روباه آه کشان گفت:همیشه ی خدا یه پای بساط لنگه!
اما دنبال حرفشو گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها رو شکار میکنم آدم ها منو.همه ی مرغ ها عین همندهمه ی آدمها هم عین همند.این وضع یه خرده ناراحتم میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغون کرده باشی.اون وقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.صدای پای دیگران منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو منو از لونه ام میکشه بیرون.تازه نگاه کن اونجا اون گندمزارو میبینی؟برای من که نون نمی خورم گندم چیز بی فایده ایه.پس گندمزار هم منو یاد چیزی نمیندازه.باعث تاسفه.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه!گندم که طلایی منو یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندمزار می پیچه دوست خواهم داشت......
ساکت شد و مدت زیادی شازده کوچولو رو نگاه کرد.اون وقت گفت:اگه دلت می خواد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد:دلم که خیلی می خواد اما وقت زیادی ندارم.باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم.
پي نوشت:خداروشكر همه ايرونيا اصلا كتاب ورق نزده اين يه كتابو خوندن. ما رو چاييدن با جمله هاي اين كتاب
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.