وصیت نامه' ابوالقاسم حالت(طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با  تخلص 'خروس لاري)

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید

شیخ


نمیدونم شأعرش کیه. کسی‌ میدونه بگه اسمشو بنیویسیم که نه‌ این دنیا سؤ شیم نه‌  اون دنیا وو

دوستی از دوستانم در درود

همسرش مرد و عزادارش نمود

تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار

آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد

چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب
لای خرما مغز گردو بی حساب

تاق شال دست باف فومنی
تکه حلوا لای نان بستنی

منقل اسپند و عود کاشمر
شربت و شربت خوری ، قند و شکر

فرش ابریشم به نقش یا علی
قاری و مداح و میز و صندلی

ترمه و جام و قدح یک در میان
گیره ی نقره برای استکان

حجله سیصد چراغ یک تنی
رحل و سی جزء و بلن گوی سونی

بر در و دیوار خانه صد قلم
بیرق و ریسه ، کتیبه با علم

در میان مجلس و ما بین جمع
ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع

قاب کرده وان یکاد و چارقل
نصب کرده در میان تاج گل

باز تا شادان شود در آن جهان
روح آن مرحومه ی خلد آشیان

واعظی با فهم و دانا و بلد
کرد دعوت تا سخنرانی کند


آشنایان قدیمی هرکدام
آمدند از راه یک یک با سلام

اهل فامیل ریا کار و دغل
کاسب و همسایه و اهل محل

دوستان با وفا با تربیت
آمدند از بهر عرض تسلیت

مجلسی با احترام و با شکوه
لیک واعظ غایب و او در ستوه

گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است
جای بهتر رفته آن معده پرست

مجلسی با آن شکوه و احترام
بی سخنرانی نمی گردد تمام

مجلس با آبرو و با وقار
بی سخنرانی بود بی اعتبار


ساعتی بی واعظ و منبر گذشت
عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت

رفت در پس کوچه ها پیدا کند
واعظی تا مدح میت را کند

دید شیخی با عرقچین و عبا
ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا

گفت : ای دستم به دامانت بیا
از غم و غصه رهایم کن ، رها

مجلس ختمی است وعظی مختصر
پول بستان ، آبرویم را بخر

شیخ از هول حلیم روغنی
رفت با سر توی دیگ ده منی

آمد و شد در عزایش نوحه خوان
طبق عادت هی چاخان پشت چاخان

بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد
رفت بر منبر سخن آغاز کرد :


او بری بود از بدی و هرزگی
می شناسم من ورا از بچگی

من خودم او را بزرگش کرده ام
کودکی بود و سترگش کرده ام

من نمی گویم چرا رنجور بود
رازها در بین ما مستور بود

وه چه شب های درازی را که من
صبح کردم با وی اندر انجمن

مجلس آرای و سخن پرداز بود
با همه اهل محل دمساز بود

ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم
مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم

او نه تنها بر منش ایثار بود
مطمئنم با شما هم یار بود

ما به او احساس دیرین داشتیم
خاطرات تلخ و شیرین داشتیم

آتشی در این هوای سرد بود
جمله مردان را دوای درد بود

نازنینی رفته است از بین ما
از کجای او بگویم با شما

هر شب جمعه بداد از پیش و پس
بر گدایان نان و خرما و عدس

یاد باد آن شب که خود را باختم
دست را در گردنش انداختم

زیر گوشش نرم کردم زمزمه
درد دل گفتم به او یک عالمه

سر به زانویش نهاده سوختم
چشم در چشمان شوخش دوختم

دست خود را بر سر و گوشم و کشید
از سر رأفت در آغوشم کشید


تا رسید این جا سخن صاحب عزا
بر سر او کوفت با چوب عصا

کی همه نفرین و عصیان و گناه
با عیال خویش کردی اشتباه ؟

تو چه سرّی با زن ما داشتی
دختر سعدی ورا پنداشتی؟

تو نپرسیدی ز قبل گفتگو
زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟


گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد
کف به لب آورده و خاموش شد

جمع گشته گرد او پیر و جوان
آن به این دستور می داد این به آن

آی قنداق آورید و چای داغ
دیگری می گفت : گِل زیر دماغ

این یکی می شست رویش را به آب
آن یکی می گشت دنبال گلاب

این وری نبضش گرفته می شمرد
آن وری بین دو کتفش می فشرد

دکمه های پیرهن را کرده باز
سوی قبله کرده پاها را دراز

ذره ای تربت بمالیدش به کام
باد می زد دیگری او را مدام

مؤمنی دستان خود برده به جیب
زیر لب می خواند هی امّن یجیب

پیرمردی گفت : این آشوب چیست
این بابا جنی شده چیزیش نیست

ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت
من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت

تا طلسم آن ننه مرده شکست
هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست

لب گشود و در سخن شد کم کَمَک
گفت : کو آشیخ ؟ ای مردم کمک

با طنابی سفت بندیدش به هم
تا حق او را کف دستش نهم

لیک جا تر بچه چون مرغی پرید
شاه بیت ماجرا را بشنوید:

شیخ کز این ماجرا آزرده بود
میکروفن را با بلن گو برده بود

عشق یعنی چه

 

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

 

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

 

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

 

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

 

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

 

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم

(شاعر?)

یک با یک برابر نیست...


معلم پای تخته داد می‌زد
 
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسی‌ها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند؛
وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اینکه بیخود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،
تساوی‌های جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانا بر روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود؟
و آن سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست...»

"خسرو گلسرخی"

وداع

گفتم ز کی؟

‫گفتا گهی ست

‫گفتم بگو؟

‫گفتا چه سود

‫گفتم ز من بهتر بد او؟

‫گفتا که نی

‫گفتم ز من چالاکتر ، برنا تر مینمود؟

‫گفتا که نی

‫گفتم ز من بیشتر می خواست او ترا؟

‫گفتا نمیدانم جواب

‫گفتم پس چرا بی معرفت؟شاید هوس؟؟

‫گفتا که نی

‫گفتم پس بازگو حتی یک دلیل؟ کلام آخری؟

‫گفتا نمیدانم... نمیدانم جواب

‫گفت و برفت

‫رفت بی کلام آخری،رفت بی حتی یک وداع

رفت بی حتی یک دلیل

‫حال من ماندم و سر درگمی

‫من ماندم و   جواب پرسشی

‫آخر چرا ؟....آخر چرا؟

تیک تاک

تیک تاک ساعت ... 

‫ پایان دیداری را انتظار میکشد

‫و ضربان قلبی ...

‫دیداری را لحظه شماری میکند


‫ و من میدانم جایی نه خیلی دور از اینجا


‫تیک تاک ساعتی

‫دیداری را لحظه شماری میکند

‫و ضربان قلبی

‫به انتظار دیداری پایان می یابد

زندگی

درخت؛ایستاده،استوار و سر بر آسمان 

‫هیزم شکن؛ شکسته، تنها و پا بر خاک

‫لحظه ای صدا،لحظه ای سکوت

.

.

.


‫درخت؛ شکسته،تنها و پا بر خاک 

‫هیزم شکن ایستاده،استوار و سر بر آسمان

‫لحظه ای صدا،لحظه ای سکوت

لحظه‌ای فرود لحظه‌ای صعود

‫.

‫.

‫.

‫اینست زندگی

گهی زین به‌ پشت و گهی پشت به زین


pic:http://www.flickr.com/photos/keolson81/375291453/

http://www.thedaily.com.au/news/2008/jun/14/mighty-axeman/

یاغی


‫این شعر مورد علاقه منه،مطمین نیستم شاعرش کیه،فکر کنم مال مهدی اخوان ثالث باشه

یاغی

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه همآوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است .
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است .
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تد بیری است ؟

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ؛ شوری ؛ نشاطی ، نغمه ای ، فریادهایی تازه میجویم

من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش !
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم .
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش

من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل ، صدف های پُری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم . من آفتابم .
جویبارم ، موج بی تابم .

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن ؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن ؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پُر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری ؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت

من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد ،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند .
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد .

زندگی همچنان آب است ...
آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد .
در ملال آبگیرش غنچۀ لبخند می میرد .
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند .
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند .

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .

من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .

من سرودی تازه خواهم خواند ، کش گوش کسی نشنیده باشد .

من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن

من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .



قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد

من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم .

من خدای تازه می خواهم .
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند

من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...

کوزه

magnify

‫این داستان را گوش کن ای پسر

خواهمت قصه ای گویم از عهد قجر

‫بود یک کوزه گر در ایام دور

ساخت او کوزه ای از خاک گور

‫ خاک گور بود خاک قبر مادرش

بود بس عزیز و کرد همتی در ساختنش

‫کرد تمام سعی و هم خویش را

تا بسازد کوزه ای ، برد از عقل؛ هوش را

‫کوزه ای کامد حاصل اندر کار او

شد شگفتی خلقتی در عمر او

‫کوزه بود بس قشنگ و دلربا میبرد هوش ز کله تا به پا

‫هنرمندان دنیا را زنزدیک و زدور میکشید آن کوزه آنجا هر شب تا به روز

‫از تلاش و همت مرد کوزه گر کوزه آن شهر شد شهره هر بازار و گذر

چون خاک آن کوزه بود بس جلیل

چون که بودش خاک یک عزیز

چون مردمانش بودند پر کار و اصیل

بودند از نژادی کاری و نسلی جلیل

‫کوزه های شهر را میبردند به قیمتهای گران

مردمان شهر گشتند عزیزان جهان

فن ساخت آن کوزه بپیچید در هر مکان ساخته امد از پس آن؛ کوزه ها خرد و گران ‫سالها بر همین منوال بود داستان ما

لیک نبود رقیب بهر هنرمندی ما

‫تا که شهر شد وارد یک ناخواسته جنگ

شد اسیر و بود سالها در چنگال ننگ

تا به خود آمد بدید شهری دگر با نیرنگ بر گرفته علم از انها بی شک و درنگ

‫ پیشی گرفتند بر انها در فروش چون میبردند سود از فن و ز هوش

‫برده بودند آن هنر را تا ا‫علی نقاط تا نماند بهر شهر ما چیزی در بساط

‫شهر ما با آن همه فر و شکوه شد فراموش و برفت در پشت کوه

‫لیک مردمان شهر ما

بودنددلخوش یک ماجرا

‫کاین هنر امد پدید در شهر ما

پس ماییم خدایان هنر در یک کلام

‫گر که باور ندارید این قصه را

پس ببینید اولین کوزه ی در موزه را

ای دلخوش و سرمست جد خویش ای برفته در خواب سنگین بیش از حد خویش

‫پس گوش کن تا بگویم راز را

راز آن کوزه پر آواز را

‫گر چه آن شهر در زمانی شد به جنگ ‫گر چه دیدند مردمانش هزاران اژنگ

لیک شهره شهر نیفتاد بهر این دلیل بود دلیلش ادعای بزرگ بی دلیل

‫تا غرور و آز و نخوت گشت بر انها جلیل

شهر گشت کم کمک پست و ذلیل

غرور بی دلیل را باید بر سر کوزه نهاد

آب آن راسر کشید و کوزه را بر جا نهاد

باید فراموش کرد کوزه در موزه را

فن و هنر را آورد از بهتر نقاط

‫چون که در شهر هست عشاق عالم بس زیاد

میپرستند این خاک را تا حد جان

‫چون که خاک شهر هست بس عزیز

نیست مانندش حتی در چین و ونیز

‫لاجرم کوزه ای کاید زان خاک نفیس میشود شهره دوباره؛ بی حرف و حدیث

‫گر عدو سبب خیر شود


‫چون خدا قصد کرد آدمی را سازد او ز خاک

‫وز روحش بر دمد بر او تا شود چون آب پاک

‫جبرییل را خواند و فرمود کای ملک

‫خاک را با آب قاطی کن کم کمک

‫قصد آن دارم بسازم خلقتی

‫برتر آید او زهر جن و پری

‫چون که گل آماده شد؛ خوب ورز ده

‫تا هوا نماند اندر آن حتی قد یه پشه

‫گرچه جبرییل بود یک ملک

‫حسد چیره گشت بر او تا به فلک

‫ پری هر چه باشدهست اما او یک اناث

‫واضح است که او ندارد تاب حتی یک مشاع

‫از چه رو یاری رسانم در خلقتش

‫تا شود برتر ز من ز پا تا بسرش






‫پس که چون خاک را مینمود با آب گل

‫اندر آن فوت میکرد هردم با جان و دل

خدا ساخت از آن گل آدمی

‫بر تنور آفتابش گذاشت در یک دمی

‫تا که خشک شد آن سرو چمان

‫ترک برداشت از پسش قد کمان

‫این کمان حاصل آن فوت پری است

‫قدرش را بدان خوب گوهریست

‫قدر فوت کوزه گر معلوم شود وقت خلا

‫گر نمی بود می پکید آدم در دم جابه جا

‫ارچه عدوت بود قصد آن پری

‫ بحمدالله شد دران خیری پدی