بهار بی تو خزانی دل انگیزست. ماهی تنگ اب هم بیقرارست. هر روز میگذرد و خاطره ات محوتر میشود. بهارست ولی خزان من برفی تر از همیشه. دوستان زنگ میزنند و تکست‌میفرستن که امسال عید اول است که نیستی. پیغامهایشون دلم را پر میکند از گرمی عشق ولی جای خالیت همچنان سردست. دلم برای گذاشتن سرم روی دامن گلیت تنگ شده

حتي دلم براي اون مكالمات كوتاه صبح ها هم تنگ شده. زنگ بزنم ان موقع كه بخواي تلفن رو قطع كني چون وسط سريال تركي كه دوست داشتي زنگ زدم و من خودخواهانه با كمي چاشني بدجنسي سوال كنم "ديگه جه خبر؟" تا صدايت را كمي بيشتر بشنوم. من اما نه انچنان مهربان با تو وقتي كمي گير بهم ميدادي نامهربانه ميگفتم " خوب من بايد برم رسيدم"