ميشد يه جور ديگه هم بگذرد

امتحان ورودی دبیرستان اگه از قبول شدن تو‌کنکور سختتر نبود اسونتر هم نبود. اون موقع یه چنتا دبیرستان بیشتر نبود که اسم‌ و رسمی داشتن واگه‌ اونجا درس میخوندی شانس قبولی کنکور بالا بود. دبیرستان مفید، البرز، کمال و انرژی اتمی و يه چنتا ديگه. فکرکنم برای امتحان ورودی مفید و انرژی اتمی ثبت نام کردم. درست یادم نیست. سر امتحان انرژی اتمی که خواب موندم. برای امتحان ورودی مفید که رفتم پام رو تو‌حیاط مدرسه گذاشتم كُپ كردم. دانش اموزا همه يقه كيپ،لباس رو شلوار كتوني به پا حسني نگو يه پارچه .. اه واه و اه. با خودم گفتم قبول هم بشم نميرم. امتحان رو قبول شدم گفتن حالا بيا مصاحبه. به اصرار بابا و مامانم رفتم. ادم ريشو اول جلوم نشست رزومم رو يه نگاهي كرد يه ابرويي اومد كه ايول چه نمره هايي. اون موقع تو راهنمايي مسابقات كتابخوني وحفظ قران شركت ميكردم. نه اينكه خيلي خونواده كتابخون و فرهيخته اي داشته باشم نه، مامانم تنها كتابي كه دستش ديده بودم كتاب حافظ بود يه هر ازچندگاهي طبع شاعريش گل ميكرد و يه شعري مي خوند ازش گاهي هم من و حميد رو مجبور ميكرد حفظ كنييم با چه درد و رنجي هم اينكارو ميكرديم " كُمپرس". معتقد بود به حافظه كمك ميكنه والزايمر رو عقب ميندازه. خونواده مذهبي هم نبوديم شركت من در مسابقات قران صرفا براي حلوگيري از الزايمر بود و البته رفتن به مسابقات استاني كه معمولا تو يكي از كمپهاي شمال بود و خوش ميگذشت. ولي جدا از نقش اون مسابقات تو جلوگیری از الزایمر که البته هیچ مرکز تحقیقاتی تو دنیا بجز دانشگاه مامان مهین نتونسته بود ثابت کنه، رتبهاي استاني و كشوري من تو اون مسابقات رزومم رو براي دبيرستاني مثل مفیدقوی کرده بود.

اومد نشست جلوم، موهای کوتاه ومجعدی داشت بایه ریش سبیل کوتاه و فر خورده. فر ریشش منو یادعکس اسکناس ۱۰ تومنی مدرس مینداخت که توکوچیکی تو ریشش انواع واقسام جونورا رو پیدامیکردیم. یه کم زل زدم به ریشش ببینم جک و جونوریتوش پیدا میکنم یا نه. تو افکارم بودم که سرشو بالااورد، چشای نافذی داشت. یه کم ترسیدم.

حجاب مامانت تو خونه چیه؟

مانتو روسری

بابات نماز میخونه؟

نه

فکر کنم تو دلش گفت پس اینجا چه گوهی میخوری؟

ولی اون مودبانش رو گفت. گفت چرا اینجا؟

گفتم میگن هر کی اینجا بیاد قبولی کنکور رو شاخشه.

دست کرد وسط قران رو میز یه صفحه رو اتفاقی باز کرد. گفت بخون. نمیدونم چرا تو ذهنم اومد مثل پیغمبر که به جبرییل گفت خواندن نمیدانم ،منم بگم خواندن نمیدانم ولی جلوی خودم رو گرفتم یه خنده ریزی زیر لب زدم چیزی نگفتم. دوباره گفت بخوان

شروع کردم به تته پته افتادن. میخوندم ولی غلط غولوط. برا کسی که تو مسابقات استانی حفظ قران شرکت کرده و مدال داشت حتما شروع خوبی نبود. باید یه کاری میکردم. جرقه ای تو ذهنم زد، اینکه کتاب رو اتفاقی باز کرده، کل قران رو هم که حفظ نیست. کی به کیه، روونتر بخون اگه غلط هم داشتی احتمالا نمیفهمه. به غلط خوندن ادامه دادم ولی با اعتماد به نفس بیشتر و بدون مکث وتُپق.(سالها بعد البته فهمیدم که چه خبطی کردم و طرف ظاهرا کل قران رو حفظه).يه نصف صفحه كه خوندم گفت بسه.

اهنگ هم گوش ميدي؟ گفتم اره. گفت كي؟ گفتم هايده، گوگوش.

برو بگو بابات بياد.

بلند شدم صندلي رو كه روش نشسته بودم هل دادم زير ميز و از اتاق اومدم بيرون. بابم گفت چي شد؟گفتم نوبت توئه؟ گفت چي بهش گفتي؟ یه نگاه شیطنت امیزی به بابام کردم بعد جواب دادم بهش گفتم نماز نميخوني. چهرش رو كرد تو هم گفت خاك توسرت و رفت تو. مصاحبش كمتر از من طول كشيد. وقتي اومد بيرون چيزي نگفت. دستش رو زد روشونم كه بريم.

هفته بعد گفتن قبول شدي. فكرشو نميكردم قبولم كنن. ولي كردن، چهار سال بعد اومدم بيرون با یه مشت خزعبلات و اعتقادات مذهبی. تو كنكوريه رشته خوب هم قبول شدم. نميدونم چقدر مدرسه موثر بود ولي هراز چندگاهي فكر ميكنم ارزششوداشت يا نه؟ اونجا علاوه بر فیزیک و ریاضی بهمون "احکام زندگی " هم یاد دادن مثلا اینکه با کدوم پا بریم تو مستراح که خدا پیغمبر تایید کنن یا نون و پنیر رو بدون گردو خوردن مکروهه. راستش فیزیک ریاضی تو زندگی به دردم نخورد ولی تو کنکور کمک کرد. ولی احکام زندگی تو هیچ جا به دردم نخورد

سالها گذشته از اون موقع ولي هنوز جواب قاطعي برا سوالم که ارزششو داشت یا نه پیدا نکردم. هرازچندگاهي فكر ميكنم يه كارايي هست كه ادم وقتش بايد بكنه ولي نميكنه. به خاطر تنبلي، خوشبيني يا بيخيالي. بعد نتيجش رو كه ميبينه با خودش كلنجار ميره كه اي كاش ميكردم و يه وقتايي مثل من مطمئن نيستي ايا اوني كه الان هستي يا چيزي كه الان داري نتيجه تصميمي هست كه قبلها گرفتي يا ربطي نداشته.هر كاري ميكنيم يا نميكنيم رو فقط اينده تعيين ميكنه ارزششو داشته يا نداشته

چند وقت پيش دوستي فهميد اونجا دبيرستان مي رفتم. گفت چطور بود؟

مکثی کردم. تموم خاطرات اون چهار سال مثل زیرنویسای تلویزیون سریع از جلو چشام گذشتن. گفتم تجربه اي بود، گذشت.فقط خاطرش موند، گاه شیرین، گاه تلخ، گاه ترش.ميتونست جور ديگه اي باشه. بغضم رو فرو دادم.

مهمان ناخوانده

تجربه خیلی خوشایندی از مهمون ناخوانده ندارم. بچه تر که بودم عاشق مهمون ومهمون بازی. بیشتربه این خاطر که با پسرخاله دخترخاله ها کلی بازی میکردیم و نباید نگران چی درست کنم و چی بخرم که سالها بعد درگیرش شدم می بودم. بعد مهمونی هم میرفتم دنبال کار و زندگی فارغ از اینکه عمه عموپدرم چرا راجع به خاله پسردایی مامانم چیزی گفته یا چرا سر ختم فلانی اصغر جوشکار با زن دومش اومده. تو عالم بچگی مهمون خوب بود و‌حبیب خدا و متعلقاتش و تخم و ترکه هاش همبازی های من.

اول بار که با مهمون ناخونده برخورد کردم كه می خواستم با مامان برم بیرون. یادم نیست دقیقا کجاولی یادم هست که کلی ذوق داشتم. لباس خوبمو پوشیدم و موها شانه کرده اماده دم در منتظر مامان که حاضر شه. همیم که خواستیم در رو ببندیم دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن. خانم همسایه بود. بهش میگفتیم خانوم آوَخ( نمیدونم اسمش بود یا فامیلش، هر چی بود تو دهن نمی چرخید و هر بار که میخواستم اسمشو بگم اگه بابا اونجا نبود و صدامو از تو اتاق پشتی می شنید می گفت خلط و تفت رونندازی رو زمین برو دستشویی باریکلا پسرم). خانم آوخ یه خانم تپل بود با یه لب خندون، من و برادرمرو خیلی دوست داشت منم خیلی دوسش داشتم و با پسرش همبازي. ولی تا دلتون بخواد پرحرف بود وترکیب اون با مامان تركيب خوبي در نمي اومد، هر دو پر حرف.

در رو كه باز كردم بعد سلام و احوال پرسي گفت اِ ببخشيد داشتيد ميرفتيد بيرون. گفتم بله. ولي فكركنم نشنيد چون منو به دمپاييش هم حساب نكرد اومد تو و شروع كرد به صحبت با مامان. حرف زدو حرف زد و حرف زد و هي تخمه خورد وشكلات. چندين بار تو ذهنم مرور كردم ظرف تخمه و شكلات رو بدم دستش بگم اينو ببر خونه بخور فقط برو مي خوام برم بيرون ولي به اميد اينكه شايد يه فكر بهتربياد سراغم عمليش نمي كردم. با خودم فكر كردم اگه كفشای نوم رو بپوشم و جلوش جولان بدم شايد بفهمهولي فايده نداشت فقط گفت چه كفش خوشگلي و ادامه صحبت با مامان. فكر كنم يه دو ساعتي موندوقتي قيافه درهم منو ديد يادش اوفتاد وقتي اومده ازم پرسيده داري ميري بيرون. چون گفت خدا مرگم بده، این طفلك مي خواست بره بيرون پُشَم برم. مامان يه تعارفي كرد كه نه حالا مهم نيست فردا ميريم واون از خدا خواسته يه چند ساعت ديگه هم نشست. من اگر چه تموم مدت حرص ميخوردم و ناراحت كهچرا نميره ولي از يه طرف اميدوار كه بالاخره ميره، چون دير يا زود شوهرش ميرسيد خونه، و آوخ خانم"كوكب" خانمي بود واسه خودش و بايد ميرفت از شوهرش با غذا شايد هم نيمرو پذيرايي كنه

وقتی رفت مامان گفت بالاخره رفت. فهمیدم گرچه روحیه مامان بهتر از من بود و ظاهر رو حفظ میکرد ولی اون هم حوصله مهمون سرزده رو نداشته. اون روز حالم خيلي گرفت كه چه همسايه بي وقت و بي توجهي هست. هيچ وقت ديگه هم احساس قبل رو بهش پيدا نكردم. بعد از اون ماجرا احساس من بهش مثل حس بابام شد به اسمش.

بعد اون ماجرا ما مهموناي ناخوانده زيادي داشتيم شايد يه چند باري هم خودمون ناخونده شديم. ولی حس من به مهمون سرزده چندان تغییر نکرد راستش هر چی بزرگتر شدم بدتر هم شد. هرازچندگاهی که به مهمون ناخوانده فکر میکنم یا بهش برخورد میکنم باید یاد خودم بندازم که

اگر چه مهمون ناخوانده حضورش غیر منتظره است و معمولا ناخوشايند، اگر چه وقتي مياد نميدوني كي ميره،وقتی میاد صاحب خونه رو كه هيچ همه افراد اون خونه رو تحت تاثير قرار ميده ولي حقيقت اينه كه رفتنيه . بالاخره ميره! و اميد به رفتنش هست كه موندنشو قابل تحمل ميكنه