
این داستان را گوش کن ای پسر
خواهمت قصه ای گویم از عهد قجر
بود یک کوزه گر در ایام دور
ساخت او کوزه ای از خاک گور
خاک گور بود خاک قبر مادرش
بود بس عزیز و کرد همتی در ساختنش
کرد تمام سعی و هم خویش را
تا بسازد کوزه ای ، برد از عقل؛ هوش را
کوزه ای کامد حاصل اندر کار او
شد شگفتی خلقتی در عمر او
کوزه بود بس قشنگ و دلربا میبرد هوش ز کله تا به پا
هنرمندان دنیا را زنزدیک و زدور میکشید آن کوزه آنجا هر شب تا به روز
از تلاش و همت مرد کوزه گر کوزه آن شهر شد شهره هر بازار و گذر
چون خاک آن کوزه بود بس جلیل
چون که بودش خاک یک عزیز
چون مردمانش بودند پر کار و اصیل
بودند از نژادی کاری و نسلی جلیل
کوزه های شهر را میبردند به قیمتهای گران
مردمان شهر گشتند عزیزان جهان
فن ساخت آن کوزه بپیچید در هر مکان ساخته امد از پس آن؛ کوزه ها خرد و گران سالها بر همین منوال بود داستان ما
لیک نبود رقیب بهر هنرمندی ما
تا که شهر شد وارد یک ناخواسته جنگ
شد اسیر و بود سالها در چنگال ننگ
تا به خود آمد بدید شهری دگر با نیرنگ بر گرفته علم از انها بی شک و درنگ
پیشی گرفتند بر انها در فروش چون میبردند سود از فن و ز هوش
برده بودند آن هنر را تا اعلی نقاط تا نماند بهر شهر ما چیزی در بساط
شهر ما با آن همه فر و شکوه شد فراموش و برفت در پشت کوه
لیک مردمان شهر ما
بودنددلخوش یک ماجرا
کاین هنر امد پدید در شهر ما
پس ماییم خدایان هنر در یک کلام
گر که باور ندارید این قصه را
پس ببینید اولین کوزه ی در موزه را
ای دلخوش و سرمست جد خویش ای برفته در خواب سنگین بیش از حد خویش
پس گوش کن تا بگویم راز را
راز آن کوزه پر آواز را
گر چه آن شهر در زمانی شد به جنگ گر چه دیدند مردمانش هزاران اژنگ
لیک شهره شهر نیفتاد بهر این دلیل بود دلیلش ادعای بزرگ بی دلیل
تا غرور و آز و نخوت گشت بر انها جلیل
شهر گشت کم کمک پست و ذلیل
غرور بی دلیل را باید بر سر کوزه نهاد
آب آن راسر کشید و کوزه را بر جا نهاد
باید فراموش کرد کوزه در موزه را
فن و هنر را آورد از بهتر نقاط
چون که در شهر هست عشاق عالم بس زیاد
میپرستند این خاک را تا حد جان
چون که خاک شهر هست بس عزیز
نیست مانندش حتی در چین و ونیز
لاجرم کوزه ای کاید زان خاک نفیس میشود شهره دوباره؛ بی حرف و حدیث