Less doesn’t mean lighter
One less call today. The one that mattered the most
I miss you💔
One less call today. The one that mattered the most
I miss you💔
Yesterday, a great surgeon, a colleague, and an extraordinary mentor passed away
For those who knew Dr. Banazadeh, he was not only a highly skilled surgeon, but one of the most humble, down-to-earth people I have ever known. I learned so many lessons from him—not only in medicine, but in life. He was a surgeon who quite literally saved many lives, and yet he never carried himself with anything but quiet humility
Those who knew him will also remember his physical presence. He was tall, solidly built, with large hands—hands that made us as his students all wonder how someone like him chose vascular surgery, a field defined by meticulous detail and delicate precision. In his era, remaining a general surgeon was not only well accepted, it was often expected. Yet he chose vascular surgery, a demanding subspecialty pursued by only a handful at the time. It spoke volumes about his ambition, courage, and willingness to challenge himself
One day, we finally asked him: Why? Why choose such a technically demanding and challenging subspecialty
His answer stayed with me—and I still quote it to my residents and even to my children “In life, you will face tough challenges where you have to learn new skills that don’t come easily. You’ll question yourself: Should I do it? Is it worth it? Can I even do it
Then remind yourself—if others have done it, you can too. They are neither smarter nor more capable than you. Be brave and pursue it. But remember: if you don’t want to be the first to jump the train, don’t be the last either
He also had a wonderful sense of humor. Everyone around him—colleagues, patients, students—loved him not only for his surgical skills, but because he always wore a smile. He had a way of diffusing tension, especially during morning rounds, which anyone in medicine knows can be… unforgiving. When the likelihood of being roasted was high, his humor softened the edges. Life is fragile and shouldn’t always be taken so seriously . A lesson well taught by him
I remember one morning conference on thyroidy nodules. The panel was deeply engaged in discussing the latest advances and management strategies for borderline cases of Riedel's nodule. At one point, he casually held up his finger and said, “These nodules are usually small—about the size of a finger joint,” then paused, looked at his hand, laughed, and added, “Not this finger joint… much smaller.” He went on to explain how densely these nodule attach to surrounding tissue, how technicall nightmarish they could be, and concluded: “I did it once. Bad decision. You probably shouldn’t do surgery on these unless you have to
What stayed with me wasn’t the data from that meeting, but the humility. He openly shared his experience and the lesson he learned from it, and had the courage to admit it so others wouldn’t repeat it. That honesty was priceless
The surgical community has lost a giant. But his name and memory will live on through his students, the countless patients whose lives he saved, and the many people he influenced—directly and indirectly—and through his family and children
Rest in peace, Dr. Banazadeh
In the midst of this chaos around the world it is easy to forget things . The memories for the past several years. They were not all big nor all easy but happy to experience them with you. Big easy is a good reminder not to
جنگ ادم را دروغگو میکند، شاید هم زودباور. زنگ میزند میپرسد خوبی ؟میگم خوبم. تو چطوری ؟ از ان سو می گویی من هم خوبم.
تو باور میکنی و من هم.
تو میدانی دروغ می گویم و من هم.
کسی میگفت :خاطراتی که ادمهایش رفته اند دردناکند
خاطراتی که ادمهایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند دردناکترند. پُر بيراه نميگفت
ای کاش حالم، حالت و حال هممون از این گذشته استمراری به اینده برگرده. کاش توانی بود حالم و حالت رو خوب میکردم. تلاش ها هم در جا زدنهای مکرری است بی سود. بی نتیجه. بهخودم یاداوری کنم با هم مهربانتر باشیم.
در مدرسه، معلمی داشتیم که مثلثات و هندسه درس میداد، اما آنچه میآموخت فراتر از عدد و زاویه بود. امتحانهایش کوتاه بود؛ چند سؤال محدود، با شروعی فریبنده. سؤالهای اول آسان بودند، آنقدر که پاسخدادن به آنها شبیه عادت بود، نه فهم یا از روی سواهای توی کتاب که جواب داشتند و اگر کتاب روخونده بودی و فهمیده بودی یا حتی اگر نفهمیده بودی و صرفا حفظ کرده بودی میتوانستی جواب بدی. اما سؤال آخر همیشه جایی بود که آدم تنها میماند؛ جایی که دیگر جواب آمادهای وجود نداشت.
برگهی سفید، همیشه صفر میگرفت. اما کسی که مینوشت—حتی غلط—معمولا چیزی دریافت میکرد. نه بهخاطر پاسخ، بلکه بهخاطر جرأت. او به اشتباه احترام میگذاشت
انها که برگه را سفید میدادند گله میکردند که چرا به جواب غلط نمره میدید و او میگفت: کسی که تلاش میکند و میبازد، از کسی که تماشا میکند و قضاوت میکند، جلوتر است. این حرف ساده بود، اما برای خیلیها غیرقابلتحمل
سالها بعد فهمیدم چرا. آدمها اغلب به سه دسته تقسیم میشوند: آنها که عمل میکنند و هزینه میدهند؛ آنها که کنار میایستند و وساکت میمانند چون بهتر نمیدانند یا برایشان فرقی نمی کند؛ و آنها که هیچ کاری نمیکنند، اما همیشه آمادهاند تا خرابیها را با دقتی وسواسگونه بشمارند.
معلم میگفت: همه مشکل را میدانند. دانستن مشکل هنر نیست. هنر داشتن راهحل است؛ حتی اگر ناقص، حتی اگر شکستخورده. مخالفتِ بیراهحل، هوشمندی نیست. انها که مخالف بودند اغلب میگفتند عیب را نشان میدهند تا راه بهبود یابد،ولی راهی که هنوز شروع نشده سعی در بهبودش داری در بهترین حالت زمان را به تعویق می اندازد ولی معمولا مته به خشخاش گذاشتنها و وسواس بهترین بودن اصلا مانع شروع میشود چه رسد به اتمام
سؤالهای. معلم همیشه جواب نداشت گاه اغلب به جایی میرسیدی که دیگر نمیشد ادامه داد. نه چون جواب وجود نداشت، بلکه چون محدودیت انسان عیان میشد وسوال از سطح توانایی دانش یک دبیرستانی فراتر بود. درس همانجا تمام میشد؛ با اعتراف به ناتوانی، نه با پیروزی و زمینهای برای یادگیری. برا همین بود که بچه های کلاس ما یک سر و گردن از بچهای دیگر دبیرستانهای دیگر بالاتر بودن
بعدتر این الگو را جای دیگری هم دیدهام. خدا بیامرزد مادرم را؛ او استاد مخالفت بود. با هر ایدهای، هر تصمیمی، هر امیدی. بدون آنکه حتی یک راهحل قابل استفاده روی میز بگذارد. فقط موانع را ردیف میکرد. اگر کاری به بنبست میرسید، پیروزمندانه میگفت: «دیدی گفتم.» اگر کسی خطا میکرد: «از اول معلوم بود.» اما اگر کاری درست پیش میرفت، تحسین در کار نبود؛ فقط انتظار برای لغزش بعدی.
شاید تلخترین حقیقت همین باشد:
بعضی آدمها نه برای ساختن،
بلکه برای ثابتکردن بدبینیشان زندهاند.
آنها از درستبودن لذت نمیبرند؛
از خرابشدن دیگران تغذیه میکنند.
و در نهایت، جهان نه بهدست آنها که همیشه «میدانستند»،
بلکه بهدست آنها که جرأت کردند اشتباه کنند،
حتی اگر بارها و بارها شکست خوردند،
پیش رفت.
زود رفتی
زود بود
دیر گذشت
دیر فهمیدی
سخت گذشت
سخت جنگیدی
کماوردی
کمکردم
کاشبرمیگشتی
کاشبودم، کاش بودی
به حميد و مريم ديروز زنگ زدم. احساس دلتنگي كردن.
به مينو امروز تو راه زنگ زدم ببينم حالش چطوره. جواب نداد. براش پيغام گذاشتم. پيغام رو خوند ولي جواب نداد. بيشتر نگران شدم.
دكتر حالش خوب بود. رفته يزد. اونجا حالش بهتره. تازگي هر چي ازش ميپرسم ميگه همه چي خوبه، عالي. ميدونم بيخود ميگه ولي تقصير خودمه از بس بهش گير ميدم چرا ميگي "بد نيست" بجاش بگو "خوبه" حالا از اونور بوم افتاده.حالا امروز بهش گير دادم ميگم چرا همش ميگي همه چي خوبه وقتي نيست، حال خودم رو ميگفتم بيخود به اون گير دادم. عذاب وجدان گرفتم. گفتم مخلص دكتر و تلفن رو قطع كردم.
يه سال ديگه گذشت....
من.... خوب نيستم.
خوابم نمیبرد. از نالهی لیدیا بیدار شدم، فکر کردم داره خواب بد میبینه. پا شدم بیدارش کنم، ولی وقتی رسیدم دیدم نالش قطع شده. پاورچین رفتم تا بالکن، همین که نشستم سر و کلهی یگانه پیدا شد. انگار اونقدرها هم پاورچین نمیاومدم! یه غر زد که چرا بیدارش کردم، یه عکس ازم گرفت بین خواب و بیداری و رفت. نفهمیدم چرا… فردا صبح ازش میپرسم.
صدای موج که میخوره به ساحل، لحظهای هم بند نمیاد. نمیدونم دنبال چیه که هی این کارو تکرار میکنه؛ شاید دنبال یه چیزیـه که بگیره و آرومش کنه. ولی هر بار که میکوبه، یه تیکه از ساحل رو با خودش میبره، جایی برای تکیه کمتر میگذارد
، با این حال باز برمیگرده، باز میکوبه. نمیفهمم چرا روشو عوض نمیکنه.
هوا هنوز تاریکه. از ماه فقط یه لبخند محو مونده. شاید به تلاش بیهودهی موج لبخند میزنه، شاید هم از سر تحسین. ابرها هر از گاهی میان و لبخند ماهو میپوشونن.
دیروز پری زنگ زد. راستش تعجب کردم؛ اون معمولاً همینجوری زنگ نمیزنه. تنها وقتی یادمه تماس گرفته، روز تولدم بوده. نگران شدم و جواب دادم. یه سلام کرد و بیمقدمه گفت: «بیمارستانم، عکست اومد رو گوشیم، زنگ زدم خداحافظی کنم، شاید دیگه نبینمت. آخه من مثل پسرم دوستت دارم.»
حرفاش حس عجیبی داشت—تلخ و شیرین با هم. یه جورایی مثل موجی که سینهمو چنگ زد، ولی مثل هلال ماه خوشحال بودم که یه بار دیگه صداشو شنیدم.
خیلی حرف زد. گفت خوب زندگی کرده، جاهای زیادی رو دیده، با آدما زیاد معاشرت کرده، ولی خستهست، میخواد بره. گفت پیری خوب نیست، دعا کرد هیچوقت پیر نشم.
یاد تو افتادم… تویی که مثل موج بودی از درون—خروشان، ولی از بیرون آروم و خندون، مثل ماه. یادم اومد تولدام زنگ میزدی، ولی بیخداحافظی رفتی.
به خودم فکر کردم، اینکه هنوز دنبال یه چیزیام که نبودنت رو باور کنم. هر بار خاطراتو مرور میکنم، ولی انگار با هر بار یادآوردنشون، یه تیکهشونو از دست میدم. دلم برات تنگ شده. امیدوارم جایی که هستی، آروم باشی… همین فکر باعث میشه یه لبخند کوچیک بزنم، درست مثل ماه اون بالا.
هوا هنوز تاریکه. موج همچنان از دل سیاهی آب، سفیدی رو به ساحل هدیه میده و برمیگرده—باز و باز، بدون توقف.
ماه هنوز اون بالا لبخند میزنه، ابرها هنوز هستن ولی دورش کمکم باز شدن. نسیم خنکی میوزه. یه عکس میگیرم که یادم بمونه. تصمیم میگیرم برم پایین و یه کم توی ساحل قدم بزنم. پاورچین برمیگردم تو اتاق.همه خوابن.
هویت انسان فقط مجموعهای از ویژگیهای بیرونی مثل نام، سن، ملیت یا شغل نیست؛ اینها صرفاً پوستهایاند که ظاهر ما را توصیف میکنند، نه عمق وجودمان را. هویت واقعی در ارتباط با دیگران و در حس تعلق معنا پیدا میکند — در خانواده، دوستی، جامعه یا سرزمین. انسان موجودی اجتماعی است و از طریق “ما بودن” به “خود بودن” میرسد.
وقتی عضوی از یک جمع هستیم، احساس معنا، امنیت و انگیزهمان بیشتر میشود. مثلاً حضور در خانواده یا در گروهی از دوستان، به زندگی جهت میدهد. در مقابل، فردی که هیچ تعلقی ندارد، تصمیمهایش بیشتر بر محور منافع شخصی میچرخد؛ او دلیلی نمیبیند برای تلاش در بهبود زندگی دیگران. اما در عمق وجود هر انسان، میلی طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به دیگران وجود دارد — احساسی که باعث رضایت درونی میشود. اگر بدانیم تلاش یا خلاقیت ما به دیگران هم نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندیمان دوچندان میشود.
نمونهی سادهاش را میتوان در دوران مدرسه دید: وقتی کلاس یا تیم ما در مسابقهای پیروز میشد و ما بخشی از آن موفقیت بودیم، شادیمان فقط از برد شخصی نبود، بلکه از حس “ما بودن” میآمد — حس اینکه برای یک جمع کاری کردهایم. همین حس تعلق در مقیاسهای مختلف، از خانواده تا ملت، انسان را به تلاش، مسئولیتپذیری و فداکاری وامیدارد.
احساس تعلق، غریزی و ریشهدار است. از دوران انسانهای نخستین، زندگی در گروه امنیت، غذا و بقا را تضمین میکرد. امروز هم، هرچند شکل جوامع تغییر کرده، اما نیاز به تعلق باقی مانده است. اگر در محیطی حس تعلق نداشته باشیم — مثلاً در مدرسه، دانشگاه یا محل کار — دچار احساس بیارزشی یا حتی افسردگی میشویم. تعلق یعنی دانستن اینکه بودن ما اهمیت دارد، نبودنمان حس میشود، و گروهی وجود دارد که از ما حمایت میکند.
خانواده بهترین نمونهی این معناست: اعضا برای هدفی مشترک زندگی میکنند، از هم دفاع میکنند و مسئولیتها را میان خود تقسیم میکنند. در مقابل، گروهی از افراد بیارتباط، حتی اگر کنار هم باشند، “با هم” نیستند، چون هدف یا پیوند مشترکی ندارند. همین اصل در سطح جامعه، شهر یا کشور هم صدق میکند — از خانواده تا ملت، همه ساختارهاییاند که حس “ما بودن” را تقویت میکنند.
وقتی از “ایرانی بودن” حرف میزنیم، این حس تعلق فرهنگی و تاریخی آشکار میشود. ایرانی بودن فقط به محل تولد مربوط نیست؛ ریشه در زبان، شعر، نوروز، موسیقی و حافظهی مشترک تاریخی دارد. حکومتها میآیند و میروند، اما فرهنگ و ریشهها میمانند. من ممکن است از حکومت فعلی انتقاد داشته باشم، اما این از عشق من به ایران کم نمیکند. من از خاک، مردم و فرهنگی دفاع میکنم که بخشی از هویت من است — نه از یک نظام سیاسی گذرا.
اینجاست که بحران هویت پدید میآید: وقتی حکومت، ارزشها و چهرهای از “ایرانی بودن” ارائه میدهد که با ریشههای فرهنگی مردم در تضاد است. اما میتوان تعریف مستقلی از “ایرانی بودن” داشت — تعریفی که بر پایهی تاریخ، زبان و فرهنگ شکل گرفته، نه سیاست روز.
در موقعیتهای بحرانی، مثلاً هنگام حملهی خارجی، این تضاد آشکار میشود. برخی میگویند دفاع از خاک، حتی اگر به نفع حکومت فعلی باشد، وظیفهی هر ایرانی است. گروهی دیگر اما چنین شرایطی را فرصتی برای تغییر و رهایی از حکومت سرکوبگر میدانند. هر دو دیدگاه استدلال خود را دارند، اما پاسخ قطعی آسان نیست؛ چون این انتخاب، نه فقط سیاسی بلکه اخلاقی است.
در اینجا مثال “گرگ و شکارچی” معنای عمیقی پیدا میکند:
تصور کنید فرزندتان در چنگال گرگی گرفتار شده. شکارچیای میآید و میگوید میتواند گرگ را با تیر بزند. اما آیا هدفش واقعاً نجات فرزند شماست؟ شاید فقط به دنبال پوست گرگ است، یا شاید تیرانداز دقیقی نیست. اگر اجازه دهید شلیک کند، ممکن است گرگ بمیرد، اما احتمال دارد تیر به فرزندتان بخورد. اگر اجازه ندهید، فرزند در خطر باقی میماند. شما میان دو انتخاب دشوار ماندهاید: پذیرش خطر از بیرون، یا تحمل وضع موجود با امید به راهحلی از درون.
این مثال دقیقاً وضع امروز ماست: بسیاری خواهان تغییرند، اما نگراناند که دخالت خارجی، گرچه ظاهراً نجاتبخش، در نهایت به آسیب بزرگتری بینجامد. زیرا نجات تحمیلی از بیرون ممکن است به شکلی تازه از سلطه تبدیل شود.
پس، میان دفاع از وطن و اعتراض به حکومت، باید مرزی روشن کشید: وطن یعنی مردم، خاک، فرهنگ و تاریخ، نه صرفاً نظام سیاسی حاکم. تغییر باید از درون جامعه بجوشد، نه با گلولههای بیگانه. زیرا اگر ندانیم چه میخواهیم و از که میخواهیم، ممکن است به ابزاری در بازی قدرت دیگران بدل شویم — و در این صورت، نه تنها آزادی را به دست نمیآوریم، بلکه هویتمان را نیز از دست میدهیم.
در نهایت، پیام روشن است: ما برای “خود بودن”، نیازمند “ما بودن” هستیم. تعلق، عشق، و هویت جمعی ستونهای انسانیتاند؛ و آگاهی سیاسی و اخلاقی، تنها راه حفظ آنها در جهانی پر از فریب و قدرت.
یادمه تو یهسری فیلمای ایرانی طرف با چشمای خیس و صدای لرزون میگفت:
“اگه دوسش داری، بذار بره…”
آخه داداش! یا تا حالا مامانت با دستگاه به زندگی وصل نبوده، یا بچهت هیچوقت نرفته کمپ!
بعضی حرفا فقط تو فیلم قشنگه، تو زندگی واقعی یه ذره پیچیدهتره
یادم باشه نحسی سیزده اخر دوازده با جنگ تموم شد. امسال سال بهتریه، با تو و من مطمئن تر از همیشه در کنار تو. هر روز نوری تازه در قابی که باشد به سالها بماند
وقتی بچه بودم، هر وقت بابام میخواست از بچگیهاش برام تعریف کنه،
همیشه حرف از سختی بود.
از شبهایی که زیر نور کم چراغ درس میخوند،
از اینکه پدرش رو توی جوونی از دست داده بود،
از کارهایی که کرده بود تا خانوادهش رو نگه داره.
اون وقتا خیلی چیزا رو نمیفهمیدم.
فقط میدونستم این خاطرهها یه بوی خاکستری و خستگی دارن؛
بوی نشدن، بوی نبودن، بوی نم.
و من، دلم پر از امید و آرزو بود.
میخواستم دنیا رو یه جای بهتر کنم.
و حرفهای بابام نهتنها با انگیزههام همجهت نبود،
که گاهی ناامیدم هم میکرد.
همین میشد که با تراکتور میرفتم توی حرفاش و میگفتم:
“انقدر از بدبختیات نگو!”
اما حالا…
وقتی به گذشتهم نگاه میکنم، از خودم میپرسم:
اگه یه روز بچههام ازم بپرسن “جوونیت چطور گذشت؟”،
چی دارم براشون بگم؟
نمیگم نفهمیدم کی گذشت.
بچگیم توی جنگ گذشت؛ تو فرار و صدای آژیر.
ترس توی چشمای مامان و دکتر دلمو میلرزوند.
من چیزی نمیفهمیدم، ولی اونا تکیهگاهم بودن.
جنگ تموم شد، ولی چیزی بهتر نشد.
امید تنها دلخوشی ما بود.
از حماسهی خرداد به «روحانی بنفش»،
به «بد» چسبیدیم که «بدتر» نشه.
روزها گذشت و واقعاً چیزی بهتر نشد.
نمیگم وقتی وقت شادی بود، ما نگران بودیم.
که یه نفر نیاد گیر بده چرا اینجوری لباس پوشیدی، چرا خندیدی، چرا رقصیدی.
نمیگم با ترس و لرز نوار کاست گوش میکردیم،
ویدیو جرم بود، فیلمهامون قاچاقی توی کیف سامسونت میاومد،
و شبها تو خونهها، یواشکی پخش میشد.
نمیگم اینترنت نبود،
برای پرداخت قبضها ساعتها توی صف میایستادیم،
و برای یه تماس، باید میرفتم مخابرات سر کوچه.
نمیگم زندگیمون پر از تناقض بود؛
شراب و سکس توی دنیا کار ادمای بد بود ولی توی بهشت پاداش ادمای خوب.
دوستداشتن جرم بود، نگاه کردن مکروه.
نمیگم که چقدر انرژیم برای آیندهای که نیومد، تلف شد.
طلا خریدم، زمین خریدم، نگران فردا بودم.
آخرش چی؟
هیچ.
فهمیدم جایی برای من نیست.
زدم بیرون نه برای فرار به امید بهتر شدن و می خواستم دنیا رو جای بهتری بکنم
برای کسی نیومدم برای بچههام هم نیومدم ؛
راستش، برای خودم اومدم
برای یه زندگی بهتر.
ولی یه تیکه از من، هنوز توی کوچهپسکوچههای اون شهر جاموند…
سالها توی شهری زندگی کردم که هیچوقت حس نکردم مال منه.
از این ایالت به اون ایالت رفتم، اما حسم عوض نشد.
آدما مهربون بودن، لبخند میزدن،و من هم پاسخ می دادم
ولی یه چیزی ته دلم میلرزید.
نه من خودمو از اونا دونستم، نه اونا ما رو از خودشون.
جنگ دوباره اومد،
کشورمون دوباره سوخت،
و من فقط از دور نگاه کردم.
هزار بار دلم شکست،
بدون اینکه صدایی از گلوم دربیاد.
نمیگم اون کارهای بزرگی که قرار بود بکنم،
توی شلوغی زندگی و قسط و فکر،
آرومآروم گم شدن.
نه برای آدما وقت موند،
نه برای خودم.
اینا رو بهشون نمیگم.
شاید نفهمن.
همونطور که من، وقتی بابام میگفت، نمیفهمیدم.
مادرم غریب رفت وقتی من در غربت بودم
دکتر سختش بیاد، حمید میاد ولی نمیاد، مریم به ظاهر قریبه ومینو واقعا غریب.
سالهاست پشت یه چراغ زرد ایستادم؛
نه دلم میخواد سبز شه، چون نمیدونم کجا برم،
نه میخوام قرمز بمونه، چون نمیخوام همونجا بمونم…
اما یه چیزو حتماً بهشون میگم:
میگم قدر چیزایی که دارن رو بدونن قبل اینکه زود دیر بشه.
بهشون میگم که هر سه چقدر برام عزیزن،؛یگانه امید و شور زندگیم هستن
میگم نذارن لذت لحظهها، وسط شلوغی زندگی گم بشه
همونطور که لبخندها، شوخیها، حتی کارای اعصابخردکنشون،
گاهی توی خلوت، باعث خندهمن میشه
میگم این لحظههای کوچیکبرای من ذخیرهی سالهای دوریان،
وقتی که پیش من نخواهند بود،
و دارن تلاش میکنن دنیا رو یه جای بهتر کنن و شک ندارم اونا از عهدش بهتر از من برمیان
کوله سنگینیه کوله غربت، پر از خالی، پر از امید و حسرت تمام ضدها درش جمعن ولی جمعشون صفر نیست،
یادم باشه بهشون بگم …
وقتی میبینم اونا اون کارهایی رو میکنن که من دلم میخواست انجام بدم،حس عجیبیه ، انگار از پله دوم به بالا سری نگاه کنی و دلت قنج بزنه برای اون بیشتر از خودش برای خودش و تو برای خودت.
انگار همون دیدنش،
انگار دارن کولهبار منو
کمکم خالی میکنن،خوبهای کوله رو دونه دونه بیرون میارن و نشونت میدن که سنگینی کوله دیگه اذیت نمیکنه
وانتظار پشت چراغ زرد دیگه کلافم نمیکنه…
میگم که من این کارها رو برای اونا نکردم،
برای خودم کردم.
برای اون شادیهایی که نشد
برای لحظههایی که نرسید،
که حالا، شاید با تأخیر،
با واسطه،
دارم از نگاه و لبخند و بودن اونا
تجربهش میکنم.
پایان؟ یا شاید تازه شروع…
کدوم خاطرهها رو باید بلند گفت؟
کدوم دردها رو باید بیصدا قورت داد؟
روی تخته نوشت:
۰=۱-۱+
ریاضی را به زبان ساده توضیح میداد. بعد برای اینکه مطمئن شود حرفش را فهمیدهایم، گفت:
«بذارید یه مثال براتون بزنم
و گفت:
«دو چیز متضاد، همدیگر رو خنثی میکنن.
همونطور که عشق و نفرت
نمیتونن توی یه قلب،
همزمان جا داشته باشن.
نمیشه هم شجاع بود،
هم ترسید،
غرور و حقارت؟
با هم نمیسازن.»
من فقط گوش میدادم،
تا امروز.
امروز،
که آمریکا به ایران حمله کرد،
و من،
یه ایرانیـآمریکایی،
وسط دو جهان،
با دو هویت،
دو پاسپورت
دو خاطره،
دو آینده،
گیر افتادم.
جمع اضداد برای من
نه خنثی بود، نه صفر.
يك حقيقت بود. یه طوفان بود،
از گذشتهای که دیگه نیست،
از امروزی که دلشوره اش با من است،
و آیندهای که مرا میترساند.
?Go to Casino last night
.Planned to. Felt lucky
But luck, it seems, got pressed—
!Hard
?Did it hurt
.Oh, it burned
?Was the dial too high
.Maybe
.But it can always turn one notch more
.No limits
.No lines to cross
:Just the question
?How far will you push
And
?How much are you willing to burn
تصورش روهم نمیکردم روز تولدت غمگینترین باشم.
همیشه پاییز رودوست داشتم، راستش فصل مورد علاقم بود، ولی یه سالی میشه کههیچ خاطره خوبی باهاش ندارم، حتی تولدت هم از غم وسنگینیش کم نمیکنه ، به قولشازده کوچولو نمیدونم چرا همیشه یه جای کار میلنگه. نمیدونم الان کجایی، یا با کیهستی. شاید با اقاجون و عموجون دور هم نشستین ولی احتمالا تنهابا خودت خلوتکردی، شایدم سریال ترکی میبینی یا قلمانها رودید میزنی
ارزو دارم یه بار دیگه بهت زنگ بزنم بگم تولدت مبارک باشه و صدات رو بشنوم،
بگی مرسی زنگ زدی ، خودت چطوری ؟ کمرت خوبه؟ یگانه وبچه ها کوکن؟
اینجا الانداره بارون میاد، لعنتی همه چی دست به دست هم داده، تا تولدت غمگینترین وسنگینترین باشه فقط یه صدای داریوش کم داره
"دل ناگرونم تویی آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم آروم جونت منم
دل ناگرونم تویی آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم آروم جونت منم
دنیا رو می خواستی برام عمرتو گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت نماز بود و عبادت
نماز بود و عبادت …
حرف و حدیثت منم عاشق گیست منم
سفیده مثل برفه راس راسی خیلی حرفه
راس راسی خیلی حرفه …
بهار بی تو خزانی دل انگیزست. ماهی تنگ اب هم بیقرارست. هر روز میگذرد و خاطره ات محوتر میشود. بهارست ولی خزان من برفی تر از همیشه. دوستان زنگ میزنند و تکستمیفرستن که امسال عید اول است که نیستی. پیغامهایشون دلم را پر میکند از گرمی عشق ولی جای خالیت همچنان سردست. دلم برای گذاشتن سرم روی دامن گلیت تنگ شده
حتي دلم براي اون مكالمات كوتاه صبح ها هم تنگ شده. زنگ بزنم ان موقع كه بخواي تلفن رو قطع كني چون وسط سريال تركي كه دوست داشتي زنگ زدم و من خودخواهانه با كمي چاشني بدجنسي سوال كنم "ديگه جه خبر؟" تا صدايت را كمي بيشتر بشنوم. من اما نه انچنان مهربان با تو وقتي كمي گير بهم ميدادي نامهربانه ميگفتم " خوب من بايد برم رسيدم"
Life’s tricks unveil the fragility and vulnerability we possess. Emotionally and physically broken, my mind wrestles with memories daily—her favorite song, the echo of her voice vowing to conquer cancer. Opening cases on the computer triggers tears, yet I push forward for my daughters, my supportive family, and Yeganeh, a constant presence offering warmth. My mom’s departure was inevitable and by no choice , but hers I can not afford. My most cherished memories are woven with her—from our first meeting: “Hi, I’m the one on the list but never there, what do you drink?” to the Vegas dance floor where she leaned on me, high heels on my feet, singing along while I screamed in pain and she was thinking I was accompanying her. From her midnight doorstep surprise after a long drive to holding hands by the snow-covered mountains’ fireplace, while I was already at peak when she said “yes” and our daughters were born and the memories continued —the list is endless.
I hope she realizes how invaluable she is to me and our family. Don’t loose hope on us, at least not yet. Love you to the moon and back, the same moon that I had the chance to kiss you under but so foolish not too, and hence the regret of my life
It's been 90 days, yet your absence feels more real than ever.
"انقدر بودی نبودت رانشاید باورم"
your abscence echos in my thoughts as I navigate through each day. Every time I open a case, drive to work in the morning, or call Dad to your phone where your name is still saved as "maman facetime" in my favorites though there is no "maman" anymore, your "face" is fading in my thoughts and "time" has not been helping either. I'm in a tough spot, and no one seems to understand, care or offer help; instead, they add more pain. I'm emptier than I've ever been—void of love, emotions, and feelings. For the first time, I feel truly alone, and the one who was always there is now distant and fading too. She lost hope in me and in us and I am parched and can not even plead for her to stay. Soon the drought will come. Even loved ones depart, and the value diminishes and become to none
As maman used to say,
"اقیانوس هم باشه تموم میشه" –
even the ocean depletes". Her words referred to money, but it seems true for anyone and anything
.
جات خالیتر از همیشست.
We finalized your tombstone today
میسپارم بدنش را به تو ای خاک , ولی آگه باش
که از امروز ، به من قطعه ای از عشق ، بدهکار هستی
دیشب کلی با حمید حرفزدم. خیلی دلتنگه مامانه. کلی گریه کرد. قبلترشمینوکلی گریه کرده بود. دیشب مهمون مینو بودیم. نفهمیدم اصلا چی خوردم. نفسم بالا نمیومد کل شب. کاشکی فقط ادما میدونستن نبودنشون برای خیلیا چقدر مهمه.
با یگانه یه کوچولو حرف زدم. دلم براش تنگ شده. خوشحالم تو زندگیمون هست. حمید بلیط گرفت. داره میاد. خوبه با همیم. خیلی نگران بابام و مینو هستم. امروز با مینو صحبت میکنم. می خوام برم خونه خاله شهین پرسه اقای دکتر. جای اونمخالیه. ای کاش برای دلتنگی قرص و شربتی بود. باز داره صدای کلاغ میاد.
از خواب پریدم. دست گرمحمید پشتم رو لمس کرد. گفتمچیه گفت هیچی میخواستم ببینم بیداری ؟ گفتم اره چیه. هیچینگفت. گفت هیچیو بعد خوابید. راه نفسم بند اومده. وسط قفسه سینم سنگینه انگار یه وزنه سنگین گذاشتن روش. مینو ظهر میگفت یه چیزی وسط قفسه سینش هست که گیر کرده هرکار میکنم بیرون نمیاد. فکر کردم رفلاکس داره بخاطر همه فشارایی که روشه. رفتم براش شیر خریدم. ولی جنس دردش از درد منه. درد دلتنگیه. همش سعی میکنم تو اتاقت نرم دیشب مجبور شدم. می خواستم برای حسین ملافه بیارم سنگینی بیشتر شد نمیتونستم نفس بکشم. سریع اومدم بیرون. انگار همه سنگینی جای خالیت رو سینم گذاشتن و سنگینه سنگین خیلی سنگین
چشامو باز کردم. ساعت ۵:۳۰ صبحه. از صدای نماز حسین از خواب بیدار شدم. دیشب هم برات یه نمازی خوندگفت خیلی ثواب داره. دیگه اعتقادی ندارم ولی ته دلم یه امید کوچیک دارم که راست بگه
بازم صدای کلاغ داره میاد. ته دلم امیدوارم که خبر خوشی داره میاره و جات بهتره.
دلم برای یگانه و بچه خیلی تنگ شده. کاشکی اینجا بودن.
امروز سپردمت به دل خاک. یه جا بالای کوه. مینوخیلی سر خاک بیتابی کرد.حمید اوناقب وایساد جلو نیومد. وقتی جثهنحیفتورو دست گرفتم باورم نمیشد انقدر سنگین شده باشی، همیشه ازز یر خاک رفتن خوشت نمیمد، فکر کنمخودتو به سنگینی زدی که کسینتونه بزاردت اون زیر. یه جا اخونده خواست گوشه کفنروکنار بزنیم، ظاهرا بخشی از مراسم هستش. از ترس اینکهچشمم بهت بیوفته رفتم عقب پیش حمید ایستادم.
هنوز باورمنمیشهنیستی.
همین الان رسیدم تهران. از وقتی پیاده شدم همه چی خاکستری و دلگیره. انگار یه وزنه صدکیلوییزوقفسه سینم گذاشتن. نفسم بالا نمیاد. تصویر مامامن از جلو صورتم کنار نمیره. همشمنتظرم خونه کهرسیدم درو برام باز کنه باز بگه اِ ممد چرا اومدي من کهچیزیم نبود. تو با این کمرت این همه تو راه ، یگانه و بچه ها روچراتنها گذاشتی و من باز بهش بگم دوباره به من بکن نکن کردی. بعد اون دیگه چیزی نگه و بغلم کنه و باز من از نوع بغل کردنش بفهمم داره دروغمیگهوخوشحالهکه من برگشتم.
اخرین بغلش رو خوب یادمه. شب خزیدم تو تختش. هر چی سعی کردم اروم بغلش کنم بیدار نشه نشد. دستمرو دو کمرش پیچیدم. اونقدر ضعیف و لاغر شده بود که کل کمرش توی دستم جا شد. چشاشو باز کرد دستش روگذاشت رو دستم. پیشونیمو بوس کرد و من محکمتر بغلش کردم. دلم برای بغلش و بوسش خیلی تنگ شده.
از وقتي اومدم اهنگ یاغی هوشنگ شفا همش تو گوشمه. مامان اون رو خیلی دوست داشت و از شعرای مورد علاقش بود. از زمانی که وارد تهران شدم و از وقتی رسیدم خونه چندین بار این اهنگ رومرور کردم.
برلبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگیر رو افسرده است
نه سرودی نه سروری نه هم اوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
مامان، خونه بی تو خیلی ساکت و سرده. بیرون صدای کلاغا میاد همیشه میگفتی کلاغا خبر خوش میارن. امیدوارمجات اونجا هر جا که هست بهتر باشه.
همیشه میگفت بچه باید شلوغ باشه بپره اینور بپره اوونور. خودش هم یه یقینا سرشار از شور و هیجان وزندگی بود.
زندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم یک نفس هم ز جنبش وا نماند گر چه این جنبش برای مقصدی بیهود باشد
زندگانی همچنان اب است اب اگرراکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت بوی گند میگیرد
در ملال اب گیرش غنچه لبخند میمیرد اهوان عشق از اب گلالودش نمی نوشد
مرغکان شوق در ایینه تارش نمی جوشند
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می اورم جز مرگ
من ز مرگ از ان نمی ترسم که پایانی است برتومار یک اغاز
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی اغاز و پایان است
من مادرم رو صبح يه جمعه پاییزی از دست دادم وقتی نم بارون میزد. از این غمگینتر فقط یه حالت رومیشه تصور کرد
شب جمعه وقتی داره برف میباره. ولی هر فصل و هر موقع از روز بود فرقی نمیکرد. مادر هر وقت بمیرد زود است و جاش همیشه خالی.
ولی مهین هر موقع نرفت. صبح یه جمعه پاییزی رفت وقتی نم بارون میزد. پاییز فصل مورد علاقش بود و صبحای جمعه روز مورد علاقش. نه اینکه روزای دیگه زود بلند میشد ولی جمعه ها دلیل موجهی داشت برای دیر بلند شدن داشت. هیچ وقت ازش نپرسیدم تو بارون خاطره ای داشته یا نه احتمالا میگفت داشته. کدوم یکی از ما هستکه خاطره ای خوب از یک روز با نم بارون نداشته باشه.
مامان تو یه روز حزن انگیز پاییزی نرفت. تو یک صبح پاییزی وقتی نم بارون میزد رفت.
I am sitting in the dark looking out the window on how the white snow lighten up the dark sky. It reminded me of our wedding and how your white (semiwhite) dress lighten up my dark suit and my life
Yesterday when you were waiting at the bottom of and with "tranquility "after having a steeper "drop" and recovering faster and more confident, made me lighten up and realize how strong and competent woman you are and how proud I am of you and with you. I raced for the kids whom now were out of sight and when I caught up with Lydia at the bottom asking where her sister is. She said she doesn't know because you told her "never look back" and I know by experience looking back makes you fall and you gave her a big lesson. Turning my head around looking for her and my anxiety melted down seeing the two of you sliding together down the hill, your white coat lighten up even the white snow, I truly enjoyed you coming down elegantly with her and the scene was just beautiful to watch. I once again feel blessed having you in my life, while I was focusing for the finish line to find the kids there, you were the one who looked around covering my blind spots, and making sure no one in our family is falling behind and bringing us all together.
Love you eshgh, with all the ups and downs, looking forward to sliding down the slopes of life with you smoothly and elegantly and never looking back. I know confident more than ever that with you by my side it is a peace of cake. Love you to the 9990 peak and higher
از بالابر اسکی پیاده شدیم. اسکی ها رو زدیم رو دوش و رفتییم بالا، . توبرف با اون کفشای سنگین سریع نمیشد سریع راه رفت. به بالا رسیدیم. یه نگاه بهمسیر پیش رو کردم کردم، مسیر پر پیچ و خمی بود وطولانی. اسکیهارو از دوشم رو برف انداختم و کنار هم مثل عدد یازده مرتب کردم و کفشام رو جا زدم. یه نگاه به عقب کردم جا پای سنگینی کفشای اسکی رو برف که به موازات ونزدیک به هم و به فاصله کوتاهی هم رو دنبال کرده بودن منو یاد دفتر مشق بچگیم افتادم. انگار بارها عدد ۱۱ رو رو سفیدی برف نوشته بودی. گفتی اماده ای؟ گفتم اره. گفت پس بزن بریم.
یکی از اعجاب انگیزترین اعضای بدن مو هست. وقتی به دنیا میای یا خیلی داری یا اصلا نداری. خیلی هم مهم نیست چون زود از دستش میدی وشروع میکنه به دوباره در اومدن. تا وقتی بچه ای خیلی نباید نگرانشون باشی چون پدر مادرت کلی حواسشون هست. پدر مادرای الان ولی با مال من فرق میکردن. هر چند پدر مادرای الان کلی حواسشون هست موی بچشون با چه شامپویی بشورن که چشش نسوزه، یا وقتی میاد بیرون از حموم فر ریز بخوره یا لَخت و نرم بشه يا بعد حموم چه كانديشنري بزنن يا با درجه چند سشوار خشك كنن موهاي دلبندشون يه وقت ازرده خاطر نشه ، مادرپدر من از اين قرتي بازيا خوششون نميومد و با موهاي ما همون جوري رفتار ميكردن كه هيتلر بايهوديا. موهامونو معمولا با نمره چهار و از ته ميزدن. تنها شامپو و صابوني كه به خاطر دارم تو خونه ما پا هميشه ثابت بود از اين شامپو تخم مرغيا بود كه از زمان نوح تو همين بسته بندي خمره اي با درسياه عرضه ميشد و صابون مكعب مستطيلي بود كه با سفارش ويژه از يزد ميرسيد.صابون بد قواره بزرگ با زواياي خشن كه چند ماه طول ميكشيد ياد بگيري چه جوري دست بگيري كه در عين حالي كه از دستت نيوفته دستتو زخمي نكنه. يه چند وقت هم طول ميكشيد ياد بگيري هر سطحش براي شستن يه جا خوب و مناسبه. من كه بهترين و نرمترين سطحشو ميذاشتم براي شستن ناف به پايين از قدام و خلف.،نميدونم بقيه از كدوم سطح براي كجااستفاده ميكردن ولي در هر صورت همه از همون يه صابون استفاده ميكردن. ايشالا كه همه منطقشون در مورد اينكه كدوم سطحو به كدوم سطح بدن بمالن مثل مال من بوده. قدرت تميزكنندگيشو كه نميدونم ولي تاريخ انقضا نداشت تموم هم نميشد مگه گم ميشداونوقت بايد منتظرمسافر از يزد ميمونديم. تا مسافر برسه با همون شامپو تخم مرغي هم سرمونوميشيتيم هم بدنمونو هم لباسامونو گاهي هم ظرفا رو يا ماشين بابا رو يا هر چيز قابل شستشوي ديگه. مامانم كه ميگفت جنس زبر و موهاي مجعديت ارثيه ولي من به جد معتقد بودم از اثرات از مو از ته زدن و شستشوي زياد با شامپو تخم مرغي بوده. مامان هي ميگفت اين شامپو ها كلي ويتامين داره بابا هم همچين با دستاي گندش ميوفتاد رو كلمون و ميسابيد تا مطمئن شه همه ويتامينا ميره به خورد موهامون. تركيب شامپو تخمي مادر و دستاي شخمي پدر موهام رو مرد كرده بود. خشن و ضُمُخت.
امتحان ورودی دبیرستان اگه از قبول شدن توکنکور سختتر نبود اسونتر هم نبود. اون موقع یه چنتا دبیرستان بیشتر نبود که اسم و رسمی داشتن واگه اونجا درس میخوندی شانس قبولی کنکور بالا بود. دبیرستان مفید، البرز، کمال و انرژی اتمی و يه چنتا ديگه. فکرکنم برای امتحان ورودی مفید و انرژی اتمی ثبت نام کردم. درست یادم نیست. سر امتحان انرژی اتمی که خواب موندم. برای امتحان ورودی مفید که رفتم پام رو توحیاط مدرسه گذاشتم كُپ كردم. دانش اموزا همه يقه كيپ،لباس رو شلوار كتوني به پا حسني نگو يه پارچه .. اه واه و اه. با خودم گفتم قبول هم بشم نميرم. امتحان رو قبول شدم گفتن حالا بيا مصاحبه. به اصرار بابا و مامانم رفتم. ادم ريشو اول جلوم نشست رزومم رو يه نگاهي كرد يه ابرويي اومد كه ايول چه نمره هايي. اون موقع تو راهنمايي مسابقات كتابخوني وحفظ قران شركت ميكردم. نه اينكه خيلي خونواده كتابخون و فرهيخته اي داشته باشم نه، مامانم تنها كتابي كه دستش ديده بودم كتاب حافظ بود يه هر ازچندگاهي طبع شاعريش گل ميكرد و يه شعري مي خوند ازش گاهي هم من و حميد رو مجبور ميكرد حفظ كنييم با چه درد و رنجي هم اينكارو ميكرديم " كُمپرس". معتقد بود به حافظه كمك ميكنه والزايمر رو عقب ميندازه. خونواده مذهبي هم نبوديم شركت من در مسابقات قران صرفا براي حلوگيري از الزايمر بود و البته رفتن به مسابقات استاني كه معمولا تو يكي از كمپهاي شمال بود و خوش ميگذشت. ولي جدا از نقش اون مسابقات تو جلوگیری از الزایمر که البته هیچ مرکز تحقیقاتی تو دنیا بجز دانشگاه مامان مهین نتونسته بود ثابت کنه، رتبهاي استاني و كشوري من تو اون مسابقات رزومم رو براي دبيرستاني مثل مفیدقوی کرده بود.
اومد نشست جلوم، موهای کوتاه ومجعدی داشت بایه ریش سبیل کوتاه و فر خورده. فر ریشش منو یادعکس اسکناس ۱۰ تومنی مدرس مینداخت که توکوچیکی تو ریشش انواع واقسام جونورا رو پیدامیکردیم. یه کم زل زدم به ریشش ببینم جک و جونوریتوش پیدا میکنم یا نه. تو افکارم بودم که سرشو بالااورد، چشای نافذی داشت. یه کم ترسیدم.
حجاب مامانت تو خونه چیه؟
مانتو روسری
بابات نماز میخونه؟
نه
فکر کنم تو دلش گفت پس اینجا چه گوهی میخوری؟
ولی اون مودبانش رو گفت. گفت چرا اینجا؟
گفتم میگن هر کی اینجا بیاد قبولی کنکور رو شاخشه.
دست کرد وسط قران رو میز یه صفحه رو اتفاقی باز کرد. گفت بخون. نمیدونم چرا تو ذهنم اومد مثل پیغمبر که به جبرییل گفت خواندن نمیدانم ،منم بگم خواندن نمیدانم ولی جلوی خودم رو گرفتم یه خنده ریزی زیر لب زدم چیزی نگفتم. دوباره گفت بخوان
شروع کردم به تته پته افتادن. میخوندم ولی غلط غولوط. برا کسی که تو مسابقات استانی حفظ قران شرکت کرده و مدال داشت حتما شروع خوبی نبود. باید یه کاری میکردم. جرقه ای تو ذهنم زد، اینکه کتاب رو اتفاقی باز کرده، کل قران رو هم که حفظ نیست. کی به کیه، روونتر بخون اگه غلط هم داشتی احتمالا نمیفهمه. به غلط خوندن ادامه دادم ولی با اعتماد به نفس بیشتر و بدون مکث وتُپق.(سالها بعد البته فهمیدم که چه خبطی کردم و طرف ظاهرا کل قران رو حفظه).يه نصف صفحه كه خوندم گفت بسه.
اهنگ هم گوش ميدي؟ گفتم اره. گفت كي؟ گفتم هايده، گوگوش.
برو بگو بابات بياد.
بلند شدم صندلي رو كه روش نشسته بودم هل دادم زير ميز و از اتاق اومدم بيرون. بابم گفت چي شد؟گفتم نوبت توئه؟ گفت چي بهش گفتي؟ یه نگاه شیطنت امیزی به بابام کردم بعد جواب دادم بهش گفتم نماز نميخوني. چهرش رو كرد تو هم گفت خاك توسرت و رفت تو. مصاحبش كمتر از من طول كشيد. وقتي اومد بيرون چيزي نگفت. دستش رو زد روشونم كه بريم.
هفته بعد گفتن قبول شدي. فكرشو نميكردم قبولم كنن. ولي كردن، چهار سال بعد اومدم بيرون با یه مشت خزعبلات و اعتقادات مذهبی. تو كنكوريه رشته خوب هم قبول شدم. نميدونم چقدر مدرسه موثر بود ولي هراز چندگاهي فكر ميكنم ارزششوداشت يا نه؟ اونجا علاوه بر فیزیک و ریاضی بهمون "احکام زندگی " هم یاد دادن مثلا اینکه با کدوم پا بریم تو مستراح که خدا پیغمبر تایید کنن یا نون و پنیر رو بدون گردو خوردن مکروهه. راستش فیزیک ریاضی تو زندگی به دردم نخورد ولی تو کنکور کمک کرد. ولی احکام زندگی تو هیچ جا به دردم نخورد
سالها گذشته از اون موقع ولي هنوز جواب قاطعي برا سوالم که ارزششو داشت یا نه پیدا نکردم. هرازچندگاهي فكر ميكنم يه كارايي هست كه ادم وقتش بايد بكنه ولي نميكنه. به خاطر تنبلي، خوشبيني يا بيخيالي. بعد نتيجش رو كه ميبينه با خودش كلنجار ميره كه اي كاش ميكردم و يه وقتايي مثل من مطمئن نيستي ايا اوني كه الان هستي يا چيزي كه الان داري نتيجه تصميمي هست كه قبلها گرفتي يا ربطي نداشته.هر كاري ميكنيم يا نميكنيم رو فقط اينده تعيين ميكنه ارزششو داشته يا نداشته
چند وقت پيش دوستي فهميد اونجا دبيرستان مي رفتم. گفت چطور بود؟
مکثی کردم. تموم خاطرات اون چهار سال مثل زیرنویسای تلویزیون سریع از جلو چشام گذشتن. گفتم تجربه اي بود، گذشت.فقط خاطرش موند، گاه شیرین، گاه تلخ، گاه ترش.ميتونست جور ديگه اي باشه. بغضم رو فرو دادم.
تجربه خیلی خوشایندی از مهمون ناخوانده ندارم. بچه تر که بودم عاشق مهمون ومهمون بازی. بیشتربه این خاطر که با پسرخاله دخترخاله ها کلی بازی میکردیم و نباید نگران چی درست کنم و چی بخرم که سالها بعد درگیرش شدم می بودم. بعد مهمونی هم میرفتم دنبال کار و زندگی فارغ از اینکه عمه عموپدرم چرا راجع به خاله پسردایی مامانم چیزی گفته یا چرا سر ختم فلانی اصغر جوشکار با زن دومش اومده. تو عالم بچگی مهمون خوب بود وحبیب خدا و متعلقاتش و تخم و ترکه هاش همبازی های من.
اول بار که با مهمون ناخونده برخورد کردم كه می خواستم با مامان برم بیرون. یادم نیست دقیقا کجاولی یادم هست که کلی ذوق داشتم. لباس خوبمو پوشیدم و موها شانه کرده اماده دم در منتظر مامان که حاضر شه. همیم که خواستیم در رو ببندیم دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن. خانم همسایه بود. بهش میگفتیم خانوم آوَخ( نمیدونم اسمش بود یا فامیلش، هر چی بود تو دهن نمی چرخید و هر بار که میخواستم اسمشو بگم اگه بابا اونجا نبود و صدامو از تو اتاق پشتی می شنید می گفت خلط و تفت رونندازی رو زمین برو دستشویی باریکلا پسرم). خانم آوخ یه خانم تپل بود با یه لب خندون، من و برادرمرو خیلی دوست داشت منم خیلی دوسش داشتم و با پسرش همبازي. ولی تا دلتون بخواد پرحرف بود وترکیب اون با مامان تركيب خوبي در نمي اومد، هر دو پر حرف.
در رو كه باز كردم بعد سلام و احوال پرسي گفت اِ ببخشيد داشتيد ميرفتيد بيرون. گفتم بله. ولي فكركنم نشنيد چون منو به دمپاييش هم حساب نكرد اومد تو و شروع كرد به صحبت با مامان. حرف زدو حرف زد و حرف زد و هي تخمه خورد وشكلات. چندين بار تو ذهنم مرور كردم ظرف تخمه و شكلات رو بدم دستش بگم اينو ببر خونه بخور فقط برو مي خوام برم بيرون ولي به اميد اينكه شايد يه فكر بهتربياد سراغم عمليش نمي كردم. با خودم فكر كردم اگه كفشای نوم رو بپوشم و جلوش جولان بدم شايد بفهمهولي فايده نداشت فقط گفت چه كفش خوشگلي و ادامه صحبت با مامان. فكر كنم يه دو ساعتي موندوقتي قيافه درهم منو ديد يادش اوفتاد وقتي اومده ازم پرسيده داري ميري بيرون. چون گفت خدا مرگم بده، این طفلك مي خواست بره بيرون پُشَم برم. مامان يه تعارفي كرد كه نه حالا مهم نيست فردا ميريم واون از خدا خواسته يه چند ساعت ديگه هم نشست. من اگر چه تموم مدت حرص ميخوردم و ناراحت كهچرا نميره ولي از يه طرف اميدوار كه بالاخره ميره، چون دير يا زود شوهرش ميرسيد خونه، و آوخ خانم"كوكب" خانمي بود واسه خودش و بايد ميرفت از شوهرش با غذا شايد هم نيمرو پذيرايي كنه
وقتی رفت مامان گفت بالاخره رفت. فهمیدم گرچه روحیه مامان بهتر از من بود و ظاهر رو حفظ میکرد ولی اون هم حوصله مهمون سرزده رو نداشته. اون روز حالم خيلي گرفت كه چه همسايه بي وقت و بي توجهي هست. هيچ وقت ديگه هم احساس قبل رو بهش پيدا نكردم. بعد از اون ماجرا احساس من بهش مثل حس بابام شد به اسمش.
بعد اون ماجرا ما مهموناي ناخوانده زيادي داشتيم شايد يه چند باري هم خودمون ناخونده شديم. ولی حس من به مهمون سرزده چندان تغییر نکرد راستش هر چی بزرگتر شدم بدتر هم شد. هرازچندگاهی که به مهمون ناخوانده فکر میکنم یا بهش برخورد میکنم باید یاد خودم بندازم که
اگر چه مهمون ناخوانده حضورش غیر منتظره است و معمولا ناخوشايند، اگر چه وقتي مياد نميدوني كي ميره،وقتی میاد صاحب خونه رو كه هيچ همه افراد اون خونه رو تحت تاثير قرار ميده ولي حقيقت اينه كه رفتنيه . بالاخره ميره! و اميد به رفتنش هست كه موندنشو قابل تحمل ميكنه