داستانهای من و ارشیا: بچه حلالزاده

۷-۸ سال پیش در یه روزی مثل همه روزا ارشیا متولد شد. اونم چه روزی،سالروز ورود امام به ایران. از اون روز به بعد هم خیلی اتفاقای دیگه زندگی من و خواهرم و خونوادش یه جورایی با اتفاقات بعد ورود امام به ایران و سالهای بعدش همخوانی پیدا کرد. خوبیش این بود که وقتی تصمیم گرتفتم خاطرات خودم و ارشیا رو بنویسم به یاد آوردن تقارن زمانیش خیلی سخت نمی بود. مثلا این که تولدش با سالروز ورود امام به ایران یکی شده بود یا اینکه پس از ورودش یه انقلاب عظیم تو خونواده خواهرم اینا اتّفاق افتاد که شبا خواب و از ازشون گرفت و نه تنها نفت و آب سرّ سفرشون نیورد که هر چی هم توو سفرشون بود درو میکرد.
ارشیا رو وقتی اولین بار حدود یک سالش بود اووردن ایران. اولین نوه خانواده بود و کلی مورد توجه. روزی نبود که دکتر بیاد خونه و واسه ارشیا یا مامانش چیزی نخریده باشه.
تفریح من و برادرم هم بردن ارشیا به بیرون بود. ارشیا پسر بچه بانمکی بود که اگرچه یه سالش بیشتر نبود ولی کم و بیش یه کلمههایی به انگلیسی میگفتو و خلاصه جون میداد واسه دختر بازی. فقط کافی بود بریم کنار یه دختر و ارشیا یه صوتی از خودش در بیاره ،خیلی هم خروجی صوت مهم نبود همین که منبعش آرشیا بود و همین که صوت بودار نبود کافی بود تا دخترا دورش جمع بشن و ما هم به بهانه آرشیا سرّ صحبتو باهاشون باز کنیم
دخترا از عروسک خوششون میاد چه عروسکی بهتر از یه پسر یا دختر بچه ناز که حرف هم میزانه و از خودش صدا هم ایجاد میکنه و گاهی هم به تغییر قیافه و شکلک دراوردنشون واکنش نشون میده. حتّی مالزی و
اندو نزی با این همه پیشرفتشون تو ساخت عروسک هنوز نتونیستن همچین عروسکی بسازن
آین بود که سرّ اینکه کی آرشیا رو بیرون ببره همیشه بین پسرای خونواده دعوا بود
یه بار که برده بودیمش بیرون از کنار یه دختر خوشگلی رد شدیم حمید،برادرم گفت "دیدی چه تیکهای بود" گفتم نه حواسم نبود هنوز به سرّ چهار راه بعدی نرسیده بودیم که دیدیم ارشیا داره یه چیزی میگه. فهمیدن یه بچهای که تازه زبون باز کرده و نصف کلماتش رو تیکه پاره میگه تازه اونم به یه زبون دیگه کار اصلا راحتی نیست. همونجور هم که گفتم ارشیا اولین نوه خونواده بود و همه منتظر بودن ببینن چی میخواد که سریع واسش فراهم کنن و بدن دستش .دائی که نتونه به بچه خواهرش سرویس بده به درد لای جرز دیوار میخوره
این بود که من و حمید گوشمون رو اوردیم ببینیم چی میگه دیدیم انگشتشو دراز کرده به یه سمتی و میگه "دائی تیکه.... دائی تیکه" وقتی جهت دستشو دنبال کردیم دیدیم داره به یه دختر تیتیش مامانی اشاره میکنه.هر چند ما داییهای بی عرضهای بودیم نتونیستیم این دفعه اون چیزی رو که میخواست بدیم دستش (هر چند سعیمونو کردیم) از اون به بعد ارشیا کار ما رو راحت کرد یه جورایی چشم سوّم ما شده بود و اگه یه" تیکه "ای از زیر چشمانمون در میرفت این ارشیا بود با اشاره انگشتشو "تیکه .....تیکه " گفتنش توجهمون رو به سایر تیکههای اطراف جلب میکرد.ما هم سعی میکردیم درحد توانمون به نیازای بچه خواهرمون جواب بدیم .خلاصه کار آرشیا اون روز شده بود عین ربات چشماشو به اطراف چرخوندن و "تیکه" پیدا کردن
میگن بچه حلالزاده به داییش میره ولی چرت میگن تیکههایی که اون روز آرشیا جمع کرد هیچ دخلی به تیکههای داییاش نداشتن حداقل از نظر کمیت خیلی که بیشتر از داییاش تیکه جمع کرد
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.