magnify

‫اون روز از اون روزایی بود که سایش جلوتر از خودش بود. سرعتشو تندتر کرد شاید بتونه بهش برسه هر چند میدونست بی فایده است میدونست الان زمان مناسبی نیست و تلاش بیهوده است. میدونست الان هر چی تندتر بدوه سایش هم تندتر میره. با صدای بوق ماشین به خودش اومد و در جا خشکش زد.اونقدر گرم رسیدن به سایش شده بود که ماشینو ندیده بود.قلبش تند تند میزد نمیدونست ترسش بخاطر بوق ماشین بود یا از دیدن سایش که تا کمر زیر چرخ های ماشین بود شایدم هر دو.

‫اون روز اگه یه خورده بیشتر میدوید مرده بود.‫الان مدتهاست که دیگه دنبال سایش نمیدوه میدونه اگه یه کم صبر کنه خودش سرعتشو کم میکنه و پهلو به پهلوش راه میاد.‫میدونه وقتی خورشید تو افق دیدش باشه زمانیه که سایش به گردش هم نمیرسه . الان دیگه جلوی پاشو نگاه نمیکنه و بجاش دنبال خورشید میگرده.

الان میدونه کافیه تا مسیرشو عوض کنه جوری که خورشید تو افق دیدش باشه اون وقت دیگه لازم نیست بدوه