مهمان ناخوانده
تجربه خیلی خوشایندی از مهمون ناخوانده ندارم. بچه تر که بودم عاشق مهمون ومهمون بازی. بیشتربه این خاطر که با پسرخاله دخترخاله ها کلی بازی میکردیم و نباید نگران چی درست کنم و چی بخرم که سالها بعد درگیرش شدم می بودم. بعد مهمونی هم میرفتم دنبال کار و زندگی فارغ از اینکه عمه عموپدرم چرا راجع به خاله پسردایی مامانم چیزی گفته یا چرا سر ختم فلانی اصغر جوشکار با زن دومش اومده. تو عالم بچگی مهمون خوب بود وحبیب خدا و متعلقاتش و تخم و ترکه هاش همبازی های من.
اول بار که با مهمون ناخونده برخورد کردم كه می خواستم با مامان برم بیرون. یادم نیست دقیقا کجاولی یادم هست که کلی ذوق داشتم. لباس خوبمو پوشیدم و موها شانه کرده اماده دم در منتظر مامان که حاضر شه. همیم که خواستیم در رو ببندیم دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن. خانم همسایه بود. بهش میگفتیم خانوم آوَخ( نمیدونم اسمش بود یا فامیلش، هر چی بود تو دهن نمی چرخید و هر بار که میخواستم اسمشو بگم اگه بابا اونجا نبود و صدامو از تو اتاق پشتی می شنید می گفت خلط و تفت رونندازی رو زمین برو دستشویی باریکلا پسرم). خانم آوخ یه خانم تپل بود با یه لب خندون، من و برادرمرو خیلی دوست داشت منم خیلی دوسش داشتم و با پسرش همبازي. ولی تا دلتون بخواد پرحرف بود وترکیب اون با مامان تركيب خوبي در نمي اومد، هر دو پر حرف.
در رو كه باز كردم بعد سلام و احوال پرسي گفت اِ ببخشيد داشتيد ميرفتيد بيرون. گفتم بله. ولي فكركنم نشنيد چون منو به دمپاييش هم حساب نكرد اومد تو و شروع كرد به صحبت با مامان. حرف زدو حرف زد و حرف زد و هي تخمه خورد وشكلات. چندين بار تو ذهنم مرور كردم ظرف تخمه و شكلات رو بدم دستش بگم اينو ببر خونه بخور فقط برو مي خوام برم بيرون ولي به اميد اينكه شايد يه فكر بهتربياد سراغم عمليش نمي كردم. با خودم فكر كردم اگه كفشای نوم رو بپوشم و جلوش جولان بدم شايد بفهمهولي فايده نداشت فقط گفت چه كفش خوشگلي و ادامه صحبت با مامان. فكر كنم يه دو ساعتي موندوقتي قيافه درهم منو ديد يادش اوفتاد وقتي اومده ازم پرسيده داري ميري بيرون. چون گفت خدا مرگم بده، این طفلك مي خواست بره بيرون پُشَم برم. مامان يه تعارفي كرد كه نه حالا مهم نيست فردا ميريم واون از خدا خواسته يه چند ساعت ديگه هم نشست. من اگر چه تموم مدت حرص ميخوردم و ناراحت كهچرا نميره ولي از يه طرف اميدوار كه بالاخره ميره، چون دير يا زود شوهرش ميرسيد خونه، و آوخ خانم"كوكب" خانمي بود واسه خودش و بايد ميرفت از شوهرش با غذا شايد هم نيمرو پذيرايي كنه
وقتی رفت مامان گفت بالاخره رفت. فهمیدم گرچه روحیه مامان بهتر از من بود و ظاهر رو حفظ میکرد ولی اون هم حوصله مهمون سرزده رو نداشته. اون روز حالم خيلي گرفت كه چه همسايه بي وقت و بي توجهي هست. هيچ وقت ديگه هم احساس قبل رو بهش پيدا نكردم. بعد از اون ماجرا احساس من بهش مثل حس بابام شد به اسمش.
بعد اون ماجرا ما مهموناي ناخوانده زيادي داشتيم شايد يه چند باري هم خودمون ناخونده شديم. ولی حس من به مهمون سرزده چندان تغییر نکرد راستش هر چی بزرگتر شدم بدتر هم شد. هرازچندگاهی که به مهمون ناخوانده فکر میکنم یا بهش برخورد میکنم باید یاد خودم بندازم که
اگر چه مهمون ناخوانده حضورش غیر منتظره است و معمولا ناخوشايند، اگر چه وقتي مياد نميدوني كي ميره،وقتی میاد صاحب خونه رو كه هيچ همه افراد اون خونه رو تحت تاثير قرار ميده ولي حقيقت اينه كه رفتنيه . بالاخره ميره! و اميد به رفتنش هست كه موندنشو قابل تحمل ميكنه
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.