سگ
از اینکه همکارش اونو خوک زشت خطاب کرد بود خیلی ناراحت بود. ناگهان صورت غمگین سگی که سرش رو بین دو تا دستش گرفته بود و دراز کشیده بود توجهشو جلب کرد ساندویچشو گذاشت رو نیمکت.شروع کرد به صحبت کردن با اون سگ.
فکر کنم میدونم چرا ناراحتی از اینکه هیچ کی باوفا بودنتو نمیبینه , مهربونیتو نمیبینه فقط بلدن از زشتیات مثل بزنن ناراحتی:"مثل سگ پارس میکنه"، "چرا پاچه میگیری"،"یه استخون بنداز جلوش ببین چه دمی برات تکون میده."....اونقدر سرگرم درد دل با اون سگ شد که
سرش رو که برگردوند دید که برای نجات ساندویچش از دست کلاغ دیر شده .آهی کشید و گفت "سگ خور"
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.