رزم شب
آمادگی نظامی یکی از اون کلاسایی بود که مدرسه ما خیلی توش جدی بود و حسابی دمار از روزگارمون درمیورد
حتی یه شب هم مجبورمون کردن که تو مدرسه بمونیم تا باهامون رزم شب کار کنن.
آخر شب همه رو تو حیاط به صف کردن که میخوایم بریم عملیات. معلم آموزش نظامی با اینکه سنی نداشت ظاهرا خیلی تو جنگ بوده یا حد اقل خودش این جوری میگفت.
در حالی که با صدای خیلی آهسته صحبت میکرد گفت تو عملیاتای شب چنتا قاعده و قانون هست که باید رعایت کرد
قاعده اول: به هیچ وجه با صدای بلند حرف نمیزنیم.سکوت رمز پیروزی ماست.
قاعده دوم :قاعده اول رو فراموش نکنین
قاعده سوم به هیچ وجه از هیچ چیزی که توجه دشمن رو به سمت شما جلب کنه استفاده نمیکنیم مثل صدا یا نور
قاعده چهارم پشت سر هم حرکت میکنین بدون صدا تو یه خط مستقیم پا جای پای هم هم میگزارین اگه پیامی قرار باشه به کل گردان برسه فرمانده به نفر اول میگه نفر اول در گوش نفر دوم میگه نفر سوم در گوش نفر چهارم...همینجوری تا پیغام به کل گردان برسه.بعد هم در اهمیت این موضوع داد سخن داد که این راه تنها راه رسوندن پیغام تو شبه و تمام پیامهای مهم به کل گروهان و گردان از همین طریق میرسه
-اگه فهمیدین تا اینجا چی گفتم یه صلوات بلند بفرستین
علیرضا یکی از بچههای کلاس بود که تو کل کلاس مشهور
شده بود که خیلی خوب از زیر کلاسای آموزش نظامی در میره و به هر
بهونهای کلاسای آموزش نظامی رو میپیچونه. و خوب علیرضاخیلی هم از این موضوع خوشش نمیومد. آدم تو درس
به این مهمی که از جبر و جغرافی هم مهمتره که نباید به عنوان شاگرد تنبل
شناخته شه.این بود که برای اینکه ثابت کنه اینطور نیست و خیلی هم به درس
آموزش نظامی اهمیت میده هر چی نفس هر جاش بود جمع کرد و با صدای رعد
اسایی فریاد زد
علیرضا که هر چی نفس آورده بود تو سینش دیگه از اون سینش بالا نیومد و همونجا موند یا شایدم از یه جا دیگش زد بیرون چون صدائ فریاد معلمومن با یه بوی بدی همراه شدکه ما فکر کردیم دشمن ردمونو گرفته و شیمیایی زده.
بعد هم یه چنتا شنا داد و علیرضا رو هم گرفت به زیر کتک که کل گروهان رو به کشتن داده.
اونجا حساب کار دستمون اومد که انگار واقعی داریم میریم جنگ
تو سکوت و تاریکی شب شروع به حرکت کردیم اون موقع هنوز پشت مدرسه بیابون بود و جون میداد واسه عملیات تو تاریکی...معلمومن گفت ۵ دقیقه بعد یه پیغام میفرستم به کل گروهان همونجوری که گفتم پیغام به کل گروهان برسه
علی نفر آخر تو گروهان بود هنوز هم نمیدونم چرا.چون علی قد و قواره کوتاهی داشت و قاعدتا باید اول صف می بود ولی ظاهرا تو جنگ ادما رو بر اساس قد نمیچیدن .پیغام دهن به دهن شد تا رسید به علی.معلمومن وقتی دید که پیام رسید به علی دستشو آورد بالا که یعنی گروهان بایستند بعد علی رو خواست و گفت پیغام چی بود؟
علی هم با اعتماد به نفس کم نظیری پیغام رو گفت
تا گفت صدای خنده و قهقهه فضای بیابون رو پر کرد حتی خود معلممون هم نتونست جلو خندشو بگیره.تنها کسی که نمیخندید علی بود که هاج واج همه رو نگاه میکیرد. بنده خدا فکرشم نمیکرد پیام تا به اون برسه این همه دچار تغییر و تحول شده باشه
پیغام اصلی که قرار بود به گروهان ۳۰ نفره ما برسه این بود
" شتر با بارش گم شد"
و پیامی که علی رسوند ه بود این بود
"شتر رو بار بزن بریم که خیلی دیر شد"
معلم آموزش نظامی هم بعد این ماجرا بی خیال شد و ما رو دوباره برگردوند تو مدرسه
یعنی حق هم داشت اگه جنگ واقعی بود بعد این ماجرا اگه از پیام اشتباهی که به گروهانش رسیده بود بچه های گروهانش نمرده بودن از خنده حتما تلف شده بودن و دیگه لزومی به ادامه جنگ نبود
من هنوز نفهمیدم علی پیام رو بد متوجه شده بود یا پیام اشتباهی بهش رسیده بود. هر کدومش که بود یه گروهان رو به کشتن داده بود
----------------------------------------------
پی نوشت ۱ در مورد عکس:هر گونه خویشاوندی و ارتباط با رشت،رشتی،میدان شهرداری و غیره به شدت تکذیب میشود پی نوشت۲ :در زمان گرفته شدن عکس من در جنوب کشور بودم
پی نوشت ۳ در مورد عکس: من نمیدونم مردان خورشید اسم عکس یا عکاس،سوال نفرمایید
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.