کلاه ماهیگیری

همیشه این که چطور کاری که تو یه جای دنیا یا توی یه شرایط خاص عادی تلقی میشه ولی همون کار تو یه شرایط دیگه کار غیر عادی به حساب میادو برچسب میخوره جالبه...مثلا همون قدر که بوسیدن دو نفر مرد تو ایران کار عادی محسوب میشه احتمال اینکه این ور دنیا برچسب هم جنس باز خورده شه زیاده.یا مثلا نیولوژی یا ساخت کلمات جدید مثلا کافیه یکی مثل مهران مدیری تو سریالاش یه کلمه چرت و پرت رو جا بندازه و کل جامعه و فرا بگیره ولی اگه یکی دیگه در شرایط متفاوت از همین کلمه ها بسازه از اون در تشخیصی بیماریهای روانی استفاده شه و برچسب دیوونه بخوره
یادمه
یه بار رفته بودیم کیش...هنوز اون موقع کیش تازه سر زبونا افتاده بود و
بیشتر شبیه یه جزیره متروک بود با چنتا مغازه ...تفریح عمدش هم قدم زدن
کنار ساحل بود و دیدن همین چنتا مغازه. با بچه ها داشتیم مغازه ها رو نگاه
میکردیم که یه لباس آبی آستین بلند پشت یه ویترین شلوغ پر از لباس نظر
یکیشونو جلب کرد...گفت بریم تو ببینیم چنده ...خلاصه وارد مغازه شدیم و
سلامی کردیم...طرف که معلوم بود کار و کاسبیش کساده و شاید هم قیافه مارو
که دید حدس زد خریدار نیستیم یا هر علت دیگه ی بود با بی حوصلگی مثل بز
اخوش سرشو یه تکونی داد که یعنی علیک سلام...میشه اون پیرهن پشت ویترینو
ببینیم نگاهی از سر بی حوصلگی اول به ما و بعد به ویترین انداخت و گفت
همون یه دونست...مطمینی میخواینش...
اره اگه سایزش بخوره و خوشم بیاد چرا که نه...
هنوز
هم نمیدونم چرا اینقدر طرف گوشت تلخ بود و بداخلاق...رفت و بعد کلی کلنجار
رفتن با در ویترین و بعد هم لباسای تو ویترین به سختی یه لباس آستین کوتاه
زرد رنگ رو اورد بیرون و گذاشت رو پیشخون...
نه انو نمیگم اون یکی رو میخوام
طرف که اگه کارد میزدیش خونش در نمیومد دوباره رفت پشت ویترین...
این؟
نه اونورطریه...
این یکی
نه نه اون یکی
اصلا برو پشت ویترین با دست نشونم بده ببینم کدومو میگی
رفیق ما هم رفت پشت ویترین...اینو میگم
کدوم ؟این؟
نه این ابیه دسته دار
با شنیدن این کلمه طرف پشت ویترین ولو شد و شروع کرد به خنده حالا نخند کی بخند
بعد هم گفت من الان دو سال اومدم کیش و ده سال مغازه لباس فروشی دارم در عمرم این قدر نخندیده بودم...
ما که نه اون لباس آستین بلند آبی، یا همون لباس دسته دار آبی بلند ، رو خریدیم نه
چنتا چیز دیگه که نظرشو جلب کرد مثل
شلوار دو پایه سبز
لباس بی دسته سفید(بخونین آستین حلقه یی)
دستکش
سفید سیاهای که با جوراب اشتباه گرفته بود و براش هم خیلی جالب بود که با
بقیه جوراب ها فرق میکنه چون جای پنج تا انگشتشو توش در اوردن
دست
آخر هم نمیدونم تو این مسافرت بود یا تو یه مسافرت دیگه از این کلاهای
ماهیگیری که مثل در قابلمه میمونه خرید که توی مهمونی و تو مسافرت و تو
تخت خواب خلاصه همه
جا همیشه همراش بود ..نمیدونم هنوز هم داردش یا نه...ولی اگه اون لباس
دسته دار رو هم خریده بود با این در قابلمه چه دهنی .....
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.