Just checking

به حميد و مريم ديروز زنگ زدم. احساس دلتنگي كردن.

به مينو امروز تو راه زنگ زدم ببينم حالش چطوره. جواب نداد. براش پيغام گذاشتم. پيغام رو خوند ولي جواب نداد. بيشتر نگران شدم.

دكتر حالش خوب بود. رفته يزد. اونجا حالش بهتره. تازگي هر چي ازش ميپرسم ميگه همه چي خوبه، عالي. ميدونم بيخود ميگه ولي تقصير خودمه از بس بهش گير ميدم چرا ميگي "بد نيست" بجاش بگو "خوبه" حالا از اونور بوم افتاده.حالا امروز بهش گير دادم ميگم چرا همش ميگي همه چي خوبه وقتي نيست، حال خودم رو ميگفتم بيخود به اون گير دادم. عذاب وجدان گرفتم. گفتم مخلص دكتر و تلفن رو قطع كردم.

يه سال ديگه گذشت....

من.... خوب نيستم.

سوگ را زندگی شاید، گذر هرگز نتوان کرد

خوابم نمی‌برد. از ناله‌ی لیدیا بیدار شدم، فکر کردم داره خواب بد می‌بینه. پا شدم بیدارش کنم، ولی وقتی رسیدم دیدم نالش قطع شده. پاورچین رفتم تا بالکن، همین که نشستم سر و کله‌ی یگانه پیدا شد. انگار اون‌قدرها هم پاورچین نمی‌اومدم! یه غر زد که چرا بیدارش کردم، یه عکس ازم گرفت بین خواب و بیداری و رفت. نفهمیدم چرا… فردا صبح ازش می‌پرسم.

صدای موج که می‌خوره به ساحل، لحظه‌ای هم بند نمیاد. نمی‌دونم دنبال چیه که هی این کارو تکرار می‌کنه؛ شاید دنبال یه چیزی‌ـه که بگیره و آرومش کنه. ولی هر بار که می‌کوبه، یه تیکه از ساحل رو با خودش می‌بره، جایی برای تکیه کمتر می‌گذارد

، با این حال باز برمی‌گرده، باز می‌کوبه. نمی‌فهمم چرا روشو عوض نمی‌کنه.

هوا هنوز تاریکه. از ماه فقط یه لبخند محو مونده. شاید به تلاش بیهوده‌ی موج لبخند می‌زنه، شاید هم از سر تحسین. ابرها هر از گاهی میان و لبخند ماهو می‌پوشونن.

دیروز پری زنگ زد. راستش تعجب کردم؛ اون معمولاً همین‌جوری زنگ نمی‌زنه. تنها وقتی یادمه تماس گرفته، روز تولدم بوده. نگران شدم و جواب دادم. یه سلام کرد و بی‌مقدمه گفت: «بیمارستانم، عکست اومد رو گوشیم، زنگ زدم خداحافظی کنم، شاید دیگه نبینمت. آخه من مثل پسرم دوستت دارم.»

حرفاش حس عجیبی داشت—تلخ و شیرین با هم. یه جورایی مثل موجی که سینه‌مو چنگ زد، ولی مثل هلال ماه خوشحال بودم که یه بار دیگه صداشو شنیدم.

خیلی حرف زد. گفت خوب زندگی کرده، جاهای زیادی رو دیده، با آدما زیاد معاشرت کرده، ولی خسته‌ست، می‌خواد بره. گفت پیری خوب نیست، دعا کرد هیچ‌وقت پیر نشم.

یاد تو افتادم… تویی که مثل موج بودی از درون—خروشان، ولی از بیرون آروم و خندون، مثل ماه. یادم اومد تولدام زنگ می‌زدی، ولی بی‌خداحافظی رفتی.

به خودم فکر کردم، اینکه هنوز دنبال یه چیزی‌ام که نبودنت رو باور کنم. هر بار خاطراتو مرور می‌کنم، ولی انگار با هر بار یادآوردنشون، یه تیکه‌شونو از دست می‌دم. دلم برات تنگ شده. امیدوارم جایی که هستی، آروم باشی… همین فکر باعث می‌شه یه لبخند کوچیک بزنم، درست مثل ماه اون بالا.

هوا هنوز تاریکه. موج همچنان از دل سیاهی آب، سفیدی رو به ساحل هدیه می‌ده و برمی‌گرده—باز و باز، بدون توقف.

ماه هنوز اون بالا لبخند می‌زنه، ابرها هنوز هستن ولی دورش کم‌کم باز شدن. نسیم خنکی می‌وزه. یه عکس می‌گیرم که یادم بمونه. تصمیم می‌گیرم برم پایین و یه کم توی ساحل قدم بزنم. پاورچین برمی‌گردم تو اتاق.همه خوابن.

Making sense out of nonsense

هویت انسان فقط مجموعه‌ای از ویژگی‌های بیرونی مثل نام، سن، ملیت یا شغل نیست؛ اینها صرفاً پوسته‌ای‌اند که ظاهر ما را توصیف می‌کنند، نه عمق وجودمان را. هویت واقعی در ارتباط با دیگران و در حس تعلق معنا پیدا می‌کند — در خانواده، دوستی، جامعه یا سرزمین. انسان موجودی اجتماعی است و از طریق “ما بودن” به “خود بودن” می‌رسد.

وقتی عضوی از یک جمع هستیم، احساس معنا، امنیت و انگیزه‌مان بیشتر می‌شود. مثلاً حضور در خانواده یا در گروهی از دوستان، به زندگی جهت می‌دهد. در مقابل، فردی که هیچ تعلقی ندارد، تصمیم‌هایش بیشتر بر محور منافع شخصی می‌چرخد؛ او دلیلی نمی‌بیند برای تلاش در بهبود زندگی دیگران. اما در عمق وجود هر انسان، میلی طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به دیگران وجود دارد — احساسی که باعث رضایت درونی می‌شود. اگر بدانیم تلاش یا خلاقیت ما به دیگران هم نفع می‌رساند، حس شادی و ارزشمندی‌مان دوچندان می‌شود.

نمونه‌ی ساده‌اش را می‌توان در دوران مدرسه دید: وقتی کلاس یا تیم ما در مسابقه‌ای پیروز می‌شد و ما بخشی از آن موفقیت بودیم، شادی‌مان فقط از برد شخصی نبود، بلکه از حس “ما بودن” می‌آمد — حس اینکه برای یک جمع کاری کرده‌ایم. همین حس تعلق در مقیاس‌های مختلف، از خانواده تا ملت، انسان را به تلاش، مسئولیت‌پذیری و فداکاری وا‌می‌دارد.

احساس تعلق، غریزی و ریشه‌دار است. از دوران انسان‌های نخستین، زندگی در گروه امنیت، غذا و بقا را تضمین می‌کرد. امروز هم، هرچند شکل جوامع تغییر کرده، اما نیاز به تعلق باقی مانده است. اگر در محیطی حس تعلق نداشته باشیم — مثلاً در مدرسه، دانشگاه یا محل کار — دچار احساس بی‌ارزشی یا حتی افسردگی می‌شویم. تعلق یعنی دانستن اینکه بودن ما اهمیت دارد، نبودن‌مان حس می‌شود، و گروهی وجود دارد که از ما حمایت می‌کند.

خانواده بهترین نمونه‌ی این معناست: اعضا برای هدفی مشترک زندگی می‌کنند، از هم دفاع می‌کنند و مسئولیت‌ها را میان خود تقسیم می‌کنند. در مقابل، گروهی از افراد بی‌ارتباط، حتی اگر کنار هم باشند، “با هم” نیستند، چون هدف یا پیوند مشترکی ندارند. همین اصل در سطح جامعه، شهر یا کشور هم صدق می‌کند — از خانواده تا ملت، همه ساختارهایی‌اند که حس “ما بودن” را تقویت می‌کنند.

وقتی از “ایرانی بودن” حرف می‌زنیم، این حس تعلق فرهنگی و تاریخی آشکار می‌شود. ایرانی بودن فقط به محل تولد مربوط نیست؛ ریشه در زبان، شعر، نوروز، موسیقی و حافظه‌ی مشترک تاریخی دارد. حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما فرهنگ و ریشه‌ها می‌مانند. من ممکن است از حکومت فعلی انتقاد داشته باشم، اما این از عشق من به ایران کم نمی‌کند. من از خاک، مردم و فرهنگی دفاع می‌کنم که بخشی از هویت من است — نه از یک نظام سیاسی گذرا.

اینجاست که بحران هویت پدید می‌آید: وقتی حکومت، ارزش‌ها و چهره‌ای از “ایرانی بودن” ارائه می‌دهد که با ریشه‌های فرهنگی مردم در تضاد است. اما می‌توان تعریف مستقلی از “ایرانی بودن” داشت — تعریفی که بر پایه‌ی تاریخ، زبان و فرهنگ شکل گرفته، نه سیاست روز.

در موقعیت‌های بحرانی، مثلاً هنگام حمله‌ی خارجی، این تضاد آشکار می‌شود. برخی می‌گویند دفاع از خاک، حتی اگر به نفع حکومت فعلی باشد، وظیفه‌ی هر ایرانی است. گروهی دیگر اما چنین شرایطی را فرصتی برای تغییر و رهایی از حکومت سرکوبگر می‌دانند. هر دو دیدگاه استدلال خود را دارند، اما پاسخ قطعی آسان نیست؛ چون این انتخاب، نه فقط سیاسی بلکه اخلاقی است.

در اینجا مثال “گرگ و شکارچی” معنای عمیقی پیدا می‌کند:

تصور کنید فرزندتان در چنگال گرگی گرفتار شده. شکارچی‌ای می‌آید و می‌گوید می‌تواند گرگ را با تیر بزند. اما آیا هدفش واقعاً نجات فرزند شماست؟ شاید فقط به دنبال پوست گرگ است، یا شاید تیرانداز دقیقی نیست. اگر اجازه دهید شلیک کند، ممکن است گرگ بمیرد، اما احتمال دارد تیر به فرزندتان بخورد. اگر اجازه ندهید، فرزند در خطر باقی می‌ماند. شما میان دو انتخاب دشوار مانده‌اید: پذیرش خطر از بیرون، یا تحمل وضع موجود با امید به راه‌حلی از درون.

این مثال دقیقاً وضع امروز ماست: بسیاری خواهان تغییرند، اما نگران‌اند که دخالت خارجی، گرچه ظاهراً نجات‌بخش، در نهایت به آسیب بزرگ‌تری بینجامد. زیرا نجات تحمیلی از بیرون ممکن است به شکلی تازه از سلطه تبدیل شود.

پس، میان دفاع از وطن و اعتراض به حکومت، باید مرزی روشن کشید: وطن یعنی مردم، خاک، فرهنگ و تاریخ، نه صرفاً نظام سیاسی حاکم. تغییر باید از درون جامعه بجوشد، نه با گلوله‌های بیگانه. زیرا اگر ندانیم چه می‌خواهیم و از که می‌خواهیم، ممکن است به ابزاری در بازی قدرت دیگران بدل شویم — و در این صورت، نه تنها آزادی را به دست نمی‌آوریم، بلکه هویت‌مان را نیز از دست می‌دهیم.

در نهایت، پیام روشن است: ما برای “خود بودن”، نیازمند “ما بودن” هستیم. تعلق، عشق، و هویت جمعی ستون‌های انسانیت‌اند؛ و آگاهی سیاسی و اخلاقی، تنها راه حفظ آن‌ها در جهانی پر از فریب و قدرت.