I will miss you

یادمه تو یه‌سری فیلمای ایرانی طرف با چشمای خیس و صدای لرزون می‌گفت:

“اگه دوسش داری، بذار بره…”

آخه داداش! یا تا حالا مامانت با دستگاه به زندگی وصل نبوده، یا بچهت هیچ‌وقت نرفته کمپ!

بعضی حرفا فقط تو فیلم قشنگه، تو زندگی واقعی یه ذره پیچیده‌تره

One step closer

یادم باشه نحسی سیزده اخر دوازده با جنگ تموم شد. امسال سال بهتریه، با تو و من مطمئن تر از همیشه در کنار تو. هر روز نوری تازه در قابی که باشد به سالها بماند

بهشون نمی‌گم

وقتی بچه بودم، هر وقت بابام می‌خواست از بچگی‌هاش برام تعریف کنه،

همیشه حرف از سختی بود.

از شب‌هایی که زیر نور کم چراغ درس می‌خوند،

از اینکه پدرش رو توی جوونی از دست داده بود،

از کارهایی که کرده بود تا خانواده‌ش رو نگه داره.

اون وقتا خیلی چیزا رو نمی‌فهمیدم.

فقط می‌دونستم این خاطره‌ها یه بوی خاکستری و خستگی دارن؛

بوی نشدن، بوی نبودن، بوی نم.

و من، دلم پر از امید و آرزو بود.

می‌خواستم دنیا رو یه جای بهتر کنم.

و حرف‌های بابام نه‌تنها با انگیزه‌هام هم‌جهت نبود،

که گاهی ناامیدم هم می‌کرد.

همین می‌شد که با تراکتور می‌رفتم توی حرفاش و می‌گفتم:

“انقدر از بدبختیات نگو!”

اما حالا…

وقتی به گذشته‌م نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم:

اگه یه روز بچه‌هام ازم بپرسن “جوونیت چطور گذشت؟”،

چی دارم براشون بگم؟

نمی‌گم نفهمیدم کی گذشت.

بچگیم توی جنگ گذشت؛ تو فرار و صدای آژیر.

ترس توی چشمای مامان و دکتر دلمو می‌لرزوند.

من چیزی نمی‌فهمیدم، ولی اونا تکیه‌گاهم بودن.

جنگ تموم شد، ولی چیزی بهتر نشد.

امید تنها دلخوشی ما بود.

از حماسه‌ی خرداد به «روحانی بنفش»،

به «بد» چسبیدیم که «بدتر» نشه.

روزها گذشت و واقعاً چیزی بهتر نشد.

نمی‌گم وقتی وقت شادی بود، ما نگران بودیم.

که یه نفر نیاد گیر بده چرا این‌جوری لباس پوشیدی، چرا خندیدی، چرا رقصیدی.

نمی‌گم با ترس و لرز نوار کاست گوش می‌کردیم،

ویدیو جرم بود، فیلم‌هامون قاچاقی توی کیف سامسونت می‌اومد،

و شب‌ها تو خونه‌ها، یواشکی پخش می‌شد.

نمی‌گم اینترنت نبود،

برای پرداخت قبض‌ها ساعت‌ها توی صف می‌ایستادیم،

و برای یه تماس، باید می‌رفتم مخابرات سر کوچه.

نمی‌گم زندگیمون پر از تناقض بود؛

شراب و سکس توی دنیا کار ادمای بد بود ولی توی بهشت پاداش ادمای خوب.

دوست‌داشتن جرم بود، نگاه کردن مکروه.

نمی‌گم که چقدر انرژیم برای آینده‌ای که نیومد، تلف شد.

طلا خریدم، زمین خریدم، نگران فردا بودم.

آخرش چی؟

هیچ.

فهمیدم جایی برای من نیست.

زدم بیرون نه برای فرار به امید بهتر شدن و می خواستم دنیا رو جای بهتری بکنم

برای کسی نیومدم برای بچه‌هام هم نیومدم ؛

راستش، برای خودم اومدم

برای یه زندگی بهتر.

ولی یه تیکه از من، هنوز توی کوچه‌پس‌کوچه‌های اون شهر جاموند…

سال‌ها توی شهری زندگی کردم که هیچ‌وقت حس نکردم مال منه.

از این ایالت به اون ایالت رفتم، اما حسم عوض نشد.

آدما مهربون بودن، لبخند می‌زدن،و من هم پاسخ می دادم

ولی یه چیزی ته دلم می‌لرزید.

نه من خودمو از اونا دونستم، نه اونا ما رو از خودشون.

جنگ دوباره اومد،

کشورمون دوباره سوخت،

و من فقط از دور نگاه کردم.

هزار بار دلم شکست،

بدون اینکه صدایی از گلوم دربیاد.

نمی‌گم اون کارهای بزرگی که قرار بود بکنم،

توی شلوغی زندگی و قسط و فکر،

آروم‌آروم گم شدن.

نه برای آدما وقت موند،

نه برای خودم.

اینا رو بهشون نمی‌گم.

شاید نفهمن.

همون‌طور که من، وقتی بابام می‌گفت، نمی‌فهمیدم.

مادرم غریب رفت وقتی من در غربت بودم

دکتر سختش بیاد، حمید میاد ولی نمیاد، مریم به ظاهر قریبه و‌مینو واقعا غریب.

سال‌هاست پشت یه چراغ زرد ایستادم؛

نه دلم می‌خواد سبز شه، چون نمی‌دونم کجا برم،

نه می‌خوام قرمز بمونه، چون نمی‌خوام همون‌جا بمونم…

اما یه چیزو حتماً بهشون می‌گم:

می‌گم قدر چیزایی که دارن رو بدونن قبل اینکه زود دیر بشه.

بهشون میگم که هر سه چقدر برام عزیزن،؛یگانه امید و شور زندگیم هستن

می‌گم نذارن لذت لحظه‌ها، وسط شلوغی زندگی گم بشه

همونطور که لبخندها، شوخی‌ها، حتی کارای اعصاب‌خردکنشون،

گاهی توی خلوت، باعث خنده‌من میشه

می‌گم این لحظه‌های کوچیکبرای من ذخیره‌ی سال‌های دوری‌ان،

وقتی که پیش من نخواهند بود،

و دارن تلاش می‌کنن دنیا رو یه جای بهتر کنن و شک ندارم اونا از عهدش بهتر از من برمیان

کوله سنگینیه کوله غربت، پر از خالی، پر از امید و حسرت تمام ضدها درش جمعن ولی جمعشون صفر نیست،

یادم باشه بهشون بگم …

وقتی می‌بینم اونا اون کارهایی رو می‌کنن که من دلم می‌خواست انجام بدم،حس عجیبیه ، انگار از پله دوم به بالا سری نگاه کنی و دلت قنج بزنه برای اون بیشتر از خودش ‌‌برای خودش و تو برای خودت.

انگار همون دیدن‌ش،

انگار دارن کوله‌بار منو

کم‌کم خالی می‌کنن،خوبهای کوله رو دونه دونه بیرون میارن و نشونت میدن که سنگینی کوله دیگه اذیت نمیکنه

وانتظار پشت چراغ زرد دیگه کلافم نمیکنه…

می‌گم که من این کارها رو برای اونا نکردم،

برای خودم کردم.

برای اون شادی‌هایی که نشد

برای لحظه‌هایی که نرسید،

که حالا، شاید با تأخیر،

با واسطه،

دارم از نگاه و لبخند و بودن اونا

تجربه‌ش می‌کنم.

پایان؟ یا شاید تازه شروع…

کدوم خاطره‌ها رو باید بلند گفت؟

کدوم دردها رو باید بی‌صدا قورت داد؟