‫سگ کوچیکی رو تو دامنش نوازش میکرد و به پهنای صورتش اشک میریخت. سگ به نظر سر حال نمیومد.پیرزن تسبیح به دست کنجکاوانه پرسید چی شده دخترم؟دختر نگاهی به پیرزن کرد

‫- حال سگم اصلا خوب نیست میترسم بمیره.از وقتی یه سالش بود دارمش. مادرش که مرد من شدم مادرش اوایل با سرنگ بهش شیر میدادم.بزرگ شدنش رو روز به روز دنبال کردم . الان پانزده سالشه دکتر میگفت دیگه پیر شده،اصلا دلم نمیخواد بمیره اگه بمیره خیلی تنها میشم.اگه بمیره با کی درد دل کنم

‫-غصه نخور دخترم،هر وقت خیلی تنها شدی با خدا درد دل کن.

‫-اه بی خیال مادرجان .من چی میگم شما چی میگین ترو خدا دست وردار حوصله این حرفای آخوندی رو ندارم. شما اصلا چه میفهمی من چی میگم.

‫پیرزن دیگه حرفی نزد. و شروع کرد به ذکر گفتن و تسبیح انداختن.

‫ پیرزن ایستگاه بعد ،نزدیک قطعه شهدا از اتوبوس پیاده شد