نصفه باقی مانده لیوان  با چای کمرنگی پر شده بود . چنتا حبه قند توش انداخت و شروع کرد به هم زدن.

‫تو تفکراتش غرق شده بود نزدیک بود خفه شه که با صدایی به خودش اومد

‫-ببخشید میتونم اینجا بشینم،جای خالی پیدا نمیشه

‫سرشو بالا اورد به جوونی که بآلای سرش لبخند میزد خیره شد،خیلی بی تفاوت گفت "اره، حتما، بشین"

‫-امروز روز شلوغیه

‫بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت :اره هوای بیرون سرده همه هجوم اوردن تو مغازه که گرم شن

جوونک خنده ای کرد و گفت من فکر کنم یه کمش به خاطر روز ولنتاینه

‫-روز چی؟؟

‫-ولنتاین

‫یه نگاه به دو رو ورش کرد تقریبا دور هر میزی دو نفر دست به دست نشسته بودن دوباره به لیوان چای خیره شد و زیر لب گفت

‫ :نه من میگم به خاطر سردیه

‫-آخه اونقدام سرد نیست

‫-من مطمئنم... اخه دفعه پیش اینطوری نبود.... حتما به خاطر سردیه

‫-پارسال هم اینجا بودین؟

‫-وقتی گرمه انجوری نمیشه،خیلی به ندرت میتونی اینجا ببینیشون ولی الان همشون اینجان چسبیده به هم انگار اصلا نمیخوان از هم جدا شن ‫گاهی کلی طول میکشه تا از اینجا برن

‫خندید و گفت این که خیلی خوبه اینجوری بیشتر با هم میمونن

‫-نه،تا وقتی گرما نباشه همچنان سرگردون میمونن،هی هم میخورن ولی فقط سرگردونتر میشن ؛با هم میمونن ولی هیچ وقت تو هم حل نمیشن

‫اینو گفت لیوان چایشو هم زد ؛به ذرات قند که با هم زدنش دیوانه وار به دور لیوان میچرخیدند و ته لیوان سردچای ته نشین میشدند خیره شد