقدر نرفت تا بیرونش کردن البته یکی هم گفت که منتقلش کردن قسمت نگهداری از اشیای مرمتی و آسیب پذیر. این دفعه جاش یه دختر جوون بود گفت که اسمش tori ه واقعا هم یه طوریش بود.قیافش جون میداد واسه کلیپ تریلر مایکل جکسون همش هم الکی میخندید. من واقعا نمیفهمم چرا اینجوریه وقتی محیط یه همچین موزه ای به اندازه کافی دپرس کننده هست باید آدم تو موزه رو یه آدم خوشگل و جذاب بذارن که حد اقل وقتی آدم بعد دیدن اون همه استخون مرده یا مرگ افتاد با دیدن مسوول موزه یه کم به زندگی امیدوار شه .بعد میگن چرا آمار خودکشی تو کشورای غربی بالاست.من مطمینم اگه در موزه ها رو ببندن یا حد اقل تو استخدام ادماش بیشتر دقت کنن آمار میاد پایین

‫تند تند شماره نمونه ها رو برداشتم دم رفتن وقتی بهش گفتم دارم میرم گفت دفعه بعد کی میآی

‫تو دلم گفتم من به قبر شوهر عمم خندیدم اگه اینورا دوباره پیدام شه

‫گفتم من شماره ها رو برداشتم با منشی بیمارستان صحبت میکنم باهات هماهنگ کنه واسه انتقال استخونا به بیمارستان همونجا روشون کار میکنم

‫گفت این جوری خیلی طول میکشه اگه بیای اینجا زودتر میتونی کارتو شروع کنی

‫گفتم مرسی ولی من خیلی عجله یی ندارم ترجیح میدم اونجا کار کنم

‫لبخند زورکی زد و گفت گفت هر جور راحتی

‫وقتی از راه پله های مارپیچ و قدیمی موزه اومدم پایین و در خروجی رو باز کردم و هوای آزاد بیرون رو کشیدم تو کلی خدا رو شکر کردم.محیط خارج موزه خیلی بهتر از محیط داخل موزست

‫زبان شیرین انگلیسی قسمت 3


‫بعضیا خدای اعتماد به نفسن.خدا بیشتر از همه چی بهشون اعتماد به نفس داده..کم هم نیستن تو دنیای شعر و موسیقی و خوانندگی که فراوونن.

‫بابای من معتقد بود اگه زبان انگلیسی رو خوب میدونست الان یه جای خیلی بهتری بود و خیلی بیشتر پیشرفت کرده بود حتی شاید تا تیم ملی هم پیش میرفت واسه همین از همون عنفوان جوانی ما رو به یاد گرفتن زبان انگلیسی تشویق میکرد یادمه تو دو سه تا کلاس همزمان ثبت ناممون میکرد که ‫مطمین شه اگه ما هم استعداد نداریم حداقل انقدر مطالب واسمون تکرار شه که خوب شیرفهم شیم.برای همین من وقتی دبیرستان رو شروع کردم یه چیزایی از زبان میدونستم ولی هنوز هم تو قسمت شنیداری زبان مشکل داشتم و خیلی جا هاش رو نمیفهمیدم و باید چند بار برمیگردوندم تا بفهمم. ولی خوب با همه این احوالات تو زبان ادعا داشتم و کارمو میتونستم راه بندازم

‫یه بار تو ماشین نشسته بودیم اتفاقا زمونی بود که مایکل جکسون تازه نوآراش در اومده بود و خیلی هم سر و صدا کرده بود و تقریبا همه جا اهنگاشو میزاشتن و باهاش میرقصیدن. ولی خوب من تقریبا تمام اون چیزی که از اهنگاش میفهمیدم در حد چنتا جمله خلاصه میشد.

‫یه بار آرش تو ماشین نشستو دسهتیم با هم تو خیابون چرخ میزدیم اتفاقا یکی ازاهنگای مایکل جکسون هم داشت از ضبط ماشین پخش میشد.یه خردشو که گوش کرد گفت...ا،چه باحال چقدر راحت صحبت میکنه من مشو میفهمم. با شنین انجمله یه خم جا خوردم و یه کم هم بهم برخورد.اخه چطور ممکن بود آرشی که نمیدونست انگلیسی رو از چپ مینویسن یا از راست همه اهنگو بفهمه اونوقت من این همه کلاس زبان رفته باشم و پل بابام رو خرج کرده باشم ولی هیچی چیشو نفهمم.بدون این که به روی خودم بیارم چی گفته نوار رو برگردوندم و دوباره با تمام جهت گوش کردم...نه فایده نداشت...کلمه ها رو میفهمیدم ولی معنی کل جمله رو متوجه نمیشدم دو سه بار دیگه هم برگردوندم ولی نه فایده نداشت.

‫اه چقدر برمیگردونیش بزار ببینم باقیش رو چی میخونه

‫اینو که گفت دیگه نزدیک به انفجار بودم..با حالت شرمندگی گفتم

‫واقعا همشو میفهمی؟

‫اره مگه تو نمیفهمی؟

‫نه راستش،خب مثلا همین جمله ای رو که الان میخونه ترجمه کن ببینم

(‫جمله یی رو که خوند دوباره با دقت گوش کردم شاید بفهمم....ولی نه بی فایده بود)

با شرمندگی گفتم‫خوب چی شد فهمیدی؟

‫اره خیلی راحت بود که ...

‫جدی؟خوب چی گفت..

‫گفت sometimes ...نمیدونم چی چی چی چی...

‫گفتم همین؟اینقدر میفهمم میفهمم فقط همین sometimes شو فهمیدی...

‫این ماجرا بارها و بارهای دیگم تو شرایط مختلف واسم تکرار شده و اینکه ادما چقدر میتونن محیط اطرافشون رو به این باور برسونن که اونی که اونا فکر میکنن درسته در حالی که واقعا این طور نیست...ای کاش اعتماد به نفس تو همه ادما به یه اندازه پخش میشد....

‫زبان شیرین انگلیسی قسمت 2

‫هفته ها که میگذشت ظاهرا زبونش هم تقویت میشد...انو از ساعت های خواب کمتر و تنوره هاش که داشت به خر و پف ادمای معمولی نزدیکتر میشد میفهمیدم.‫مدت زمان مکالیمه های تلفونیش هم به نصف تقلیل پیدا کرده بود که خودش به تنهایی نشونه یه پیشرفت بزرگ در روابطشون بود و نشون میداد که حرف هم رو بهتر میفهمن. اصولا پس از اشناییش با اون دختره رفتارش هم کم کم داشت تغییر میکرد مثلا یه تکیه کلام داشت که تازگی ها افتاده بود سر زبونش اونم excuse me please repeat بود( مخصوصا وقتی با این خارجیا حرف میزد) ولی حتی کم کم داشت این رو هم ترک میکرد

کم و بیش هم وقته حرف زدن فارسی یکی دو تا کلمه انگلیسی میپروند...

‫کم کم هم فرکانس این کلمات انگلیسی بالا و بالاتر میرفت. یک هفته یی به این منوال گذشت.یه شب طرفای ساعت ۳ صبح بود که دیدم تشنگی داره بهم فشار میاره به سختی پاشدم و کشون کشون خودمو تا اشپزخونه کشیدم در یخچال باز و نیمه باز بود که دیدم با چشای خواب آلود اومد تو اشپزخونه فکر کردم از سر و صدای من از خواب پا شده یا چراغ یخچال بیدارش کرده.

‫برگشت گفت:

‫why are you awake؟

‫-تشنم بود پا شدم آب بخورم.تو چرا بیدار شدی؟

‫I don't know I just couldn't sleep

‫در حالیکه لیوان آب رو میبردم سمت دهنم گفتم:

‫فقط هم که دیگه انگلیسی صحبت میکنی..دیگه فارسی مارسی تعطیل دیگه

‫I know... I am sorry

‫دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم اونقدر خندیدم که آب مثل فواره از سوراخ دهن و دماغم سرازیر شد...تا صبح هم دیگه خوابم نبرد همش یاد اون داستان کبک و کلاغ می افتادم همون کلاغی که میخواست راه رفتن کبک و یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت...این عشق آدم رو به کجا ها که نمیکشونه..الان دیگه مطمینم اگر باهاش بریم تبریز همون دو نفری هم که جوابشو میدادن دیگه نمیدن...نه اینکه نخوان یا رگ تعصبشون باد کرده باشه... دیگه واقعا زبونشو نمیفهمن


picture by David Airey

‫زبان شیرین انگلیسی قسمت اول


‫یکی از بچه ها میگفت برای تقویت زبان هیچی بهتر از یه دوست دختر انگلیسی یا صحبت کردن با پیرزن پیرمردهای تو پارک نیست

آرش راه اول رو واسه تقویت زبان انتخاب کرد،

‫فقط یه نکته کوچیک اینجا بی جواب مونده بود اون هم ارتباط برقرار کردن اولیه بود...منظورم بعد از صحبتای اولیه
hello و how are you
و جواب hello i am fine and you

‫اونوقت بود که مشکل ارتباطی تازه آغاز میشد مخصوصا وقتی میخواستی ترجمه کلمه به کلمه بکنی

‫یادمه دفعه اول دیر هم رفت فکرشو بکنین طرف بهش گفته why are you late

‫و اونم گفته my father came out to get here (پدرم در اومد تا رسیدم)

‫خلاصه جلسه اول بعد یه دو ساعتی برگشت با ابرو های گره کرده و خیلی خشمگین و عصبانی

‫سلام چطور بود؟

‫-ببین ممد اصلا حوصله ندارم اصلا با من حرف نزن

‫-چرا؟حرفتون شد؟

‫-گیر دادیا،میگم حوصله ندارم

‫-بابا ملت با دوست دختراشون میرن بیرون کلی شاد و شنگول برمیگردن اخه چه مرگته؟

‫-فعلا حوصله ندارم بزار بعد صحبت میکنیم

‫بعد هم همونجا وسط حال ولو شد و خر و پفش رفت به هواخر و پف که چه عرض کنم بیشتر تنوره میکشید

‫یه دو ساعتی خواب بود بعد بیدار شد...حالش به نظر بهتر میرسید آبی به صورتش زد کنار من رو مبل نشست

‫-دهنم سرویس شد

‫-چرا؟چی شد؟

‫هیچی بابا تا حالا واسه صحبت کردن با یکی اینقدر انرژی مصرف نکرده بودم، انگار دو سه ساعت رو ترد میل دویده باشم

‫خوب حالا بهت خوش گذشت؟

‫کار به اونجاها نگذشت..همه تمرکزم صرف شد ببینم طرف چی میخواد بگه.

‫خوب حالا همشو فهمیدی خوبه

‫نه بابا دهنم سرویس شد...تقریبا همه جمله هاشو چهار دفعه تکرار میکرد تازه بآزم من بعضیاشو نمیفهمیدم ولی دهن اونم سرویس کردم از بس بهش گفتم
excuse me please repeat

‫-چی بهش گفتی؟

‫-من که همش میگفتم

‫excuse me please repeat

‫-اون چیا بهت گفت؟

‫نمیدونم نفهمیدم ...اولش که گفت حالش خوبه بعد پرسید من چطورم گفتم خوبم بعد هم یه چیزایی گفت که من خیلی نفهمیدم فقط سرمو تکون میدادم و لبخند میزدم.خوب میدونی چیه من که انگلیسی زبون اولم که نیست زبون چهارممه طول میکشه که همشو بفهمم ولی واسه جلسه اول خیلی خوب بود راضیم

‫(پی نوشت: منظورش از سه زبون قبلی فارسی و فرانسه و ترکی بود فارسی و فرانسشو که من میدونم چنگی به دل نمیزد خیلی بهتر از انگلیسیش نبود ترکیش رو هم که من نمیدونم ولی یه بار که باهاش رفته بودیم تبریز و قبل مسافرت کلی به ما اطمینان داده بود که نگران هیچ چی نباشین این ترکا خیلی متعصب هستن اگه بفهمن ما از تهرون اومدیم اصلا تحویلمون نمیگیرن واسه همین من نقش دیلماج رو بازی میکنم

‫ما که ترکی نمیفهمیدیم ولی یه نکته خیلی عجیب بود اونم این بود که تو طول مسافرت اون با هر کی اونجا ترکی صحبت میکرد یا تحویلش نمیگرفتن یا به فارسی جوابشو میدادن...واسه همین فکر نکنم فارسیش هم خیلی بهتر از انگلیسیش باشه من که شخصا فکر میکنم اون اعتماد به نفسش بهتر از همه چیشه)

‫یه لحظه خودمو گذاشتم جای طرف ..اصلا دلم نمیخواست یه مطلب رو چهار دفعه بگم ...بعد فکر کردم مردم اون زمانی که هنوز زبان اختراع نشده بود چه جور با هم ارتباط برقرار میکردن...چه دهنی ازشون سرویس میشده

تصمیم بزرگ کبری

‫بیشتر ادما حرفی رو میزنن که مال خودشون نیست..کاری رو میکنن که بقیه میکنن..بعد اصرار دارن بگن کار کار خودشونه و حرف حرف خودشون.

‫اصولا ادما دو دستن دسته اول که بیشتر ادمای دنیا رو تشکیل میدن گروه ادمای "دنباله رو"...این گروه دنبال بقیه میرن و کاری رو میکنن که بقیه میکنن و حتی حرفای بقیه رو تکرار میکنن

‫دسته دوم که اقلیت ادما رو تشکیل میدن این گروه گروه "پیشرو" هستن و رهبران و مدیران و تصمیم گیرنده ها رو تشکیل میدن که گروه اول رو هدایت میکنن

‫البته خیلی وقتا هم پیش میاد که افرادی به غلط تو یکی از این دو گروه قرار میگیرن یا گاه هم پیش میاد که ادما از یه گروه وارد ی گروه دیگه میشن ولی عموما ادما تو یکی از این دو گروه هستن

‫یه بار رفته بودیم جنگلهای سرسبز شمال اینقدر بهمون خوش میگذشت که وقتی صدای قا ر و غور شکمامون در اومد ساعت طرفای ۳ بود . و به قول یکی که همه کارای ما ایرونیها و تصمیم گیریهامون و حتی کوچکترین کارامون هم ساعتها طول میکشه تا اومدیم به خودمون بییم و ببینیم میخوایم چی کار کنیم ساعت ۳:۳۰ بود و ما هنوز به هیچ نتیجه یی نرسیده بودیم

‫من دیگه واقعا داشت بهم فشار میومد...و بچه ها همچنان بحث میکردن که چی کار کنن

‫تو اینجور مواقع معمولا ادما دو دست میشن گروه عمده واسه اینکه نشون بدن چقدر با ادبن یا چه قدر با گروه هم نوا هستن میگن واسه ما فرقی نمیکنه هر چی بقیه بگن...دسته دوم که معمولا زیاد نیستن و آخر سر هم برچسب خود رای میخورن اونایین که نظرشونو میگن و میگن مثلا بریم فلان جا یا فلان کار رو بکنیم....واسه همین هم هست که معمولا تصمیم گیری ما ایرانیها اینقدر طول میکشه

‫تا اینکه وقتی دیدیم به هیچ نتیجه یی نمیرسیم یکی از بچه ها پیشنهاد کرد قرعه کشی کنیم و رای ممتنع هم نداریم

‫انتخابها هم معلوم بود

‫یا باید میرفتیم تو شهر و یه چیزی همونجا میخوردیم یا باید یکی میرفت شهر رو یه غذای آماده یی چیزی میگرفت میومد همینجا درست میکردیم که بعد از صحبتای فراوون این غذای آماده هم قرار شد جوجه کباب باشه

‫گروه موافق جوجه کباب معتقد بود که این جوری بیشتر بهمون خوش میگذره...فکرشو بکنین میریم جوجه میگیریم و بعد به سیخ میکشیم و رو زغال تو جنگل هوا به این خوبی خلاصه خیلی بهمون خوش میگذره

‫گروه موافق رستوران هم میگفت الان خیلی دیره و تا بریم و جوجه بخریم و برگردیم دیر میشه و زودتر از ۶-۷ نمیشه غذا خورد

‫خلاصه قرار شد در صحن علنی جنگل رای گیری کنیم ...شانسی هم که اوردیم این بود که ۷ نفر بودیم و چون قرار بود رای ممتنع نداشته باشیم تکلیف معلوم بود در بدترین شرایط هم یکی از این دو تا بیشتر رای نمیاورد

‫رای گیری آغاز شد و بدترین شرایطی که ممکن بود پیش بیاد اتفاق افتاد...۳ نفر رای به رفتن به رستوران دادن و ۳ نفر رای به خرید جوجه و درست کردنش تو جنگل

‫و همه نگاه ها متوجه نفر هفتم تا با تصمیمش تکلیف همه رو روشن کنه و فکر کنم این سخت‌ترین تصمیم زندگیش بود

‫خوب تو چی میگی؟؟

‫۱۲ جفت چشم بدون پلک زدن منتظر تصمیم بزرگ کبری بودن

‫قیافه جدی گرفت و جمله تاریخیشو این طور گفت

‫اگر چه رفتن به رستوران خالی از دردسر نیست.... اما گرونه

‫(پی نوشت: اگر شما هم با یه بار خوندن این جمله متوجه چیزی نشدین خیلی تعجب نکنین ما هم یه ۱ دقیقه یی طول کشید تا تونستیم این جمله رو که با قوانین گرامری که تو فارسی خونده بودیم و زبان فارسی که مامان بابامون یادمون داده بودن تطبیق بدیم آخر سر هم موفق نشدیم)

‫الان که فکر میکنم میبینم بنده خدا شاید میخواسته به عنوان خود رای شناخته نشه و دل هیچ کدوم از دو گروه رو نشکنه...شاید هم اصولا جزو گروهای نبوده که تصمیم میگیرن ..واقعا نمیدونم

کلاه ماهیگیری


‫همیشه این که چطور کاری که تو یه جای دنیا یا توی یه شرایط خاص عادی تلقی میشه ولی همون کار تو یه شرایط دیگه کار غیر عادی به حساب میادو برچسب میخوره جالبه...مثلا همون قدر که بوسیدن دو نفر مرد تو ایران کار عادی محسوب میشه احتمال اینکه این ور دنیا برچسب هم جنس باز خورده شه زیاده.یا مثلا نیولوژی یا ساخت کلمات جدید مثلا کافیه یکی مثل مهران مدیری تو سریالاش یه کلمه چرت و پرت رو جا بندازه و کل جامعه و فرا بگیره ولی اگه یکی دیگه در شرایط متفاوت از همین کلمه ها بسازه از اون در تشخیصی بیماریهای روانی استفاده شه و برچسب دیوونه بخوره

‫یادمه یه بار رفته بودیم کیش...هنوز اون موقع کیش تازه سر زبونا افتاده بود و بیشتر شبیه یه جزیره متروک بود با چنتا مغازه ...تفریح عمدش هم قدم زدن کنار ساحل بود و دیدن همین چنتا مغازه. با بچه ها داشتیم مغازه ها رو نگاه میکردیم که یه لباس آبی آستین بلند پشت یه ویترین شلوغ پر از لباس نظر یکیشونو جلب کرد...گفت بریم تو ببینیم چنده ...خلاصه وارد مغازه شدیم و سلامی کردیم...طرف که معلوم بود کار و کاسبیش کساده و شاید هم قیافه مارو که دید حدس زد خریدار نیستیم یا هر علت دیگه ی بود با بی حوصلگی مثل بز اخوش سرشو یه تکونی داد که یعنی علیک سلام...میشه اون پیرهن پشت ویترینو ببینیم نگاهی از سر بی حوصلگی اول به ما و بعد به ویترین انداخت و گفت همون یه دونست...مطمینی میخواینش...

‫اره اگه سایزش بخوره و خوشم بیاد چرا که نه...

‫هنوز هم نمیدونم چرا اینقدر طرف گوشت تلخ بود و بداخلاق...رفت و بعد کلی کلنجار رفتن با در ویترین و بعد هم لباسای تو ویترین به سختی یه لباس آستین کوتاه زرد رنگ رو اورد بیرون و گذاشت رو پیشخون...

‫نه انو نمیگم اون یکی رو میخوام

‫طرف که اگه کارد میزدیش خونش در نمیومد دوباره رفت پشت ویترین...

‫این؟

‫نه اونورطریه...

‫این یکی

‫ نه نه اون یکی

‫اصلا برو پشت ویترین با دست نشونم بده ببینم کدومو میگی

‫رفیق ما هم رفت پشت ویترین...اینو میگم

‫کدوم ؟این؟

‫نه این ابیه دسته دار

‫با شنیدن این کلمه طرف پشت ویترین ولو شد و شروع کرد به خنده حالا نخند کی بخند

‫بعد هم گفت من الان دو سال اومدم کیش و ده سال مغازه لباس فروشی دارم در عمرم این قدر نخندیده بودم...

‫ما که نه اون لباس آستین بلند آبی، یا همون لباس دسته دار آبی بلند ، رو خریدیم نه

‫چنتا چیز دیگه که نظرشو جلب کرد مثل

‫شلوار دو پایه سبز

‫لباس بی دسته سفید(بخونین آستین حلقه یی)

‫دستکش سفید سیاه‌ای که با جوراب اشتباه گرفته بود و براش هم خیلی جالب بود که با بقیه جوراب ها فرق میکنه چون جای پنج تا انگشتشو توش در اوردن

‫دست آخر هم نمیدونم تو این مسافرت بود یا تو یه مسافرت دیگه از این کلاهای ماهیگیری که مثل در قابلمه میمونه خرید که توی مهمونی و تو مسافرت و تو تخت خواب خلاصه همه جا همیشه همراش بود ..نمیدونم هنوز هم داردش یا نه...ولی اگه اون لباس دسته دار رو هم خریده بود با این در قابلمه چه دهنی .....

بابا طاهر

‫پیرمردی بود تو سن و سال ۷۰-۸۰ سال، خیلی پیر و چروک خورده ،کنار مقبره بابا طاهر زانوهاشو وتو بغلش گرفته بود و های های گریه میکرد. فکر کنم اواسط تابستون بود و مدرسه ما رو برای سیاحت برده بود همدان. و خوب همدان غیر از مردم خوب و با صفاش کلا سه تا جای دیدنی داره یکی غار علی صدره یکی مقبره ابو علی سیناست ویکی مقبره بابا طاهر عریان یا اگر هم بیشتر از این هست من نمیدونم البته از چنتا همدانی پرسیدیم ولی گفتن اثر دیدنی تو همدان خیلی بیشتر از ایناست در جواب سوال ما هم که خوب اگه میدونین به ما هم بگین گفتن "مدنم اما نمگم". دبیرستان ما بعد امتحانات ثلث سوم مسافرت تفریحی ترتیب میداد و امسال قرعه به اسم همدان خورده بود. ولی خوب حتما میتونین تصور کنین که برای دیدن سه اثر دیدنی که تازه دو تا ش هم نزدیک همن خیلی نمیشه وقت پر کرد اینه که بیشتر وقت ما به چرت و پرت گویی و تو سر کله هم زدن سپری میشد.

‫همون موقع هم خیلیا از اینکه داریم میریم همدان حال نکردن ،خیلیا قبلا رفته بودن خیلی ها هم فکر میکردن همدان چیزی نداره

‫بعد دیدن مقبره بابا طاهر احسان واسه عکس انداختن رفت کنار مقبره دقیق یادم نیست ولی فکر کنم وسطای عکس انداختن گویا پیرمرد سرشو بالا آورده بود و یه صحبتایی هم بینشون رد و بدل شد ...وقتی برگشت همه کنجکاو که چه صحبتی بین اون و پیرمرد رد و بدل شده ...

‫خوب احسان چی میگفتین؟

‫باورتون نمیشه اگه بگم یارو کیه

‫کیه؟

‫خیلی جدی گفت: بابای بابا طاهر

‫خوب چی میگفتین

‫گفت ایشالا داغ فرزند نبینی

‫با گفتن این جمله همه زدن زیر خنده الا یکی....خیلی قیافه جدی گرفت و از صحنه دور شد...من اول فکر کردم از این که احسان پیرمرد رو دست آویز خنده بقیه قرار داده ناراحته ولی ظاهرا اشتباه میکردم

‫تو تمام طول مسیر برگشت تا خوابگاه ساکت بود و مشغول فکر کردن کسی هم کاری به کارش نداشت...وقتایی که خیلی ناراحت بود یا عصبانی بهترین کار این بود که کاری به کارش نداشتی چون اگه خیلی پا پیچش میشدی یهو قاط میزد و ممکن بود یه مقبره دیگه هم به آثار باستانی همدان اضافه شه

‫ولی قیافه متفکرش جوری بود که آدم رو کنجکاو میکرد اصولا خیلی از این قیافه ها ازش سراغ نداشتیم...یکی پرسید :

‫تو حالت خوبه؟

‫سرش بالا اورد و گفت اره فقط یه چیزی رو نمیفهمم

‫-چی؟

‫-مگه بابا طاهر مال قرن پنجم نبوده

‫ما خیلی از زمان امتحانای ثلث سوممون نمیگذشت واسه همین از محفوظاتمون یه چیزایی در حد لوبیا تو ذهن بعضیا هنوز باقی بود

‫-چرا مال قرن پنجم بود

‫-پس چطور پدرش هنوز زندست

‫خودتون میتونین تصور کنین که اگه کل همدان همین یه مقبره بابا طاهر رو هم داشت واسه این که به همه تا آخر مسافرت خوش بگذره کافی  بود

‫این تجربه یی شد که اگه تو مسافرت آثار باستانی به اندازه کافی نبود میشه چنتا اثر باستانی ساخت و ازش دیدن کرد،ولی اگه رفتین همدان خیلی دنبالش نگردین از اون ماجرا یه ۱۰-۱۲ سالی میگزره،طرف درسته مال قرن پنجم بوده ولی عمر نوح که نداشته اینه که بعیده دیگه بتونین پیداش کنین

"پانتمیم"

بازیای دسته جمعی‌ فرصت خوبائ واسه با هم بودن و با هم خندیدنه. تو بعضی‌ از این بازیها هم فرصت خوبائ واسه یاد گرفتن چیزاییه که تو هیچ کتابی نمیتونی یاد بگیری.فرصتی واسه این که فهمی مغز آدما چه چز پیچده ای و به چیا که فکر نمیکنه.یکی‌ از این دست بازیا دست جمعی‌ "پانتمیم"ه همون بازی که افراد به دو گروه تقسیم میشنو با ادا و اطوار سعی‌ میکنن به همگروهیاشون بفهمونن کلمه مورد نظر گروه مقابل چیه.
یه بار داشتیم پانتمیم بازی میکردیم هم گروهی ما شروع کرد اول هم دستاشو باز کرد و یه لبخند از گوشه سمت راست چشه راستش تا گوشه سمت چپ چشه چپش زد که یعنی خیلی‌ راحت هستشو و سریع میتونیم بگیم. ما هم خوشحال منتظر علامتای بعدی شدیم. اول با دستاش یه کره بزرگ رو نشون داد و اشاره کرد که شروع کنیم به حدس زدن
دایرست؟ دستشو جلوی صورتش برف پاک کن کرد که یعنی نه
مربع؟؟(نه)بیضیه(نه)لوزی(نه)
هر چی‌ شکل از دوران ابتدایی‌ یاد گرفته بودیم گفتیم و اونم هی‌ میگفت نه حتی علوم مختلف رو هم گفتیم...ریاضی؟؟هندسه؟؟جبر؟ولی‌ جواب همچنان نه بود فقط وقتی‌ گفتیم جغرافی یه خرده لبشو وسرشو کج و کوله کرد که یعنی‌ هی‌ هم چین
با صدای اعتراض من که خوب بابا یه جور دیگه نشون بده یه کم فکر کرد بعد با دستاش یه یه برف پاک کن بزرگ جلوی صورتش کشید ک یعنی از اول یه جور دیگه نشونتون میدم ما هم باا چشای از حدقه در اومده منتظر که چی‌ میخواد نشون بدهی نفس عمیق کشید و دوباره با دستش یه دایره بزرگ کشید که تنها فرقش با دایره قبلیش قطر کوچیکتر ه دایره بود که اونم با چشم غیر مسلح عمرا نمیشد فهمید شاید اگر با کولیس اندازه میگرفتی یه نیم سانتی با دایره قبلیش فرق داشت
همه دادشون در اومد که بابا یه کار دیگه کن...دوباره سکوت چند ثانیه‌ای کرد و این بار دست چپشو مشت کرد و دست راستش و بالای دست چپش گرفت شروع کرد به باز و بسته کردنش انگار که داره فلاش میزانه...
پلیسه؟(نه)دوش آبه(نه)دختر داره به یه پسره خط میده؟(نه)..یکی‌ از بچه‌ها که اعصابش خیلی‌ خورد شده بود گفت آه دیوونم کردی با این نشون دادنت...یکی‌ اون کاسه تخمه آفتاب گردون رو بده به من...
با شنیدن تخمه آفتاب گردون گل از گلش شکفت که یعنی آفرین داریم نزدیک میشیم
خرشیده؟(نه)ماه(نه)تیر(نه)مشتری(نه)مغازه دار؟(نه)..جوابها همه نه بود فقط هر چی‌ از خورشید دورتر میشودیم به سیاره‌های دورتر از خورشید میرسیدیم فرکانس دستاش بالاتر میرفت و ما میفهمیدیم داریم به جواب نزدیکتر میشیم...زحل؟(نه)...
یکی‌ از آون گروه داد زد 1,2,3 وقت تموم شد....
برگشتم به گروه مقابل گفتم خوب حالا چی‌ بود...
گفتن چای لیپتن برگشتم یه نگاه عاقل اندر سفیه به هم گروهیمون کردم.. فوری گفت اگه نپتن رو گفته بودین برده بودیم دیگه...گفتم آخه آدم حسابی‌ چای لیپتن چه ربطی به سیاره‌ نپتن داره؟
نگام کرد و گفت مگه یکی‌ نیستن؟؟
زندگی‌ آدما مثل بازی پانتمیم میمونه...وقتی‌ از حرکاتشون هیچی‌ نمیفهمی یا یه چیز کاملا متفاوت میفهمی وقتی‌ طرف خودش هم چیزی رو که میخواد بهت بگه اونی نیست که تو میفهمی(مثل الان من الان خودم هم نفهمیدم چی‌ گفتم آزادین هر چی‌ خواستین برداشت کنین

غبطه

‫یه بار شب عاشورا رضا اومد پیشمو در حالیکه خیلی سعی میکرد قیافه روحانی داشته باشه بهم گفت امشب میخوام برم مسجد دست به دامن امام حسین شم بعد بهم گفت من "خیلی به حالت غبطه میخورم" اولش جا خوردم فکر کردم داره مسخرم میکنه خواستم بخندم بعد دیدم نه همچین سرشو انداخته پایین و کج کرده که انگار واقعا داره به حالم غبطه میخوره.گفتم اخه واسه چی؟گفت تو سیدی اون دنیا پیامبر حواتو داره اینو که گفت دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم ولی یه نگاه سفیه اندر عاقلی بهم کرد و گفت تو غیر از مسخره بازی کار دیگه یی هم بلدی...گفتم اره بازی ورق هم میکنم...اتفاقا امشب داریم میریم عرق خوری و ورق بازی کنیم تو هم دوست داری بیا ....

پاندول

‫ همیشه وقتی از هماهنگی صحبت میشه یاد پاندول ساعت میفتم و کلاس دوم دبیرستان . سال دوم دبیرستان کلاسمون طبقه دوم قرارداشت طوری که یه ضلع کلاس تماما پنجره هایی بود که به حیاط مشرف بود. تفریح ما هم هر زنگ تفریح بیرون انداختن علی بود از پنجره طبقه دوم تو حیاط. البته راستشو بخواین هیچ وقت فرصت نشد این عملیات تا انتها به پایان برسه هر چند با انواع و اقسام رمزهای عملیاتی امتحانش کردیم از "یا زهرا" و "یا محمد" تا "یا علی" و "یا مهدی" حتی یه بار هم مثل رضازاده به "ابولفضل" متوسل شدیم ولی هیچ وقت فرصت نشد این عملیات تا پایان عملی بشه نه از این بابت که آدم سنگینی بود که اتفاقا خیلی هم پر وزن بود از این جهت که خیلی مقاومت میکرد. یادمه تا زنگ تفریح میخورد ۷-۸ نفر به سمتش هجوم میوردن تا دست و پاشو بگیرن اونم کمربند به دست میرفت روی میزا وای میساد و کمر بندشو زورو وار دورسرش میچرخوند که کسی بهش نزدیک نشه حتی یه بار سرهمین کمربندکشیش ناظمموون سر رسید و یه ۱-۲ نمره یی هم از انضباطش کم کرد . به جرم "کمربندکشی" تو کلاس. اخه آدمم این قدر بی نظم !

‫تازه وقتی موفق میشدیم دست و پاشو بگیریم اگه موفق میشدیم مثل علم امام حسین تو عاشورا بیاریمش سر دست، پرتاب کردنش از پنجره تو حیاط اصلا کار راحتی نبود انقدر دست و پا میزد و بالا پایین میپرید که من مطمینم اگه تو آب هم همین دست وپاها رو میزد المپیک ۲۰۰۸ الان جای مایکل فلپس رو گرفته بود و از دست رهبر مدال شجاعت و پهلوانی گرفته بود و کلی آهنگ "دلاران نام اوران " براش از تو تلویزیون پخش میکردن.

‫خلاصه با وجود همه این تقلا‌ها میوردیمیش لب پنجره از اون بالا تابش میدادیم. الان که فکر میکنم میبینم عجب شوخی شهرستانی بوده و سر این تاب دادنا اگه دست یکی ول میشد که الان مریم بی شوهر میموند. که البته یه بار هم ول شد فقط خیلی خوش شانس بود که فرکانس تاب دادنش با زمان ول شدنش خیلی هماهنگی نداشت.

‫یه بار که داشتیم تابش میدادیم یکی از دم در داد زد که "بچه ها فروزان(یکی از معلما) اومد" با شنیدن اسم فروزان چهارتایی که دست و پای این بی نوا رو گرفته بودن یهو ولش کردن . علی که نصفه بدنش تو کلاس بود و نصفش بیرون پنجره مثل این الاکلنگا یه یکی دو باری بیرون پنجره و تو کلاس بالا و پایین شد. همه هم چهار چشمی نقاش میکردن ببینن بلاخره کربلایی میشه یا هم چنان میخواد به این دنیای فانی دل ببنده. شانسی که آورده بود این بود که نیمه سنگین بدنش تو کلاس بود و سرش بیرون از پنجره واسه همین هم بعد یکی دو بار تاب خوردن بین هوا و زمین آخر سر هم با پشت از لبه پنجره که یه نیم متری با کف کلاس فاصله داشت خورد زمین. این درجه از هماهنگی و هم زمانی (تو ول کردن هم زمان علی) رو فقط تو جلوه های ویژه فیلمای استیون اسپیلبرگ میشه دید.

‫نتیجه اخلاقی: هماهنگی تو انجام هر کاری مهمه گاهی عدم هماهنگی عواقب سنگینی ممکنه داشته باشه