داستانهای من و ارشیا:آرشیا عاشق میشود( قسمت دوّم)
ساعت حدودای ۷-۷:۳۰ بود شاید هم کمی دیرتر که بابک و فریناز اومدن یه سلامی به همه کردندو رفتن توی حیاط جایی که بقیه بچهها بودن
آرشیا هم اومد یه سلامی به بابک و فریناز کرد دست داد و رفت
یه لحظه احساس کردم یکی داره لباسمو میکشه
دیدم آرشیاست گفتم :
چیه دائی؟
در گوشم گفت" دائی ٔگل داری؟"
گفتم نه واسه چی میخوای
گفت میخوام بدم به اون خانوم خوشگله
گفتم نه دائی ٔگل ندارم یه چی دیگه بهش بده مثلا برو بهش توت فرنگی بده
کهای کاش نمیگفتم یهو دیدم انگار که به آبا و اجدادش فحش داده باشم پاشو کوبوند زمین که" من میگم ٔگل میخوام ٔگل یعنی ٔگل وقتی میگم ٔگل میخوام منظورم گله توت فرنگی و پرتقال نیست
وقتی دیدم اصلا شوخی نداره یه ٔگل از تو گلدون رو میز کندم و دادم بهش
حدس زدن بقیه ماجرا خیلی سخت نیست. آرشیا با شاخه ٔگل رفت سراغ فریناز و ٔگل رو تقدیمش کرد
تمام شب هم کار ما خندیدن به عشق پاک آرشیا و دادن آب یخ به بابک بود که یه رقیب عشقی پیدا کرده هر چند که خیلی سعی میکرد خودش رو خونسرد نشون بعده و حتّی با رقیب عشقیش مسابقه رقص هم گذاشت
بچهها موجودات خارق العاده ایی هستن میدونن چی میخوان و واسه به دست اوردنش هم همه کاری میکنن خیلی هم به عواقب کارشون فکر نمیکنن. برای اسباب بازی که دوست دارن گریه میکنن پا زمین میکوبن فحش میشنون اخم پدر مادرشون رو تحمل میکنن ولی بلاخره اسباب بازی رو که دوست دارن میخرن. ولی آدم بزرگا هنوز نمیدونن کاری رو که دلشون بهشون میگه بکنن یا کاری رو که عقلشون میگه سرّ این هم ساعتها بحث میکنن و کتابها و مقاله مینویسن اخر سرّ هم نمیدون کدوم کدومه ولی بچهها میدون که توت فرنگی کار ٔگل رو نمیکنه و در این مورد شکی هم ندارن
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.