داستانهای من و ارشیا:آرشیا عاشق میشود (قسمت سوّم)

صدا و سیمای جمهوری اسلامی همیشه عادت داشت یه چهره خیلی
وحشتناک و نا امن از آمریکا برای مردم تصویر کنه. وقتی بچه تر بودم تصور
من از آمریکا خلاصه میشد به کشوری که توی اون هر روز دانش آموزاش هفت تیر
به دست معلماشون میکشن یا بقیه شاگردا رو گروگان میگیرن.یا بیست و چهار ساعت تو خیابون راه می افتن و به هم تجاوز میکنن توی
مدرسههاشون از دوران دبستان بچهها رو به داشتن روابط جنسی تشویق
میکنن و بچههاشون به سن ۱۲-۱۳ سالگی نرسیده یا دوست پسر دوست دختر دارن
یا بهشون تجاوز شده
ولی بعدها که اومدم اینجا متوجه شدم که آمریکا هم مثل همه جای دنیا جای خوب و جای بد داره. و اونقدر هم که بعضیا فکر میکنن سفید نیست اونقدر هم که صدا سیمای جمهوری اسلامی میگه سیاه نیست.خاکستریه. مثل هر نقطه دیگهای تو دنیا فقط شدت خاکستری بودنش فرق میکنه
ولی نمیشه منکر شد که درباره مسایلی که دربارش به راحتی صحبت میکنن با ایران خیلی تفاوت هست
یه روا آرشیا اومد گفت دائی من فکر میکنم یه چیزیم شده گفتم چی شده؟ مریضی؟ حالت خوب نیست؟ گفت نه مریض نیستم ولی حالم خوب نیست گفتم چرا گفت فکر کنم دارم عاشق میشم نزدیک بود از خنده بترکم آخه بچه هفت ساله رو چه به عاشقی ولی قیافه جدی آرشیا رو که دیدم به هر زور و زحمتی بود جلوی خودمو گرفتم سعی کردم قیافه جدی بگیرم و گفتم حالا عاشق کی شدی؟ گفت اسمش ناتالیه. گفتم مطمئنی؟ من فکر کنم تو عاشقش نشدی دوسش داری شاید هم خیلی دوسش داری ولی عاشقش نیستی گفت نه دائی من عاشقش شدم گفتم دایی دوست داشتن خیلی زیاد هم بد نیستا اصلا بگو ببینم فرق بین عاشق شدن با دوست داشتن چیه؟
از جوابی که داد یکه خوردم گفت میدونی دائی وقتی یکی رو دوست داری فقط دوسش داری ولی وقتی عاشق یکی هستی میدونی یه چیزای دیگه هم میاد وسط
ابروهام رو مثل الاکلنگ یکی بالا یکی پایین کردم چشم چپمو یه کم تنگ کردم سرمو یه چرخش کوچولو دادم گفت مثلا چی میاد وسط؟
دیدم خیلی جدی گفت میدونی مثلا بوس کردن و بعد در حالی که یه خنده شیطنت آمیز میکرد ادامه داد بقیشم خودت میدونی دیگه میدونی دیگه اون چیزای دیگه دیگه
با خودم گفتم خوب شد ابروهامو بالا و پایین کردم و قیافه جدی براش گرفتم وألا الان کلّ ماجرا رو با جزییات برام تشریح کرده کرده بود.
به خودم گفتم بین ما کجاییم و اینا کجان من تا ۲۰ سالم شده بود هم نمیدونستم بچه از ناف میاد بیرون یا لک لک بچه رو میذاره دم در خونه آدم تازه بزرگتر هم که شدم همیشه این این که عشق چیه و هوس کدومه و دوست داشتن چیه و عادت کدومه همیشه بحث بود اونوقت این نیم وجبی در سن هفت سالگی عاشق میشه با یه تعریف ویکیپدیایی.فکر کنم آدم خیلی خوبه واسه همه چی تعریف داشته باشه درست و غلطیش هم خیلی مهم نیست همین که خودش فرقشو بدونه و متوجه باشه مرز بینشون کدومه و بدون پاسپورت از مرزها عبور نکنه خیلی خوبه.
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.