قلّک پلاستیکی قرمز

 

قلّک پلاستیکی قرمز من شبیه همه قلکای پلاستیکی قرمز هم سنّ و سالای من بود. یه قلّک بد شکل با یک قمبل بالاش  که یه گردن باریک اونو به یه مخزن بزرگ وصل  میکرد. مخزنی که مهم نبود چقدر توش سکه میریختم هیچ وقت نمیتونستم کاملاً پرش کنم. روش های من برای پر کردن قلکم شاید خیلی‌ از لحاظ اقتصادی و منطقی‌ روشهای خوبی نبودند ولی‌ به نظر خودم که بسیار خلاقانه بودن. من قلکمو فقط با سکه‌های ۵ تومانی پر میکردم هم سنگینتر بودن هم با یه  حساب کتاب نه‌ چندان ساده میتونستم بفهمم دقیقاً چقدر پول توی قلکم دارم. من حتی تمام پولهای عیدی و اسکنشایی که گاه و بگاه به دستم می‌رسید رو تبدیل به سکه ۵ تومانی می‌کردم. راستی‌ یادم رفت بگم که من برای بدست آوردن اکثرسکه ها زحمت زیادی میکشیدم. بابام هر بیست  دوران دبستان  منو ۵ تومن میخرید و حتماً میتونین تصور کنین برای پر کردن  قلک به اون گندگی چقدر بیست لازم بود. حمید ولی‌ روش بهتری برای پر کردن قلکش داشت اون اولاً قلکشو با هر سکه ایی از ۲ ریالی تا ۵ تومانی پر می‌کرد حتی اسکناس هم توش میرخت. ولی‌ منحصرترین  روش خلاقانش برای پول جمع کردن بیشتر که قلکشو لزوما پرتر از قبل نمی‌کرد ولی‌ اونو پولدار‌تر از قبل می‌کرد این بود :حمید سکه هاشو تا  شب تو قلکش نمیریخت. همیشه صبر می‌کرد تا بابام بیاد خونه بعد با بابام وارد مذاکره میشد. پولهای خردشو میداد و جاش اسکناس میگرفت مثلا ۶ تومن پول خورد به بابام میداد و یه اسکناس ده تومانی میگررفت. هیچ وقت هم روششو لؤ نمیداد وقتی‌ هم ازش می‌پرسیدم چه جوری پولتو رند کردی میگفت چونه زدم . حمید توانایی ویژهای توی چونه زدن داشت کافی‌ بود به دسته اسکناشای ده تومنیش که روزی چند بار میشمردشون نگاهی‌ بندازی. آخر هر هفته هم با بابام وارد مذاکره با چاشنی‌ چونه میشد و اسکناسهای ده تومنیشو به اسکناسهای ۵۰ و ۱۰۰ تومانی تبدیل می‌کرد. ولی‌ من پول زور بازومو میخوردم و برای هر ۵ تومانی کلی‌ زحمت میکشیدم و عرق جبین می‌ریختم و شب‌ها تا دیر وقت درس می‌خوندم

یادم نمیاد هیچ وقت قلّک قرمز من کاملاً پر شده بود ولی‌ هر وقت قلک نیمه پرم روی توی آفتاب می‌گرفتم و سکه‌های طلائی توش رو که   به سرخی میزدن تکون میدادم و نگاه میکردم خودم رو ثروتمندترین آدم دنیا میدونستم. به مرور از بس قلکمو تو آفتاب نگاه کرده بودم از رنگ و روی افتاده بود و سکه‌های توش بیش از پیش به طلائی میزدن و زرق و برقشون من و با خود به اون دور دورا می‌برد که وقتی‌ بزرگ شدم با پولم چکار کنم. برنامم این بود که وقتی‌ قلکم پر شد باهاش خرج دانشگاهم رو بدم و برای خودم یه کشتی بخرم

من شاگرد خوبی بودم بیست هم کم نمیگرفتم با این حال بعد از مدتی‌ متوجه شدم که قلّک من از  یه سطحی هیچ وقت پرتر نمی‌شد و من اصلان سر در نمیووردم چرا. با این حال آونقدر با نیمه پر قلکم خوش بودم و خودم رو ثروتمند میدونستم فکر می‌کردم که با همون قلّک نیمه پر هم می‌تونم هم خرج دانشگاه هم رو بدم هم کشتیم رو بخرم . من حتی اونقدر فکر میکردم پول دارم که یه بار وقتی‌ مامانم و بابام برای خرید خونه بزرگتر پول کم آورده بودن بهشون گفتم نگران نباشین میتونین روی کمک من حساب کنین.البته اونا خیلی‌ روی کمک من حساب نکردن فکر کنم نمیخواستام من سایز کشتی که می‌خواستم بخرم خیلی‌ کوچیک بشه

یک روز ولی‌ به طور کاملاً اتفاقی سوراخ توی قلکم رو پیدا کردم  و فهمیدم چرا قلک من هیچ وقت از یه سطحی پرتر نمیشه.قلّک من سوراخ اضافی نداشت ولی‌ متوجه شدم که شیار قلکم که از توش پول می‌ریختم تو قلّک گشادتر از حد معموله. از اون روز به با دقت بیشترری قلکمو میپاییدم تا این یک روز مریم خواهر بزرگم رو که با چاقو افتاده بود به جون شیار قلکم و با تلاشی وصف ناشدنی سکه‌ها رو دونه دونه از اون در میورد و داخل جیبش میذاشت رو دیدم وقتی‌ هم کارش تموم شد با دست آنچنان هنرمندانه جای شکاف مرمت کرد که انگار نه انگار.من به روش نیوردم خوب بالاخره خواهرم بود و شاید به پول احتیاج داشت منم اونقدر پول داشتم که چنتا سکه کمتر به جاییم برا نمیخورد. ولی‌ وقتی‌ متوجه شدم که بجای نون بازوشو خوردن روی قلّک من حساب باز کرده و اینکارو چنبار دیگه هم تکرار کرد تصمیممو گرفتم. یه روز با دلی‌ اندوهگین و چشمانی گریان قلکمو روی به قبله کردم و سرشو بریدم ولی‌ باید اعتراف کنم با دیدن و سکه‌ها و شنیدن صدای جرینگ جرینگشون کفّ آشپزخونه دل‌ اندوهگین و چشمان گریونم زود فراموش شدن. فردا شب من هم با بابام وارد مذاکره شدم و  پولهامو به اسکناس تبدیل کردم. بعد هم همیشه با خودم نگهشون میداشتم . اینجوری حساب پولهامو همیشه داشتم و از ضرب و تقسیم و فرمولهای پیچهده‌ای که زمانی‌ که قلک داشتم استفاده میکردم تا میزان داراییمو بفهمم هم خلاص شدم.

به مرور زمان آونقدر تورم بالا رفت و بیست گرفتن هم سختتر شد که من با اون پول کشتی که هیچ خرج دانشگاهم هم رو نتونستم بدم. ولی‌ خاطره اون قلک نیمه پر  که من رو خشبختین آدم دنیا می‌کرد هنوز توی ذهنمه . خاطره‌ای که وقتی‌ اونو با دسته دسته اسکناسهای درشت  جایگزین کردم هیچ وقت تکرار نشد

My new theory

يكبار نوشتم "بعد از اتو كردن سختترين كار دنيا انتظار كشيدنه"

پي نوشت ١:  ثابت شده( من رو خودم امتحان كردم) تعداد ضربان قلب با كمتر شدن زمان انتظار رابطه معكوس داره. 

پي نوشت ٢:  هر چه به انتهاي زمان انتظار نزديك مي شويم زمان بيشتر كِش مي آيد تا افزايش فزايده ضربان قلب باعث انفالِكتوس نشود( اين يكي هنوز ثابت نشده   الان به ذهنم رسيد.  مي خوام روش گِرنت بگيرم)

SAN -6:04 P.M

(Bandits (2001

 

 

هميشه برام سوال بود كه مردم ٥٠-١٠٠ سال آينده چه چيزي از زمان حال تو موزه ميذارن. به ليست كتاب و روزنامه امروز ساعت رو هم  اضافه كردم. وسيله اي كه  كم كم داره  نقش  النگو  رو پيدا ميكنه  

Terry: I noticed you got a gold watch

Joe: It's an 18 karat gold watch

Terry: I don't give a shit how many karats it is

Joe: 36 grand. It's no big deal

Terry: Did you ever think about asking someone for the time? It's a lot cheaper