سرما

نصفه باقی مانده لیوان با چای کمرنگی پر شده بود . چنتا حبه قند توش انداخت و شروع کرد به هم زدن.
تو تفکراتش غرق شده بود نزدیک بود خفه شه که با صدایی به خودش اومد
-ببخشید میتونم اینجا بشینم،جای خالی پیدا نمیشه
سرشو بالا اورد به جوونی که بآلای سرش لبخند میزد خیره شد،خیلی بی تفاوت گفت "اره، حتما، بشین"
-امروز روز شلوغیه
بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت :اره هوای بیرون سرده همه هجوم اوردن تو مغازه که گرم شن
جوونک خنده ای کرد و گفت من فکر کنم یه کمش به خاطر روز ولنتاینه
-روز چی؟؟
-ولنتاین
یه نگاه به دو رو ورش کرد تقریبا دور هر میزی دو نفر دست به دست نشسته بودن دوباره به لیوان چای خیره شد و زیر لب گفت
:نه من میگم به خاطر سردیه
-آخه اونقدام سرد نیست
-من مطمئنم... اخه دفعه پیش اینطوری نبود.... حتما به خاطر سردیه
-پارسال هم اینجا بودین؟
-وقتی گرمه انجوری نمیشه،خیلی به ندرت میتونی اینجا ببینیشون ولی الان همشون اینجان چسبیده به هم انگار اصلا نمیخوان از هم جدا شن گاهی کلی طول میکشه تا از اینجا برن
خندید و گفت این که خیلی خوبه اینجوری بیشتر با هم میمونن
-نه،تا وقتی گرما نباشه همچنان سرگردون میمونن،هی هم میخورن ولی فقط سرگردونتر میشن ؛با هم میمونن ولی هیچ وقت تو هم حل نمیشن
اینو گفت لیوان چایشو هم زد ؛به ذرات قند که با هم زدنش دیوانه وار به دور لیوان میچرخیدند و ته لیوان سردچای ته نشین میشدند خیره شد
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.