فرودگاه کیش فرودگاه کوچیکی بود...وقتی رسیدیم هوای شرجی اونجا از چانه تا آنه آدم رو حسابی مرطوب میکرد... هوای مرطوب و شرجی از سوراخای آدم میرفت تو از سر و صورت آدم به میزد بیرون.تنها جایی که میتونستی از دست هوای شرجی خلاصی داشته باشی یا توی محیط های سر بسته بازارا بود یا توی تاکسی های آخرین مدل کیش
‫اون موقع واردات ماشین آزاد نبود و ماشینای آخرین مدل هم خلاصه میشد تو تویوتا های کمری و کرنا.

‫وقتی در خروجی فرودگاه باز شد،خودمون رو سریع رسوندیم به قطار تاکسی هایی که جلوی در صف کشیده بودند و منتظر مسافر بودن

‫اولین ون خالی رو نگه داشتیم،کیف و چمدونا روپشتش گذاشتیم و خودمون هم جلو سوار شدیم. اول باید میرفتیم کلید ویلا رو از دوست بابام میگرفتیم.

‫آقا برو بازار فرانسویها

‫تو راه کلی واسه خودمون برنامه میریختیم که چیکار قراره بکنیم.وقتی به بازار رسیدیم، پولو حساب کردیم و پیاده شدیم،اونقدر محو معماری زیبای بازار فرانسویها شده بودیم که یادمون رفت یه چیز خیلی مهم رو جا گذاشتیم یهو حمید داد زد

‫چمدونا!!!

‫طرف راننده تاکسی عمدی یا سهوی گازشو گرفته بود و داشت میرفت .همه دنبال ماشین شروع کردن به دویدن که وایسا وایسا ولی هیچ فایده نداشت طرف یا کر بود یا خودشو به کری زده بود حتی دو سه تا فحش خوار مادری هم که نثارش شد فایده نداشت.

‫تمام وسایلمون جلوی چشممون داشت به باد میرفت.تمام پولا رو داده بودیم به حسن. حسن یه کوله داشت که هیچ وقت تو هیچ مسافرتی از خودش جدا نمیکرد و به قول خودش وسایل مهمش رو میزاشت توش(من یه بار کولشو چک کردم وسایل مهمی که میگفت شامل اینا بود یه مسواک زرد بد رنگ ،یه دونه خمیر دندون ،یه شامپو که تو یکی از این سفرا که رفته بودیم از هتل کش رفته بود،کلاهش با یه مشت خرت و پرت دیگه به نظر من که هیچ کدومش مهم نبود،ولی حسن حواسش خیلی جمع بود یا حد اقل اینطور ادعا میکرد واسه همین هم گفت چون ما حواسامون پرته تمام پولا رو بدیم به اون که تو گاو صندوقش کنار مسواک و خمیر دندونش نگه داره اون که نگه داره و من نمیدونم چطور این دفعه کولشو تو تاکسی جا گذاشته بود

‫اولین عکس العمل بچه ها در مقابل دزدیه شدن وسایلشون در نوع خودش جالب بود و نشون میداد کی براش چی مهمتره

‫حسن که داد زاد: کولم

‫علی داد زد پولا

‫آرش داد زد لباس زیرام

‫حمید داد زد عینک آفتابیم

‫حسن و حمید به تاخت دنبال ماشین دویدن شاید بتونن متوقفش کنن ولی موفق نشدن اونجا بود که شروع کردن به فحش دادن ولی بی فایده بود طرف سیب زمینی تر از این حرفا بود وقتی حسن شروع کرد به دنبال ماشین دویدن تقریبا مطمین بودم الانه میگیردش ولی اشتباه میکردم دویدنای حسن معروف بود

‫امتحانای ما رو توی سالن نمازخونه برگزار میکردن حسن به خاطر قد بلندش همیشه آخرین نفر بود.یه عادت وحشتناکی که داشت سر امتحانای تشریحی بود یا امتحانایی بود که آدم احتیاج به ورق سفید داشت و معمولا که نه همیشه ورق کم میورد اولین باری که این اتفاق افتاد من فکر کردم زلزله اومده یه لحظه احساس کردم تمام زمین زیر پام داره می لرزه ورق سفید امتحان زیر دستم همینجور تکون چند نفریمیخورد یه چند نفر صدای یا علی و یا ابولفضلشون بلند شد یه چند نفری شروع کردن به شهادتین گفتن، ترس رو تو تمام چش بچها میشد بخونی یهو دیدم یه چیزی مثل این میگ میگ از جلومون داره به تاخت رد میشه ،حسن بود که ورق کم آورده بود و داشت از ته سالن تا سر سالن رو میدوید که بره یه ورق سفید دیگه بگیره. البته انصافا دویدن فعل مناسبی نیست شاید باید بگم چهار نعل میرفت من که یاد سوره "اذا زولزلتو الارض زلزالها" افتادم. خدا اون روز تکرار نکنه روزی که امتحان انشا داشتیم و طولانیترین زلزله رو تجربه کردیم با ۵-۶ تا پس لرزه

‫یه بار بهش گفتم آدم حسابی تو فاصله ته سالن تا سر سالن رو اگر آهسته بیای یا این جوری به تاخت بیای نهایتا ۱۰ ثانیه فرقشه به خدا انصاف نیست تن این همه بچه مومن رو می لرزونی،ولی بی فایده بود

‫اینه که وقتی دوید گفتم الانه که تاکسی رو بگیره ولی نتونست. اول هم که خواست دنبال تاکسی بدوه اول یه چند قدمی سمت ما عقب گرد نمیدونم جهت رو اشتباه گرفته بود میخواست میون بر بزنه یا داشت دور خیز میکرد. فکر کنم سر همین عقب گردش هم به تاکسی نرسید وگرنه قبلا امتحان خودش و پس داده بود آخرین بار هم سر امتحان هندسه بود که معلمون گفت ۱۵ دقیقه بیشتر وقت نداریم به چنان سرعتی از ته سالن به سر سالن دوید که یه برگه اضافی برداره که فکر کردیم دسته اسبای وحشی رم کردن

‫وقتی به گردش نرسیدن همونجا سر خیابون جلوی یه تاکسی رو میگیرن و دنبالش میکنن.حمید میگفت طرف ما رو تمام طول جزیره دور خودش گردونده هر چی هم چراغ زدیم و بوق فایده نداشته میگفت با ۱۵۰-۱۶۰ تا دنبالش میرفتیم ولی وای نمی ایستاد

‫نمیدونم چه جور بلاخره نگهش داشته بودن و وسایل رو ازش گرفته بودن

‫ولی این تعقیب و گریز یه نیم ساعتی طول کشیده بود کلی هم خرج بردشته بود تا تاکسی دوم رو راضی کنن با سرعت دنبال همکارش بره و اونو گم نکنه

‫این درس عبرتی شد که از این به بعد اگه رفتیم مسافرت و همه چیمون رو دادیم دست حسن یه حسن دیگم با خودمون ببریم که مواظب حسن اولی باشه