لذت داشتن دختر اولم اونقدر زیاد بود که تصور اینکه داشتن یه دختر دیگه لذت رو دو چندان میکنه فقط توهمی بود. چون لذت نه‌ به طریق خطی‌ که به طریق تصاعدی زیاد میشه.اگر نمیترتسیدم از خوشی زیاد بمیرم لیانا خواهرها و برادرهای بیشتری میداشت.

با به دنیا اومدن یه دختر دیگه من تنها تستسترون خونه بودم در مقابل اقیانوسی از استروژن. اگر چهاقیانوس در حال حاضر آرام بود ولی‌ موجهای گاه و بیگاهی، بلند و کوتاه در سالهایی نه چندان دور در انتظارم بود و من موج سواری  نه چندان قهار

با به دنیا اومدن لیدیا دفعاتی که من با مادرم کاملا موافق بودم یک دونه افزایش یافت و به عدد یک رسید. مادرم بر خلاف خواهرها و برادرم معتقد بود بچه‌های آدم هیچ فرقی‌ باهم ندران ولی‌ اونا فکر میکردن من از بقیشون براربرترم. حقیقت اینه که اولین بار که بغلش کردم مطمئن شدم که مادرم راست میگفت

نگرانی بزرگ من اما این بود که نصیحت کم بیارم و نتونم وظیفه پدریمو به خوبی اجرا کنم. ولی‌ بعد فکر کردم  من هم روش پدر را دنبال کنم. نصیحتای بابام که در عرض سی‌ و اندی سال که از من گذشته فرقی‌ نکرده.  موقع  نصیحت که شّد کافی‌ بهش بگم برو ببین دیروز به خواهرت چی‌ گفتم همونو اجرا کن. هر چی‌  باشه نصیحتای من تاریخ انقضا یا محدودیت سنی‌ نداشتن درست مثل نصیحتای بابام

با وجود تمام این احساسات چند گانه تنها احساس یگانه من اینه: به جمع ما خوش اومدی. دوستت دارم از زمین تا  ماه.