magnify

‫ از اینکه همکارش اونو خوک زشت خطاب کرد بود خیلی ناراحت بود. ناگهان صورت غمگین سگی که سرش رو بین دو تا دستش گرفته بود و دراز کشیده بود توجهشو جلب کرد ساندویچشو گذاشت رو نیمکت.‫شروع کرد به صحبت کردن با اون سگ.

‫فکر کنم میدونم چرا ناراحتی از اینکه هیچ کی باوفا بودنتو نمیبینه , مهربونیتو نمیبینه فقط بلدن از زشتیات مثل بزنن ناراحتی:"مثل سگ پارس میکنه"، "چرا پاچه میگیری"،"یه استخون بنداز جلوش ببین چه دمی برات تکون میده."....اونقدر سرگرم درد دل با اون سگ شد که

‫سرش رو که برگردوند دید که برای نجات ساندویچش از دست کلاغ دیر شده .آهی کشید و گفت "سگ خور"