طرح هدفمند کردن نهارها


چند وقت پیش   ای-امیل گرفتیم که به‌‌ دلیل اوضاع خراب اقتصادی ,بیمارستان تصمیم به‌‌ قطع ناهار  مفتی روزهای دوشنبه و پنجشنبه کرده  .خبر خیلی‌ خوشایندی نبود. کی‌ از غذای مفتی بدش میاد حتی اگر   کیفیتش پایین باشه . جمعی اعتراض کردن.دو روز بعد ای-میل دیگه اومد:  خبر  بهبود ناهار ‌ بیمارستان در  روزای باقیمانده  بعدی به‌‌ جبران قطع نهار در دو روز  دوشنبه و پنجشنبه. اعتراض‌ها کم شد. یه چند روزی  غذا بهتر شد.همه به هم میخندیدن و سرشونو تکون میدادن که چه بیمارستان خوبیه که ناهار با این کیفیت در اختیار پزشکاش می‌گذاره.

الان یه دو هفته از اون موقع می‌گذره کیفیت  ناهارها برگشته به‌‌ همون کیفیت نازل دو هفته پیش. فقط فرقش اینه که دیگه دو روز توی هفته نهار نداریم.  دیگه کسی‌ هم معترض نیست.

داستانهای من و ارشیا:آرشیا عاشق میشود (قسمت سوّم)

صدا و سیمای جمهوری اسلامی همیشه عادت داشت یه چهره خیلی‌ وحشتناک و نا‌  امن از آمریکا برای مردم تصویر کنه. وقتی بچه تر بودم تصور من از آمریکا خلاصه میشد به‌ کشوری که توی اون هر روز دانش آموزاش هفت تیر به‌ دست معلماشون میکشن یا بقیه شاگردا رو گروگان میگیرن.یا بیست و چهار ساعت تو خیابون راه می‌‌ افتن  و به  هم تجاوز میکنن ‌  توی مدرسه‌هاشون از دوران دبستان بچه‌ها رو  به‌ داشتن روابط جنسی‌ تشویق میکنن و بچه‌هاشون به‌ سن ۱۲-۱۳ سالگی نرسیده یا دوست پسر دوست دختر دارن یا بهشون تجاوز شده

ولی بعدها که اومدم اینجا  متوجه شدم که آمریکا هم مثل همه جای دنیا جای خوب و جای بد داره. و اونقدر هم که بعضیا فکر میکنن سفید نیست اونقدر هم که صدا سیمای جمهوری اسلامی میگه سیاه نیست.خاکستریه. مثل هر نقطه دیگه‌ای تو دنیا فقط شدت خاکستری بودنش فرق میکنه

ولی نمیشه منکر شد که درباره مسایلی که دربارش به‌ راحتی صحبت میکنن با ایران خیلی‌ تفاوت هست

یه روا آرشیا اومد گفت دائی من فکر می‌کنم یه چیزیم شده گفتم چی‌ شده؟ مریضی؟ حالت خوب نیست؟ گفت نه  مریض نیستم ولی‌ حالم خوب نیست گفتم چرا گفت فکر کنم دارم عاشق میشم  نزدیک بود از خنده بترکم آخه بچه هفت ساله رو چه به‌ عاشقی ولی‌ قیافه جدی آرشیا رو که دیدم به‌ هر زور و زحمتی بود جلوی خودمو گرفتم سعی‌ کردم قیافه جدی بگیرم و گفتم حالا عاشق کی‌ شدی؟ گفت اسمش ناتالیه. گفتم مطمئنی؟ من فکر کنم تو عاشقش نشدی دوسش داری شاید هم خیلی‌ دوسش داری ولی عاشقش نیستی‌ گفت نه‌ دائی من عاشقش شدم گفتم دایی دوست داشتن خیلی‌ زیاد هم بد نیستا اصلا بگو ببینم فرق بین عاشق شدن با دوست داشتن چیه؟

از جوابی که داد یکه خوردم گفت میدونی‌ دائی وقتی یکی‌ رو دوست داری فقط دوسش داری ولی‌ وقتی عاشق یکی‌ هستی میدونی‌ یه چیزای دیگه هم میاد وسط

ابروهام رو مثل الاکلنگ یکی‌ بالا یکی‌ پایین کردم چشم چپمو یه کم تنگ کردم سرمو یه چرخش کوچولو دادم گفت مثلا چی‌ میاد وسط؟

دیدم خیلی‌ جدی گفت میدونی‌ مثلا بوس کردن و بعد در حالی‌ که  یه خنده شیطنت آمیز میکرد ادامه داد بقیشم خودت میدونی‌ دیگه   میدونی‌ دیگه اون  چیزای دیگه دیگه

با خودم گفتم خوب شد ابروهامو بالا و پایین کردم و قیافه جدی براش گرفتم وألا الان کلّ ماجرا رو با جزییات برام تشریح کرده کرده بود.

به خودم گفتم بین ما کجاییم و اینا کجان من  تا ۲۰ سالم شده بود  هم نمیدونستم  بچه از ناف میاد بیرون یا لک لک بچه رو میذاره دم در خونه آدم تازه بزرگتر هم که شدم همیشه این این که عشق چیه و هوس کدومه و دوست داشتن چیه و عادت کدومه همیشه بحث بود  اونوقت این نیم وجبی در سن هفت سالگی عاشق میشه با یه تعریف ویکیپدیایی.فکر کنم آدم خیلی‌ خوبه واسه همه چی‌ تعریف داشته باشه درست و غلطیش هم خیلی‌ مهم نیست همین که خودش فرقشو بدونه و متوجه باشه مرز بینشون کدومه  و بدون پاسپورت از مرز‌ها عبور نکنه خیلی‌ خوبه.

پازل

روشش تو درست کردن پازل منحصر به فرد بود،همیشه پازل رو از داخل به خارج درست میکرد یه بار ازش پرسیدم چرا پازل رو مثل بقیه درست نمیکنی؟چرا اول قابشو درست نمیکنی بعد از اون بالا شروع کنی به درست کردن تا برسی  به اون وسط به قلبش

‫گفت: اینجوری زیباییش اولین چیزیه که میبنم چه فریمش درست بشه چه نشه

.

.

.

 

‫من هیچ وقت ندیدم یه پازل رو کامل تموم کنه همیشه پازل هایی که درست میکرد فریم نداشتن

آفتاب

 

در ساحل ،آنجا که دریا به خشکی میرسد می ایستد،

و به دوردست ،" آنجا که دریا به آسمان میرسد"، نگاه میکند،

‫ قایقی لازم است و بادی

تا او را به آنجا که خورشید از آسمان فرود می آید تا در دل دریا گم شود، برساند...

 

‫آفتاب  دور نیست

I don't know if we each have a destiny, or if we're all just floating around accidental-like on a breeze, but I, I think maybe it's both. Maybe both is happening at the same time

Forest Gump 1994

سرما

نصفه باقی مانده لیوان  با چای کمرنگی پر شده بود . چنتا حبه قند توش انداخت و شروع کرد به هم زدن.

‫تو تفکراتش غرق شده بود نزدیک بود خفه شه که با صدایی به خودش اومد

‫-ببخشید میتونم اینجا بشینم،جای خالی پیدا نمیشه

‫سرشو بالا اورد به جوونی که بآلای سرش لبخند میزد خیره شد،خیلی بی تفاوت گفت "اره، حتما، بشین"

‫-امروز روز شلوغیه

‫بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت :اره هوای بیرون سرده همه هجوم اوردن تو مغازه که گرم شن

جوونک خنده ای کرد و گفت من فکر کنم یه کمش به خاطر روز ولنتاینه

‫-روز چی؟؟

‫-ولنتاین

‫یه نگاه به دو رو ورش کرد تقریبا دور هر میزی دو نفر دست به دست نشسته بودن دوباره به لیوان چای خیره شد و زیر لب گفت

‫ :نه من میگم به خاطر سردیه

‫-آخه اونقدام سرد نیست

‫-من مطمئنم... اخه دفعه پیش اینطوری نبود.... حتما به خاطر سردیه

‫-پارسال هم اینجا بودین؟

‫-وقتی گرمه انجوری نمیشه،خیلی به ندرت میتونی اینجا ببینیشون ولی الان همشون اینجان چسبیده به هم انگار اصلا نمیخوان از هم جدا شن ‫گاهی کلی طول میکشه تا از اینجا برن

‫خندید و گفت این که خیلی خوبه اینجوری بیشتر با هم میمونن

‫-نه،تا وقتی گرما نباشه همچنان سرگردون میمونن،هی هم میخورن ولی فقط سرگردونتر میشن ؛با هم میمونن ولی هیچ وقت تو هم حل نمیشن

‫اینو گفت لیوان چایشو هم زد ؛به ذرات قند که با هم زدنش دیوانه وار به دور لیوان میچرخیدند و ته لیوان سردچای ته نشین میشدند خیره شد


اومد دم در تا هم یه استراحتی کنه هم یه سیگاری پک بزنه.

-تا شکمشو باز کنین من رسیدم.

یاد پدرش افتاد که با چه همتی پول درسو مشقشو فراهم کرده بود.

(-پسرم تو هیچ کاری نمیخواد بکنی فقط درستو خوب بخون.)

پک دیگه ای به سیگار زد.

‫-شکمشو باز کردیم نمیآین؟؟

‫-چرا اومدم،آخرین پک رو به سیگار زد و سیگار رو زیر پا خاموش کرد

‫بوی گوشت و خون تمام فضا رو پر کرده بود.

به دستهاش که چاقو رو با ظرافت خاصی حرکت میداد خیره شد.پدرش همیشه میگفت تو بهترین جراح تمام دنیا میشی.با زبر دستی سرعت خاصی چاقو رو از بین پوست و گوشت و احشا رد میکردبدون اینکه به چیزی آسیب بزنه

یاد تمام شبهایی افتاد که تا صبح بیدار مونده بود.لیاقتش رو داشت که به اینجا برسه برای رسیدن به این جا کلی خرج کرده بود و کلی زمان صرف کرده بود.

‫احساس کرد همه بدنش درد گرفته،لرزش دستهاش دوباره شروع شد.سنی نداشت ولی خیلی پیرتر از سنش نشون میداد

‫رو کرد به همکارش

-من باید برم تقریبا دیگه تموم شده،بقیه کاراش با تو. فقط یادت باشه سیرابی شیردونشو جدا بزاری گوشتا بو نگیرن.

‫این محبت بی جای پدرش و اعتیاد لعنتی تمام زندگیشو خراب کرده بود. سیگار دیگه ای روشن کرد یه پک زد . تمام محبتای پدرشو دود کرد داد به هوا

هیات

‫کجا داری میری شال و کلاه کردی؟

‫-دارمم میرم هیات ..اون زنجیر منو ندیدی؟

‫-نه،

‫-اهان پیداش کردم..خداحافظ

‫-خداحافظ،ببین هر چی خوردی واسه منم بیار

‫.

‫.

‫.

‫.

‫-کجا بودی تا حالا

مگه مراسم شروع شده؟‫دنبال این لعنتی میگشتم .

‫-اه،چه خوشگله

‫-مال ورساچیه کلی پول بالاش دادم،...تو چه رژ لب خوش رنگی زدی

"صدای پای آب"

نیلوفر در مرداب

"صدای پای آب"

مرده شوری که از مرده زندگی‌  میخرد

پرواز


‫برای ‫کسی که پرواز میداند فرق ۷ و ۸ فقط یک عدد نیست
‫ تفاوت از زمین است تا آسمان

‫رها

‫تپش قلب، صدای سم اسب

‫دستهای لرزان، ماسه های زیر لگد اسب

‫دسته چاقویی که از این دست به اون دست میشد , برخورد تنه اسبها موقع سبقت

‫عرق سرد پیشونی , نفس اسب که به شماره افتاده

اون مادرته، آخرین تلاش برای بقا در راس

‫چاقو شکم مادر رو درید, جای شلاق بر پهلوی اسب

‫مادر نجات یافت ,اسب از خط پایان گذشت

‫برق چشم جراح ،گرمای نفس اسب در هوای سرد

‫توانا بود هر که دانا بود


‫توانا بود هر که دانا بود.

‫تو چقدر لاجونی بچه

روابط اجتماعی


magnify

‫مهدی روابط اجتماعیش خیلی خوبه.مهدی جون یه روابط اجتماعی بیا بقیه ببینن

چین

‫گفت: بالاخره این چینی ها دنیا رو میگیرن.

‫پرسید: خودش چی،راضیه؟

‫گفت: گفته هر چی بابام بگه

سایه

magnify

‫اون روز از اون روزایی بود که سایش جلوتر از خودش بود. سرعتشو تندتر کرد شاید بتونه بهش برسه هر چند میدونست بی فایده است میدونست الان زمان مناسبی نیست و تلاش بیهوده است. میدونست الان هر چی تندتر بدوه سایش هم تندتر میره. با صدای بوق ماشین به خودش اومد و در جا خشکش زد.اونقدر گرم رسیدن به سایش شده بود که ماشینو ندیده بود.قلبش تند تند میزد نمیدونست ترسش بخاطر بوق ماشین بود یا از دیدن سایش که تا کمر زیر چرخ های ماشین بود شایدم هر دو.

‫اون روز اگه یه خورده بیشتر میدوید مرده بود.‫الان مدتهاست که دیگه دنبال سایش نمیدوه میدونه اگه یه کم صبر کنه خودش سرعتشو کم میکنه و پهلو به پهلوش راه میاد.‫میدونه وقتی خورشید تو افق دیدش باشه زمانیه که سایش به گردش هم نمیرسه . الان دیگه جلوی پاشو نگاه نمیکنه و بجاش دنبال خورشید میگرده.

الان میدونه کافیه تا مسیرشو عوض کنه جوری که خورشید تو افق دیدش باشه اون وقت دیگه لازم نیست بدوه



‫ژوکر

magnify

‫ژوکر رو تو بازی حکم راه نمیدادن میگفتن با بقیه فرق داره بعضیها حتی بهش میگفتن شیطان .تنها ورقی بود که همیشه کنار گذاشته میشد و بازی بقیه رو تماشا میکرد.تا اینکه یه روز آس دل موقع بازی شکست.بعد واسه اینکه آس دل شکسته با بقیه ورقا جور نبود با ژوکر عوضش کردن.از اون به بعد شیطان جایگزین دل شکسته شد. اوایل ژوکر تازه وارد تو ورقا میدرخشید واسه همین همه باهاش راحت نبودن هی میپرسیدن "آین اینجا چیکار میکنه". اونوقت هی باید توضیح میدادن که جای آس دل اومده.ولی کم کم هم رنگ جماعت شد بقیه هم بهش عادت کردن. الان ژوکر خیلی کار میکنه.الان دیگه همه به عنوان آس دل قبولش کردن.

‫ وقتی هم حاکم حکم به دل میده جای آس دل ژوکری نشسته که نمیزاره هیچ دلداری نفس بکشه .سر اونایی رو هم که دل ندارن رو گوش تا گوش میبره

با خدا درد دل کن.

‫سگ کوچیکی رو تو دامنش نوازش میکرد و به پهنای صورتش اشک میریخت. سگ به نظر سر حال نمیومد.پیرزن تسبیح به دست کنجکاوانه پرسید چی شده دخترم؟دختر نگاهی به پیرزن کرد

‫- حال سگم اصلا خوب نیست میترسم بمیره.از وقتی یه سالش بود دارمش. مادرش که مرد من شدم مادرش اوایل با سرنگ بهش شیر میدادم.بزرگ شدنش رو روز به روز دنبال کردم . الان پانزده سالشه دکتر میگفت دیگه پیر شده،اصلا دلم نمیخواد بمیره اگه بمیره خیلی تنها میشم.اگه بمیره با کی درد دل کنم

‫-غصه نخور دخترم،هر وقت خیلی تنها شدی با خدا درد دل کن.

‫-اه بی خیال مادرجان .من چی میگم شما چی میگین ترو خدا دست وردار حوصله این حرفای آخوندی رو ندارم. شما اصلا چه میفهمی من چی میگم.

‫پیرزن دیگه حرفی نزد. و شروع کرد به ذکر گفتن و تسبیح انداختن.

‫ پیرزن ایستگاه بعد ،نزدیک قطعه شهدا از اتوبوس پیاده شد

بازی

‫دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده .....خبر داری نه نه بی خبری نه نه ...

‫منتظر شنیدن باقیش نموندم , بدون لحظه ای درنگ به دنبال دستمال تو تمام زیر درخت رو گشتم و وقتی پیش تو برگشتم تا خبرشو بهت بدم دیدم تو یارتو از پیش انتخاب کردی.

حالا من موندم و یه دستمال و کلی بیخبری


چوبه دار

magnify

‫هیکل نحیفشو کشون کشون تا دم چوبه دار بردن.

‫ یه تکون به دار داد تا مطمین بشه محکمه بعد پوزخندی زد و گفت این چوبه دار و مخصوص تو درست کردیم بعد داد زد یکی یه چارپایه بیاره

‫یکی گفت آرزویی داری؟

‫دخترک هیچ نگفت

‫- اگه هم چیزی میخوای یا ارزویی داری قبل از اینکه رج اول رو بزنی آرزو کن.‫میگن آرزو بافنده فرش همیشه براورده میشه.بشین شروع کن. باید زود تمومش کنیم.میخوان بفرستنش خارج

وقتی آخرین برگ هم بیوفته

‫ از صبح که پاشده بود احساس میکرد گلوش درد میکنه. بدنش هم کمی درد

میکرد.

‫-‫چطوری ؟

آب دماغش رو بالا کشید.
‫-
حالم خوب نیست‫مامان, فکر کنم دارم میمیرم.

‫مادر ‫خندید و هیچی نگفت.

.‫-مامان وقتی آخرین برگ ‫درختچه تو اون گلدون از شاخه بیوفته منم میمیرم

‫مادر با تعجب نگاهش کرد ولی وقتی کتاب "آخرین برگ" رو میز کنار تخت دید گفت؛

‫-دیشب دوباره تا دیر وقت داشتی کتاب میخوندی؟ ‫پاشو خودتو لوس نکن،

‫وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون متوجه شد یه برگ ‫درختچه نیست

‫فریاد زد :دیوونه چرا برگشو کندی،‫میدونی چه قدر وقت صرف درست کردنش کرده بودم. حالا از کجا یه برگ همرنگ اش پیدا کنم.

درخت امپراتریس

magnify

‫وقتی واسه تموم کردن بزرگترین اثر هنریش چوب کم اورد مجبور شد از چوب درخت امپراتریس آخرین قطعه رو بسازه

‫الان هر وقت واسه کوتاه کردن دماغ پینوکیو دنبالش میدوه به خودش فحش میده که چرا مجبور شده از چوب درختی استفاده کنه که اینقدر رشدش سریعه

ماه

magnify

‫ امروز که اقدس خانوم از صورت چون قرص ماه لیلا ، دخترش، واسه مامانش صحبت میکرد بهش حسودیش شد. هیچ وقت پدر مادرش درباره اون این طور صحبت نمیکردن.از صورت خودش بدش میومد.در تمام هشت سال عمرش همیشه جوجه اردک زشت پدر مادرش بود.

‫شب کنار حوض نشسته بود و ماه تو آب رو تماشا میکرد .چند دفعه سعی کرد ماه تو آب رو با دو دستش بگیره و از زیبایی اون به صورتش بپاشه تا صورت اون هم مثل قرص ماه بشه ولی هر بار دستش به صورت ماه میخورد چهره زیبای ماه تو آب رو بهم میزد و اونو زشت میکرد.چند دفعه دیگه هم سعی کرد ولی هر بار همین اتفاق میوفتاد.اون حتی ماه رو هم زشت میکرد.

‫دفعه آخر خیلی اروم دستش رو توی آب کرد و از زیر، اروم ماه رو تو دستش گرفت بعد اونو بالا اورد تو کف دستش رو که نگاه کرد صورت بهم ریخته ماه کم کم دوباره تودستش زیباییشو به رخ میکشید. نمیخواست با بالا اوردن دستاش صورت ماه رو دوباره بهم بزنه پس سرش رو پایین اورد تا به صورت ماه نزدیک کنه. وقتی سرش رو پایین میورد صورت خودش رو که جای چهره ماه تو دستش رو میگرفت میدید.

‫از اون روز دیگه از صورتش بدش نمیومد. هنوز هم بعضی وقتا دستش رو از آب پر میکنه و صورتی رو که جای ماه رو گرفته نگاه میکنه

تاب

‫آدم بی قرار بی تابه .

‫آدمی که قرار داره هم بی تابه.

‫ظاهرا مشکل از قرار داشتن یا بی قرار بودن نیست از بی تاب بودنه

‫ راه حل: بهتره آدم یه تاب بخره بعد اویزون کنه تو مخش بعد کلی با مخ تاب دارش حال کنه.

مهره



‫ از اتاق که اومد بیرون بهش گفتم

‫-دکتر،میتونم بازی کنم؟

‫یه نگاهی به من و مدارک روبروم کرد و گفت :

چی چیو میتونم بازی کنم؟ مهره ات جابجا شده.میفهمی یعنی چی؟

‫شنیده بودم که از بهتریناست.

‫با تعجب و ترس نگاش کردم

‫-نه،یعنی چی؟

‫-یعنی تقلب کردی تقلب.همش دو دقیقه تنهات گذاشتم

‫راست میگفتن ،تو تخته نرد حریف نداشت. وقتی بازی میکرد کوچکترین تغییرات رو هم زیر نظر داشت

گریه

‫صدای گریه بچه میاد یه بچه دیگه به دنیا اومد.

‫صدای گریه بچه میاد یه بچه دیگه از دنیا رفت.

‫قصه ی که هیچ وقت شروع نشد

‫داستان من مثل همه داستانای دیگه شروع شد.

‫یکی بود یکی نبود

‫اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم. .بعد که من اومدم قصمون شروع شد من بودم و تو بودی و خدا .ولی تو خیلی زود رفتی

‫ ،بعد رفتنت من تنها شدم تنهای تنها.اونوقت خواستم یه قصه تازه رو شروع کنم.

‫یکی بود یکی نبود،

‫این بار اونی که بود من بودم اونی که نبود تو بودی .

‫بعدکه تو امدی قصمون شروع شد تو بودی و من بودم و خدا.این بار نوبت رفتن من بود.اخه میدونی این رسم روزگاره که همیشه برای شروع هر داستانی باید یکی باشه و یکی نباشه.

‫ الان مدتهاست که نه تو قصه تازه ای رو شروع کردی نه من .

‫مدتهاست که نه من هستم نه تو.زیر گنبد کبود فقط خدا مونده و

زیر گنبد کبود‫ غیر از خدا هیچ کی نبود

‫پایان.

ماهی

‫مامانش داد زد : خرده نونای تو سفره رو کجا میبری؟

‫-میبرم واسه ماهیا

‫یادش بود هر وقت باباش خورده نونا رو میریخت چه جور ماهیها میوومدن رو سطح آب. باباش میگفت ماهیها نون دوست دارن.

‫عصر کنار دریاچه نشسته بود.داشت با خرده نونا سر قلاب طعمه میزد

انتظارات

‫امروز نجات غریق میگفت سطح انتظارات خیلی اومده بالا،اگه میخوای بری تو خیلی مواظب باش ‫غرق نشی

Objects in the mirror are nearer than they appear

The rear car honked the horn. He raised his head and looked in the front mirror. It was a black Hummer with its hazard lights on. Its plate was read as 2DEC007.
He looked at his watch . It was 1st Dec 2007.
He recall "objects in the mirror are nearer than they appear". He pulled over and the black car passed. Next morning the cleaning lady found him dead in his apartment. he had died the previous night.

کمک

‫پسرک دوید و کیسه‌های سنگین میوه رو از دست پیرزن گرفت.

‫-مادر بزار کمکت کنم

‫-مرسی الهی خیر از جوونیت ببینی

‫به در خونه که رسیدن پیرزن نگاهی بهش کرد و گفت همینجاست.پیر شی ننه.

پسرک میوه ها رو گذاشت زمین و زل زد به پیرزن.

‫- چیزی شده پسرم ؟

‫-شد ۵۰۰ تومن.

‫دست


‫-هستی؟

‫-هستم.
‫-تا کجا؟
‫-تا آخرش
‫-مطمینی؟
‫یه لحظه شک کردم ،خیلی مطمین نبودم ولی گفتم اره،تو چی؟
‫گفت تا هر جا بری پا به پات میام
‫گفت چندتا؟
‫گفتم ۳ تا،تو چی؟
‫گفت همون ۳ تای تو خوبه.
‫- هنوزم دیرنشده میخوای بی خیال شیم؟
‫خندیدم؛ گفتم جا زدی؟
‫ خوشش نیومد ؛ گفت بهت گفتم تا آخرش هستم
‫- مطمینی؟
‫بیدرنگ گفت :اره
‫گفتم
‫All In
‫من باز بلف زده بودم ولی اون به ‫خودش مطمین بود چون
‫گفت قبول
‫گفتم :چی؟
‫گفت دو پر آس و شاه
‫دستمو یه بار دیگه نگاه کردم ؛
‫ گفتم با چی؟
‫دستشو رو کرد
‫سرباز خاج من به بی بی دلش باخته بود

‫داستان عقاب و مورچه


‫عقاب داشت دنبال بلندترین نقطه عالم میگشت اوج گرفت و رفت و بآلای بلندترین درخت جنگل نشست تا از اونجا یه نقطه بلندتر پیدا کنه.مشغول جستجو بود و داشت دنبال یه جای بلندتر میگشت.یهو یه لحظه پایین رو نگاه کرد. مورچه ای که دست راستش رو زیر چونش زده بود و بآلای سرشو نگاه میکرد و آه میکشید توجهشو جلب کرد(ضمیمه :عقاب اونقدر چشش تیز هست که بتونه یه مورچه ای رو که دست راستش زیر چونشه و داره غصه میخوره و آه میکشه از بآلای بلندترین درخت جنگل ببینه) براش عجیب بود در عین حال هم دلش سوخت از اون بالا امد پایین به مورچه گفت چی شده؟

‫مورچه گفت اینم شد زندگی همش کار کار کار نه تفریحی هیچی ،آرزو به دل موندم یه بار هم که شده بتونم از اون بالا جنگل رو ببینم.عقاب دلش به حال مورچه سوخت بهش گفت خب بیا من میبرمت اون بالا که ببینی و سرش رو پایین اورد و مورچه خوشحال و خندان رو سر عقاب سوار شد.عقاب شروع کرد به پرواز به سمت بلندترین درخت جنگل.مورچه که کلی از این ارتقا خوشحال و هیجان زده بودواسه اینکه بهتر بتونه جلو رو ببینه از عقاب سوال کرد که میتونه بره سمت برآمدگی نوک عقاب،عقاب هم با اینکه میدون دیدش رو از دست میداد تو رو دربایستی موند و شکایتی نکرد مورچه هیجان زده اونقدر حواسش متوجه رسیدن به برآمدگی بود که متوجه سوراخ بینی عقاب نشد و افتاد تو بینی عقاب،عقاب هم یه عطسه شدید کردو مورچه از سوراخ دماغش افتاد بیرون و سقوط کرد و مرد.عقاب هم که بخاطر عطسه تمرکزشو از دست داده بود و چششو بسته بود تنه درخت رو ندید محکم با سر خورد به درخت ضربه مغزی شد و مرد الان هم کلیه آش تو تن یه عقاب دیالیزیه

‫نتایج اخلاقی:

‫برای عقاب:

‫۱- دلت هیچ وقت به حال کسی نسوزه

‫۲- اگه کسی اون پایینه خیلی سعی نکن بکشیش بالا اگر قرار بود بالا باشه خدا بهش بال میداد

‫۳-تو رودر بایستی گیر نکن،

‫۴-وقتی مشغول اوج گرفتنی همیشه بالا رو نگاه کن نه زیر پاتو

‫برای مورچه:

‫۱.هر وقت نا امید شدی بدون همیشه یه وضع بدتر هم ممکنه وجود داشته باشه،

‫۲.وقتی یه موقعییت خوب برات پیش میاد که برین اون بالا بالاها خیلی خوشحالی نکن مخصوصا وقتی خودت نرفتی چون اونی که تو رو برده بالا هر لحظه میتونه بندازدت پایین

‫۳ جلوی دید کسی رو نگیر

‫۴-وقتی نا امیدی زیر پاتو نگاه کن نه بآلای سرتو

‫برای خودم:

‫چه خوبه آدم بعد مرگش هم به یه دردی بخوره

سگ

magnify

‫ از اینکه همکارش اونو خوک زشت خطاب کرد بود خیلی ناراحت بود. ناگهان صورت غمگین سگی که سرش رو بین دو تا دستش گرفته بود و دراز کشیده بود توجهشو جلب کرد ساندویچشو گذاشت رو نیمکت.‫شروع کرد به صحبت کردن با اون سگ.

‫فکر کنم میدونم چرا ناراحتی از اینکه هیچ کی باوفا بودنتو نمیبینه , مهربونیتو نمیبینه فقط بلدن از زشتیات مثل بزنن ناراحتی:"مثل سگ پارس میکنه"، "چرا پاچه میگیری"،"یه استخون بنداز جلوش ببین چه دمی برات تکون میده."....اونقدر سرگرم درد دل با اون سگ شد که

‫سرش رو که برگردوند دید که برای نجات ساندویچش از دست کلاغ دیر شده .آهی کشید و گفت "سگ خور"

‫انتظار

از‫ وقتی به دنیا امده بود تنها بود،از وقتی به دنیا اومده بود دستاشو باز نگه داشته بود تا یکی بغلش کنه ولی هیچ کس بغلش نمیکرد،بزرگتر که شد باز هم دستاشو باز نگه میداشت تا این بار شاید اون یکی رو بغل کنه ولی همه انایی که میومدن تو ‫بغلش زشت بودن و نامهربون، حرفهای تکراری میزدن آخر سر هم به دستای گرم اون چنگی مینداختن و میرفتن.جای زخمای دستش اذیتش میکرد ولی اون همچنان دستاشو باز نگه میداشت،به امید اینکه بلاخره یکی دستش رو نوازش کنه

‫کم کم خسته شد،از بس انتظار کشید زیر پاش علف سبز شد.از بس دستاشو باز نگه داشت دستاش خشک شد

‫یه روز یه صدای آشنا براش خبر اورد که زمستون تنهاییش به سر اومده و بهار وصل نزدیکه.ولی اون گوشش از این وعده ها پر بود.‫نشنید؛ شایدم شنید ولی باور نکرد

‫عصر اون روز توی مزرعه پیداش کردن در حالی که باد انداخته بودش و کلاغا بآلای سرش غارغار میکردن.

‫ دستای مترسک همچنان باز بود

تپش قلب

‫با اینکه دکتر بعد از اینکه به صدای قلبم گوش کرد گفت تپش قلبم تو این سن و سال طبیعی است و فقط سیگار برام خیلی مضره و سعی بکنن تا میتونم غذای سالم بخورم ولی ‫با ‫این حال تپش قلبم همرو نگران کرده. هم جا صحبت منه و اینکه باید یه فکری برام بکنن.امروز رفتیم یه مطب دیگه. بعد معاینه شنیدم تو اتاق بغلی به همراهام میگفت میتونن یه فکری برای تپش قلبم بکنن فقط کمی هزینش بالاست.از اینکه شنیدم عزیزانم میگن تنها چیزی که براشون مهمه تپش قلب منه به خودم بالیدم.

‫امروز فردای دیروز است.امروز باز رفتیم مطب دیروزی.خیلی اذیت شدم و درد کشیدم ولی دیگه تپش قلب ندارم.

‫امروز مادرم مرا کشت،

‫یادگاری

‫مرد فریاد زد تا یه کار ندادم دستت دمتو بزار رو کولتو از جلو چشمم گم شو.

‫اشک تو چشاش حلقه زد،خیلی ترسیده بود .انتظار چنین برخوردی رو بعد از این همه زندگی مشترک نداشت.بی صدا تو دل شب گم شد اما یه قطعه وجودشو برای همیشه توی اون خونه جا گذاشت.

‫الان مدتهاست مارمولک دم نداره.

خط موازی

‫معلم رو تخته نوشت:

=

‫بعد رو کرد به کلاس و گفت این چیه؟

‫علی گفت آقا اجازه اینا ۲ خط موازین ،علی موازی یعنی چی؟

‫آقا اجازه یعنی ۲ خطی که هچوقت به هم نمیرسن

‫خوب یه مثال میتونی بزنی ؟بله آقا مثل ۲ خط راه آهن یا مثل شاهزاده و

‫ گدا

‫ همه زدن زیر خنده حتی خود علی هم خندش گرفت

‫رضا دستشو بلند کرد و گفت آقا اجازه این علامت مساویه

‫-مساوی یعنی چی رضا؟

‫یعنی برابری یعنی ۲ چیزی که عین همند

‫یه مثال بزن

‫مثل ۲ خط راه آهن مثل شاهزاده و گدا

‫این بار دیگه کسی نخندید

‫بعد معلم رفت پای تخته و‫سعی کرد ۲ خط موازی رو با یه خط به هم وصل کنه....

‫۲ خط موازی حتی اگه نقطه اشتراکی هم داشته باشن بآزم مساوی نیستن

درس اخلاقی

‫یه روز شیر وقتی مشغول دنبال کردن آهو بوده پاش پیچ میخوره و میفته زمین.اتفاقا روباه هم که داشته از اون ورا رد میشده صحنه رو مینینه میزنه زیر خنده شیر میگه بیا اینجا روباه میره پیش شیر .شیر یقشو میگیره و بهش میگه به من میخندی ؟بعد مجبورش میکنه تا خونه بهش سواری بده

‫درس اخلاقی: اگه میخوای سواری زورکی و مفتی ندی یا شیر باش یا وقتی شیر نیستی خودتو تو موقعییت قرار نده که مجبور شی سواری بدی

‫یه روز شیر وقتی مشغول دنبال کردن آهو بوده پاش پیچ میخوره و میفته زمین.اتفاقا روباه هم که داشته از اون ورا رد میشده صحنه رو مینینه میزنه زیر خنده شیر میگه بیا اینجا روباه میگه چیکار داری شیر میگه بیا میخوام وزیرت کنم روباه میره پیش شیر .شیر یقشو میگیره و بهش میگه به من میخندی ؟ بعد هم مجبورش میکنه تا خونه بهش سواری بده

‫درس اخلاقی:به حرف آدم درمونده اعتماد نکن

‫یه روز شیر وقتی مشغول دنبال کردن آهو بوده پاش پیچ میخوره و میفته زمین.اتفاقا روباه هم که داشته از اون ورا رد میشده صحنه رو مینینه میزنه زیر خنده شیر میگه بیا اینجا روباه میگه چیکار داری شیر میگه بیا میخوام وزیرت کنم روباه میگه خر خودتی و راشو میگیره میره شیر لنگون لنگون دنبالش میکنه یقشو میگیره و بهش میگه به من میخندی ؟تازه فحشم میدیی؟‫شیر یه کتک مفصل میزندش بعد هم مجبورش میکنه تا خونه بهش سواری بده

‫درس اخلاقی:‫مهم نیست چه قدر باهوشی اگه مودب نباشی کتک میخوری

‫یه روز شیر وقتی مشغول دنبال کردن آهو بوده پاش پیچ میخوره و میفته زمین.اتفاقا روباه هم که داشته از اون ورا رد میشده صحنه رو مینینه

‫روباه میدو میگه تصدقت شم چی شده؟شیر میگه پام پیچ خورده روباه میگه قربان اصلا نگران نباشید الان آمبولانس خبر میکنم.وقتی داشتن شیرو میزاشتن رو خره شیر به روباه میگه تا وقتی من بیمارستانم تو همه کاره یی

‫درس اخلاقی:اگر پاچه خوار خوبی باشی بدون سواری مفتی دادن به همه چی میرسی

آدم برفی

‫پسر بچه بعد از کلی برف بازی اومد پهلوی پدرش .بابا برف چه جوری درست میشه؟پدر بادی به غبغب انداخت و گفت خوب پسرم اول آب اونقدر داغ میشه که نیست میشه بعد اونقدر سرد میشه که یخ میزنه اونوقت از بالاترین نقطه آسمون
میفته روی زمین .پسر بچه که کمی ترسیده بود گفت بابا اگه برف واسه برف شدنش اینقدر سختی میکشه پس چرا وقتی داره از اون بالا میاد پایین اینقدر آرامش داره؟چرا اینقدر زیباست؟؟چرا با وجود این همه رنج اینقدر نرمه که حتی انگشت کوچیک من هم روش جا میزاره؟اصلا چرا اینقدر سفیده؟؟چرا دلش سیاه نمیشه؟؟
‫چیزی که اینقدر رنج کشیده چطور میتونه با بودنش اینقدر شادی و خنده به لبها و دلها بیاره؟
...چرا
‫پدر حرف پسرشو قطع کرد جوابی واسه این همه چرا نداشت. بعد گفت پسرم
‫ بریم ببينيم مى تونيم آدم برفیپيدا كنيم

+18

magnify

‫وقتی دستشو بهم داد میدونستم دیگه همه چی تمومه و

باهام همه جا میاد حتی تو رختخواب

وقتی دستمو دور کمرش حلقه میکنم گرمای وجودش

تمام وجودمو میگیره اونوقته

که میخوام لبمو به لبش نزدیک کنم و با تمام وجود ببوسمش ،

گرمای لبو و شیرینی وجودش ارومم میکنه

اگه نفسم اجازه میداد هیچ وقت نمیخواستم لب از رو لبش بر درام

وقتی کارم باهاش تموم میشه حس خوبی دارم

انگار بدنم شل میشه فکرم اروم میشه

تخلیه میشم








‫من همیشه گفتمو بآزم میگم چایی یکی از بهترین اکتشافات آدمه