Towards a less bumpy road

The last time I got a "9" was in algebra test in high school. I did not expect such a poor performance. All my dreams were shattered.  I felt horrible. The bitterness under my tongue and the ache in my belly was unforgettable. I tried not to think of it since then 

today I got another 9, not the same feeling though, it is sweet and feels good, maybe because past year was such a bumpy road with lots of turns and twists and it is time for a short break. These pitstops makes you look back and  celebrate what you did thus far , get the fuel for the rest of the journey and a fresh start for all its ups and downs and surprises. The best part, I was  is not alone on this. It is he kind of feel good to know your co-driver is with you in the 🤪car despite giving wrong directions once in a while    

When your age is way ahead of your party time

"بیشترین کسی که به سفر احتیاح داره کسیه که تازه ازسفر برگشته." 

 سفر خوبی بود. با خالی از دردسررفتم ولی‌با‌کلی‌درد بدن برگشتم 
 

Betrayed

شمارتو شناختم خودتو نه خيلي وقته گمت كردم

دلم ميخواد ولي دستم نميره هر از چندگاهي قفسه هاي خاك خورده خاطراتمو فوت ميكنم مطمئن شم هنوز هستي، راستش ديگه خيلي هم فرق نميكنه. 

Broken dream

اين درد لعنتي دوباره برگشته. خسته شدم.

مامان گوشه لبشو ور ميچينه ميگه دكترت بدرد نخور بوده،

برو پيش يه دكتر حسابي ،

يگانه فكر ميكنه ورزش كم ميكنم، ميگه عضلاتتو قوي كن

 بابا اشك گوشه چشمشو پاك ميكنه ميگه وزنه سنگين بلند نكن،

حميد ميخنده ميگه مگه چنتا ديسك داري؟ كمره يا CD changer؟

همرو يهو بنداز دور جاش يه هارددرايو بذار

مينو بچشو تكون ميده ولي رايان هنوز غرغر ميكنه

يه چند بار ميگه " اي بابا" نميدونم با منه يا با رايان.

 قطع كردم از اينكه ناراحتشون كردم ناراحت هم شدم. برگشتم پستهاي چند سال پيش به اينورتر رو خوندم. دِلَم هم گرفت. چي بود چي شد!!

الان هم خستم، هم ناراحت وهم دل گرفته.

به ليانا ميگم بيا شطرنج بهت ياد بدم. با خوشحالي شطرنجو مياره.

ميگم خوب با كدوم مهره شروع كنيم.

ميگه با اسب، خيلي تعجب نميكنم، چند وقتيه گير داده اسب بخريم،

اسب سياهرو من بر ميدارم اسب سفيد رو ميدم به اون

ميگه ميدوني اسب سفيد با چشم آبي خيلي نادره؟

ميگم الان ياد گرفتم و ميخندم.

بهش ميگم ميدوني اسب سياه بهتر از اسب سفيد ميپره؟

ميخنده،ميدونه سر كارش گذاشتم.  يه نيم ساعتي با هم بازي ميكنيم.

اسب سفيدش چند بار اسب سياه منو ميبره. 

 دردم يادم ميره، كلي باهاش ميخندم،خستگيم هم يادم نمياد

سر وكله ليديا هم پيدا ميشه. فكر كنم از سر وصداي ما اومده پايين،

حالا اونم ميخواد شطرنج ياد بگيره.

ليانا داوطلب ميشه بهش ياد بده.ميگه بيا با اسب شروع كنيم.

اسب سفيد مال من.  ليديا راستي ميدوني اسب سفيد با چشم ابي كه خوب بپره خيلي نادره؟

من با خودم فكر ميكنم، نبايد خيلي هم نادر باشه، من تا الان دو تاشو ديدم

?Am Iying to myself too

جغرافيا هيچ وقت درس مورد علاقه من نبود. 
هيچ وقت درك نميكردم چرا و چه كسي تصميم گرفت شهر بوجود بياره،

 بعدچنتا شهر جمع بشن دور هم و كشور بوجود بياد، 

اگه هدف جدا موندن بوده و اينكه مردم اون شهر عُلقه هاي مشتركي

داشتن كه اونقدر قوي بوده كه خواستن جدا باشن از بقيه پس چرا 

دوباره تصميم گرفتن چنتا شهر دوباره جمع شن و كشوربوجود بيارن؟ 

يا مثلا مرز بين كشورا كِي و چه جوري بوجود اومد؟ اينكه

 واقعاً كشورا اونطوري كه تو نقشه ها نشون داده ميشه 

يه خط مرزي دارن؟ 

چرا اين خط اينقدر كج و كوله است پس؟ 

اوني كه خط كشي ميكرده يه بچه پنج ساله بوده 

كه نميتونسته خط مرزي مستقيم و صاف بكشه؟

از همه مسخره تر براي من مرزهاي آبي بود.

 چطور توي اب خط ميكشن؟ 

اب به مرور زمان خط رو پاك نميكنه؟  يا شايد مرزهاي ابي رو دادن 

بچه تازه مدرسه رفته بكشه كه اونقدر قلم رو محكم فشار داده كه اب

به اين راحتي ها پاكش نكنه. اينكه  ايا با جزر ومد اب مرز جا بجا 

ميشه؟

اگه يك خانم مثلا تصميم گرفت با شنا 

از خزر تو ايران رد شه بره روسيه، 

البته با حجاب و مايو كاملا اسلامي ،چقدر بايدشنا كنه تا 

مرز ايران رو ردكنه بتونه حداقل روسريشو برداره 

حالا گيريم مايوش همچنان تنش باشه؟

پاسپورتشو كي، كِي وكجا چك ميكنن؟ ميتونه كيلومترها تو 

كشور روسيه باشه ولي مهر ورود تو پاسش نخورده باشه

(حالا گيريم پاسپورتش حين شنا خيس نخورده خراب نشده). 

اگه بعد از اينكه مرز ابي رو رد كرد تصميمش عوض شد خواست

 شنا كنه برگرده ايران، ميتونه بعدا به دوستاش بگه 

مسافرت خيلي دوست داره و مثلا يه بار رفته روسيه ؟

 

ادامه نوشته

The 5 language

حس عجيبي است. حس شيريني است ولي تلخي خاصي در نهان دارد درست مثل بادام تلخيش گه گُداهي ته حلقت  را ميزند. گويا انتهايي ندارد ولي قابل اندازه گيري نيست. به نزديكي "اينقدر" فاصله دو دست، به دوري " از اينجا تا كره ماه". 

هر چه هست و نيست گويا در انتها ولي احساسي بيش نيست و احساس به ذات دست خوش تغيير. احساس بالا و پايين مي شود، كم و زياد ميشود، گاه هست و گاه نيست، گاه حس ميشود و گاه هر چه هم تلاش كني حس نميشود درست مثل سوزني كه به پايي بي حس ميزني. هر چه هم عميقتر سوزن را فرو كني فقط اسيب ميزند ولي حس نميشود.

تازگي به اين نتيجه رسيدم كه مثل اب روان است دست خوش تغيير، گاه ارام وگاه خروشان. خودت را به دستش سپردن اشتباه محظ است. بايد شنا كني گه ارام و گاه با تمام قوت. مي گويند. حس شيريني است كه گه گاه تلخيش ته حلقت را ميزند درست مثل بادام و در لحظه اي بايد تصميم بگيري كه قورتش دهي يا به بيرون تف كني. 

from vertical 8 to horizontal 8

Eight has always been my favorite number

In Madisson in the middle of nowhere 

 to years spent solving riddles together

The ups and downs bring us closer to each other 

as we are nothing but ends of one tether

though I admit days not always shiny either

Love to infinity will continue however

remmeber when corona decides to disappear

 You will miss me beibg around the house alltogether

- When your excuse doesn’t mean shit. PS752

 قدرت بخشش ادمها از حافظه اِشان  به مراتب قويتر است. حتي اشتباهي نابخشودني هم به فراموشي سپرده ميشود. 

Periods in males

بدون درد و خونريزي

Happy B’day

با آنكه ميداند نداشتن آرزو، آرزويي محال است چشمانش را مي بندد و شمعها را فوت ميكند

Past Seven

 هنوز تو گوشمه هنوزهم صداي بابام كه دادميزد"پاشو،هَفتَم گذشت مي خواهيم بريم مسافرت" و با صداش روياي من غرق در خوابو با اون لهجه يزديش كه اون دم صبحي فرقي با صداي خش خش گرامافون نداشت خط خطي مي كرد. من به اميد ادامه ديدن خواب شيرين از اين دنده به اون دنده مي شدم و هميشه فكر ميكردم سفر رو از چه ساعتي بايد شروع كرد. 

 امروزهَفتم گذشت ومن اينبار دركنار تو ازاين دنده به اون دنده ميشم و از دو چيز مطمئن : مطمئن كه سفر با تو هميشه دير است و با تو خوابيدن هميشه شيرين.  

كجاست جاي تودرجمله زمان كه هنوز

كه پيش ازاين،كه هم اكنون ،كه بعدازان،كه هنوز 

 وباچه قيدبگويم كه دوستت دارم 

كه تاابد،كه هميشه، كه جاودان ،كه هنوز

(محمدسعيدميرزايي)

 

 

تو به درس و مشقت برس

تا بخواهي در فرنگ سبزه مزبله موجود است. اين را ميگويد واز گوشه عينك بام بام دختركان بيكيني پوش را امر به معروف ميكند. 

شش

به شيريني يك قندبه محكمي اهن

روزي ازهمين روزها سالياني نه دورچندان

شيرينترازيك قندمحكمتر از اهن

 ميخوانمت هرروز ميخواهمت هرسال

short lived snowman

امروزبعدمدتهارنگآفتابوديدمموقعخوبيبودبادخترابريم "اولاف" درستكنيم. بهلطفمادرشونبعدازكليلباسزيرولباسرووكتزيروكترو،پالتووشالگردنودستكشو

كلاهوجورابزيروجورابرووچكمهزيروچكمهرودوتاشونعيناينفضانورداييشدنكهتوماهراهميرن.

تكليفدختراكهروشنبوداگهميخواستندهمكمككنند( نهكهخيليهمتمايليداشتن"رنجافموشنشون" خيليكمبودهركدوميهدومشتبرفاوردنبعدلياناكهازاونبهبعد

نقشمهندسناظرروداشتوفقطايرادميگرفتازساختوسازمن،ليدياهمتالحظهاخربا

دستكشاشدرگيري داشت. منم بااون كمرناقص يه ادمبرفي ساختم

كه قدوقوارش بيشترشبيه اون "منميدونم"توگاليورشدتااولاف. 

يهدوتادستبراشگذاشتمبهلطفشاخههايدرختكاجپشتخونه, چشايگوجهاي،دماغ ازاين هويج كوچولوهاودهن بايه قاچ سيب. دماغ بعدا  كه reverse rhinoplasty  شدتوسط يگانه يه كم بهترشد.  

عمراولافكوتاهبود  يكيدوساعتبعدتيغهافتاببهشرحمنكردولي خاطرش ميمونهفكركنمبهدختراهمبدنگذشت. 

روباه آه کشان گفت:همیشه ی خدا یه پای بساط لنگه!

اما دنبال حرفشو گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها رو شکار میکنم آدم ها منو.همه ی مرغ ها عین همندهمه ی آدمها هم عین همند.این وضع یه خرده ناراحتم میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغون کرده باشی.اون وقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.صدای پای دیگران منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو منو از لونه ام میکشه بیرون.تازه نگاه کن اونجا اون گندمزارو میبینی؟برای من که نون نمی خورم گندم چیز بی فایده ایه.پس گندمزار هم منو یاد چیزی نمیندازه.باعث تاسفه.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه!گندم که طلایی منو یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندمزار می پیچه دوست خواهم داشت......

ساکت شد و مدت زیادی شازده کوچولو رو نگاه کرد.اون وقت گفت:اگه دلت می خواد منو اهلی کن!

شازده کوچولو جواب داد:دلم که خیلی می خواد اما وقت زیادی ندارم.باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم.

 

پي نوشت:خداروشكر همه ايرونيا اصلا كتاب ورق نزده اين يه كتابو خوندن. ما رو چاييدن با جمله هاي اين كتاب 

sweetness of a dry wine

A dry wine is  a wine with no residual sugar, given ample time to the yeasts to eat up the sugar in the juice

    A dry wine which tastes sweet after 5 year is a wine which matures as friendship

Reasoning just don't work

Don't understimate the power of feelings. People  beleive their feelings way more than their eyes and ears combined

!!!Rest in peace

آقاجون كه فوت كرد ته دلم يه چيزي افتاد وشكست. آخرين باري كه ديدمش منو حتي يادش نمومد هي ميگفت برهان خوبي. ميگفتم آقاجون من برهان نيستم محمدم چند بار كه تكرار شد ديدم فايده نداره گفتم آره خوبم. سرشو تكون داد و خنديد. گفت چه خوب.

چند وقت پيش خوابشو ديدم داشت ميخنديد گفتم خوشحالي آقاجون گفت آره اينجا خيلي خوبه. تو خوبي برهان ؟ گفتم خوبم آقاجون. سرشو تكون داد و خنديد گفت چه خوب. 

Sweeshort

آري تكراراريند جمله هاي "زمان زود ميگذرد" "حال را درياب"و من ميدانم روزي خواهد رسيد كه خواهم گفت "كاش ميدانستم"

منشوري در حركت دوار

 صبح مثل هر روز وقتي وب سايت iranianuk رو باز كردم با ديدن خبر درگذشت كيارستمي حالم خيلي گرفته شد. يه بار ديگه هم اينطور شده بودم وقتي خسرو شكيبايي رفت.

 صبح همون روز با مادرم صحبت ميكردم گفتم بنده خدا كيارستمي... نذاشت حرفم تموم شه گفت آره چقدر ناراحت شدم من فيلماشو خيلي دوست داشتم منو ميگي يه كم جا خوردم.   من ادم روشنفكري نيستم و اگه تا قبل از فوت كيارستمي ازم ميپرسيدي طرف كي هست اطلاعاتم خلاصه ميشد تو دو جمله: كار گردان مشهوري در سطح تيم ملي و جام جهاني و سازنده خانه دوست كجاست. تازه زماني كه من فيلم خانه دوست رو ديدم سن و سالي نداشتم و براي من كه فيلمهاي مورد علاقم اون زمان بروسلي و جكي چان بود   فيلم خانه دوست اگه هر كجا غير از معبد شائولينگ بود جذابيتي نداشت. اينكه مامانم از فيلم هاي كيارستمي صحبت ميكرد برام جالب بود چون مامانم خيلي اهل فيلم و سينما نبود فكر كنم يه بار رفته بود سينما اونم من به زور بردمش حال و هواش عوض شه   بردمش فيلم "مي خواهم زنده بمانم"  حال و هواش عوض  نشد پُكيد. تا آخر فيلم داشت گريه ميكرد بعد هم هردفعه ديگه خواستم حال و هواشو عوض كنم زير بار نميرفت.

   مطمئن بودم در روزهاي اينده بحث داغ تمام محافل ايراني قراره كيارستمي و فيلمهاش واينكه چه مارادونايي تو فيلمسازي بوده باشه براي همين واسه بالا بردم سطح اطلاعاتم كه فردا پس فردا جلوي رفقا كم نيارم گفتم آره فيلمساز خوبي بود كدوم فيلمهاشو ميگين گفت همين فيلم خانه دوست كجاست و اون يكي فيلمش رنگ خدا. گفتم رنگ خدا كه مال مجيديه گفت به هر حال فيلمساز خوبي بود. راستي دخترات چطورن؟ گفتم خوبن. مرسي. 

تو اين  چند روزخيلي  نقد و شرح مصيبت راجع به كيارستمي خوندم از اينكه چرا بزرگانمون رو تا زِندن كاري براشون نميكنيم ،

ادامه نوشته

تره به تخمش حسني به باباش، خواهرزاده به خالو

تولدت مبارك

ريش بزي

. بعد مدتها ريش گذاشته بودم. از اينا كه نصفست ولي باعث ميشه فكر كني و فكر كنن خيلي پرفسوري. فرقش با دفعه هاي قبل اينه كه دو ورش سفيد شده، مثل دو خط موازي .چونم هم درست افتاده وسطش. يه جورايي شبيه ريش ممد خاتمي فقط من واسه اينكه ممنوع التصوير و صدا نشم نصفشو بيشتر نذاشتم كه يه وقت اشتباهمون نگيرن. يه هفته اي هست گذاشتمش. كم كم داشتم پشيمون ميشدم از گذاشتنش. صورتمو بد جوري به خارش انداخته. بدتر وقتيه كه ميبينمش وقتي با تمام وجود مي خوام كه بغلش كنم، بوش كنم ببوسمش بگم چقد عاشقشم. ولي وقتي مي خوام ببوسمش از اينكه حس ميكنم چطورممكنه  پوست نرم و لطيفش با نوكاي سيم خارداري ريشم اذيت ميشه يه كمي پا پس ميكشم. تا امروز ولي هيچ به روم نيورده بود ، هيچي هم بهم نگفته بود. تصميم داشتم اگه يه وقت چيزي گفت و اعتراضي كرد بزنمش، ريشامو ميگم نه اونو.  اون كه عشقمه. امروز هم تا منو ديد باز دويد طرفم، مثل هميشه،بغلم كرد دستاشو دور گردنم حلقه كرد مثل هميشه گفت سلام. گفتم سلام. صورتشو اورد جلو كه ماچش كنم مثل هميشه. اينبار ولي تا ماچش كردم صورتشو كشيد عقب بر خلاف هميشه. فكر كنم خيلي اذيت شد آخه ريشام ديگه خيلي بلند شدن.با خودم گفتم الان ميرم از ته ميزنمش.   يه نگاهي به صورتمو و ريشام كرد بعد تو چشام نگاه كرد گفت : بابايي ريش خيلي بهت مياد. پشيمون شدم.  يه مدت ديگه نگش ميدارم

آقاجون

به پدر بزرگم ميگفتيم آقاجون. آقاجون شباهتي به اون بابابزرگايي كه تو كتابا ميخونديم يا تو فيلما ميديديم نداشت. يادم نمياد هيچ وقت ما رو پارك برده باشه، برامون بستني ابنباتي خريده باشه.حتي يادم نمياد مثلاً مامانم بهمون گفته باشه مي خوايم بريم خونه پدربزرگ و من از شوق تو پوستم ذوق مرگ بشم. آقاجون ادم خوش اخلاقي بود يا بهتره بگم آدم خيلي ساكتي بود. عصاي چوبيشو ميگرفت جلوش رو صندلي زوار دررفته اي ميشست و مدتها به جايي خيره ميشد گاهي هم با خودش حرف ميزد و زير لب يه چيزي ميگفت كه فقط خودش ميشنفت. يه چند بار سعي كردم گوشمو تيز كنم ببينم چي ميگه متوجه نشدم بعد ديگه بي خيال شدم. يه تفريح سالم ديگشم كشيدن نقشه ساختماني بود. آقاجون مهندس بود مهندس ساختمان. هر جا يه تيكه كاغدي، كاغذ ديواري. سفره ميزي يا هر چيزي كه بالقوه ميشد روش چيزي كشيد اقاجون بالفعل روش نقشه ميكشيد حتي اگه مي خواست اون كون لخت پسرخالم باشه كه خالم يه لحظه لختش كرده بود جاشو عوض كنه. همون يك لحظه براي آقاجون كافي بود تا قلمشو از جيبش دربياره شروع كنه به ترسيم نقشه. تصوير مبهمي از اون نقشه ها تو ذهنم مونده ولي وجه مشترك همشون چنتا چيز بود اول اينكه به طرز عجيبي شبيه هم بودن انگار آقاجون همه رو كپي پِيست ميكرد دوم اينكه من با وجود سن كم و اينكه چيزي از ساختمو سرم نميشد به نظرم نميرسيد اگه اون نقشه ها رو ميساختي هم چيز مالي از آب در ميومد. مادر بزرگ هم با من موافق بود چون هرزچندگاهي به آقاجون گير ميداد و از نقشه هاش ايراد ميگرفت. آقاجون ولي بي اعتنا  به نظرات ديگران همچنان به كپي پيست كردن نقشه هاش ادامه ميداد. براش خيلي مهم نبود در مورد نقشه هاش چي فكر ميكنيم. به خودش وكارايي كه ميكرد خيلي مفتخر بود و فكر ميكرد هر كاري ميكنه و هر چي ميگه همون بهترين و درستترين كاره. اگه ميگفتيم آخه آقاجون آخه كي آشپزخونه روبروي توالت طراحي ميكنه؟ نهايت كاري كه ميكرد و اهميتي كه به نظرات كارشناسي بقيه ميداد اين بود كه دفعه بعد بجاي اينكه  آشپزخونه روبروي توالت طراحي كنه  توالت رو روبروي آشپزخونه  طراحي ميكرد 

 آخرين بار پارسال ديدمش. شكسته تر از اوني شده بود كه تصورشو ميكردم. يه كم فراموشي هم پيدا كرده بود همش فكر ميكرد من بچه خواهرشم. ديگه از نقشه ها هم خبري نبود شايد ديگه حوصله نداشت، يا شايد چون ديگه نوه اي نبود كه ماماش بخواد عوضش كنه ،شايد جوهر خودكاراي بيك خشك شدن از بس نقشه كشيدن. 

 آقاجون هيچ وقت از چيزي و كسي گله نميكرد اگر مريض هم ميشد صدايي ازش در نميومد. ديروز داداشم عكسشو كه رو تخت بيمارستان دراز كشيده بود فرستاد. تو عكس خيلي آروم بود. يه پاشو خم كرده بود و بالا اورده بود و دستشو عوض عصاش به اون تكيه داده بود و به جايي زل زده بود انگار رو تخت پادشاهي تكيه زده، مفتخر به تمام كارها و حرفهايي كه زده، به نقشه هايي كه كشيده و نكشيده.حس كردم شايد هم داشت دوباره زير لب يه چيزي ميگفت.اميدوارم زودتر بهتر بشي آقاجون. 

Like any other day

يه شب خوابيد صبح بيدار شد گفت مي خوام برم. نه اومدنش دليل محكمي داشت نه رفتنش. يه جا بند نميشد. يه چنتا فحش داد و ناراحت رفت. ديگه خبري ازش نشد. هر از چندگاهي زنگ ميزنم حالشو ميپرسم مخصوصاً وقتي بهانه اي هست واسه زنگ زدن. امروز هم بهانه اي براي زنگ زدن داشتم زنگ زدم صداشو بشنوم ولي خواب بود.ديشب هر چي فكر كردم ديدم خاطراتم ازش به تعداد انگشتاي يه دستم نميرسه. ولي بي شك در دكتر شدن من نقش جدي داشت.
 داشتيم مي رفتيم گلندووك. كوچيك بودم شايد نه يا شايد ده سالم بود. كفت مي خواي رانندگي كني.  گفتم پٓ نه پٓ.ارزوم رانندگي كردن مثل راننده هاي فرمول وان بود. جست زدم پشت فرمون. پام به زور به كلاج و گاز ميرسيد. چسبيدم به فرمونو انگشتاي پامو به هر زور و زحمتي بود رسوندم به كلاج. كلاجو گرفتم و دنده رو از كنار فرمون كشيدم پايين. شما يادتون نيست اون موقع ماشينا دنده داشتن. "اگه ماشين خيلي كارش درست باشه دندش رو فرمونشه " اينو بابام ميگفت. مثالش هم ماشين شوهر خالم بود كه از وقتي من دو سالم بود تا وقتي سي سالم شد هنوز كار ميكرد. لا مصب مرگ نداشت مثل دپاييهاي كفش ملي. البته نميدونم اين ربطي به اينكه دندش رو فرمونش بود داشت يا نه ولي بابام مي خواست من اينطور فكر كنم. ماشين شوهر خاله يه پژو سبز بدرنگ بود. ماشين بابا پژو نبود، يه ماشين قورباغه اي بودكه  خارج بهش ميگفتن سيتروئن ولي ما تو خونه ژيان صداش ميكرديم. ژيان تو فرهنگ عميد خشمگين معني شده. ژيان بابام سر و صدا زياد ميكرد ولي كار زيادي ازش بر نمومد درست مثل خود بابام. رنگ پژو شوهر خاله تو فاميل زبانزد بود از بد رنگي تاوقتي كه كه بابا ماشينشو خريد. خودش ميگفت آبي آسمونيه من كه باورم نميشد ولي اگه هم بود اسمون گُهي بود .  از بس اين ماشين بد رنگ بود.  صد رحمت به ماشين مغز پسته اي شوهرخالم حداقل محتاج كمك كسي نبود و به زور و بازوي موتورش تكيه ميكرد. ژيان بابا ولي فقط كافي بود به يه سر بالايي با شيب تند برسه اونوقت از بچه شير خواره هم ناتوانتر ميشد خشمگين كه هيچ ميوفتاد به التماس.  اونوقت همه بايد پياده ميشديم دِ هل بده. بابا  ولي خيلي حوصله موصله اموزش نداشت. دفعه اول كه پامو از رو كلاج يهو ورداشتمو و ماشين مشتي مندلي مثل قورباغه جست زد تو جوب كنار جاده روياي من هم براي راننده پيست شدن رفت به هوا. بابام ژيان شد و گفت بزن كنار نمي خواد رانندگي كني برو بچسب به درس و مشقت. اين شد كه من شدم دكتر. شايد اگه يه خورده بيشتر در اموزش من كوشا بود الان من جاي مايكل شوماخر بودم. 
دكتر روزت مبارك.  

 

Trueality

Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
there is a field. I’ll meet you there
When the soul lies down in that grass
the world is too full to talk about
Ideas, language, even the phrase each other
doesn’t make any sense

از کفر و ز اسلام برون صحرائی است

ما را به میان آن فضا سودائی است

عارف چو بدان رسید سر را بنهد

نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائی است

 مولوي

Fantastic 4

Four years down, forever to go

For all that I know,the love is not a faux 

از زمین تا  ماه

لذت داشتن دختر اولم اونقدر زیاد بود که تصور اینکه داشتن یه دختر دیگه لذت رو دو چندان میکنه فقط توهمی بود. چون لذت نه‌ به طریق خطی‌ که به طریق تصاعدی زیاد میشه.اگر نمیترتسیدم از خوشی زیاد بمیرم لیانا خواهرها و برادرهای بیشتری میداشت.

با به دنیا اومدن یه دختر دیگه من تنها تستسترون خونه بودم در مقابل اقیانوسی از استروژن. اگر چهاقیانوس در حال حاضر آرام بود ولی‌ موجهای گاه و بیگاهی، بلند و کوتاه در سالهایی نه چندان دور در انتظارم بود و من موج سواری  نه چندان قهار

با به دنیا اومدن لیدیا دفعاتی که من با مادرم کاملا موافق بودم یک دونه افزایش یافت و به عدد یک رسید. مادرم بر خلاف خواهرها و برادرم معتقد بود بچه‌های آدم هیچ فرقی‌ باهم ندران ولی‌ اونا فکر میکردن من از بقیشون براربرترم. حقیقت اینه که اولین بار که بغلش کردم مطمئن شدم که مادرم راست میگفت

نگرانی بزرگ من اما این بود که نصیحت کم بیارم و نتونم وظیفه پدریمو به خوبی اجرا کنم. ولی‌ بعد فکر کردم  من هم روش پدر را دنبال کنم. نصیحتای بابام که در عرض سی‌ و اندی سال که از من گذشته فرقی‌ نکرده.  موقع  نصیحت که شّد کافی‌ بهش بگم برو ببین دیروز به خواهرت چی‌ گفتم همونو اجرا کن. هر چی‌  باشه نصیحتای من تاریخ انقضا یا محدودیت سنی‌ نداشتن درست مثل نصیحتای بابام

با وجود تمام این احساسات چند گانه تنها احساس یگانه من اینه: به جمع ما خوش اومدی. دوستت دارم از زمین تا  ماه.

قلّک پلاستیکی قرمز

 

قلّک پلاستیکی قرمز من شبیه همه قلکای پلاستیکی قرمز هم سنّ و سالای من بود. یه قلّک بد شکل با یک قمبل بالاش  که یه گردن باریک اونو به یه مخزن بزرگ وصل  میکرد. مخزنی که مهم نبود چقدر توش سکه میریختم هیچ وقت نمیتونستم کاملاً پرش کنم. روش های من برای پر کردن قلکم شاید خیلی‌ از لحاظ اقتصادی و منطقی‌ روشهای خوبی نبودند ولی‌ به نظر خودم که بسیار خلاقانه بودن. من قلکمو فقط با سکه‌های ۵ تومانی پر میکردم هم سنگینتر بودن هم با یه  حساب کتاب نه‌ چندان ساده میتونستم بفهمم دقیقاً چقدر پول توی قلکم دارم. من حتی تمام پولهای عیدی و اسکنشایی که گاه و بگاه به دستم می‌رسید رو تبدیل به سکه ۵ تومانی می‌کردم. راستی‌ یادم رفت بگم که من برای بدست آوردن اکثرسکه ها زحمت زیادی میکشیدم. بابام هر بیست  دوران دبستان  منو ۵ تومن میخرید و حتماً میتونین تصور کنین برای پر کردن  قلک به اون گندگی چقدر بیست لازم بود. حمید ولی‌ روش بهتری برای پر کردن قلکش داشت اون اولاً قلکشو با هر سکه ایی از ۲ ریالی تا ۵ تومانی پر می‌کرد حتی اسکناس هم توش میرخت. ولی‌ منحصرترین  روش خلاقانش برای پول جمع کردن بیشتر که قلکشو لزوما پرتر از قبل نمی‌کرد ولی‌ اونو پولدار‌تر از قبل می‌کرد این بود :حمید سکه هاشو تا  شب تو قلکش نمیریخت. همیشه صبر می‌کرد تا بابام بیاد خونه بعد با بابام وارد مذاکره میشد. پولهای خردشو میداد و جاش اسکناس میگرفت مثلا ۶ تومن پول خورد به بابام میداد و یه اسکناس ده تومانی میگررفت. هیچ وقت هم روششو لؤ نمیداد وقتی‌ هم ازش می‌پرسیدم چه جوری پولتو رند کردی میگفت چونه زدم . حمید توانایی ویژهای توی چونه زدن داشت کافی‌ بود به دسته اسکناشای ده تومنیش که روزی چند بار میشمردشون نگاهی‌ بندازی. آخر هر هفته هم با بابام وارد مذاکره با چاشنی‌ چونه میشد و اسکناسهای ده تومنیشو به اسکناسهای ۵۰ و ۱۰۰ تومانی تبدیل می‌کرد. ولی‌ من پول زور بازومو میخوردم و برای هر ۵ تومانی کلی‌ زحمت میکشیدم و عرق جبین می‌ریختم و شب‌ها تا دیر وقت درس می‌خوندم

یادم نمیاد هیچ وقت قلّک قرمز من کاملاً پر شده بود ولی‌ هر وقت قلک نیمه پرم روی توی آفتاب می‌گرفتم و سکه‌های طلائی توش رو که   به سرخی میزدن تکون میدادم و نگاه میکردم خودم رو ثروتمندترین آدم دنیا میدونستم. به مرور از بس قلکمو تو آفتاب نگاه کرده بودم از رنگ و روی افتاده بود و سکه‌های توش بیش از پیش به طلائی میزدن و زرق و برقشون من و با خود به اون دور دورا می‌برد که وقتی‌ بزرگ شدم با پولم چکار کنم. برنامم این بود که وقتی‌ قلکم پر شد باهاش خرج دانشگاهم رو بدم و برای خودم یه کشتی بخرم

من شاگرد خوبی بودم بیست هم کم نمیگرفتم با این حال بعد از مدتی‌ متوجه شدم که قلّک من از  یه سطحی هیچ وقت پرتر نمی‌شد و من اصلان سر در نمیووردم چرا. با این حال آونقدر با نیمه پر قلکم خوش بودم و خودم رو ثروتمند میدونستم فکر می‌کردم که با همون قلّک نیمه پر هم می‌تونم هم خرج دانشگاه هم رو بدم هم کشتیم رو بخرم . من حتی اونقدر فکر میکردم پول دارم که یه بار وقتی‌ مامانم و بابام برای خرید خونه بزرگتر پول کم آورده بودن بهشون گفتم نگران نباشین میتونین روی کمک من حساب کنین.البته اونا خیلی‌ روی کمک من حساب نکردن فکر کنم نمیخواستام من سایز کشتی که می‌خواستم بخرم خیلی‌ کوچیک بشه

یک روز ولی‌ به طور کاملاً اتفاقی سوراخ توی قلکم رو پیدا کردم  و فهمیدم چرا قلک من هیچ وقت از یه سطحی پرتر نمیشه.قلّک من سوراخ اضافی نداشت ولی‌ متوجه شدم که شیار قلکم که از توش پول می‌ریختم تو قلّک گشادتر از حد معموله. از اون روز به با دقت بیشترری قلکمو میپاییدم تا این یک روز مریم خواهر بزرگم رو که با چاقو افتاده بود به جون شیار قلکم و با تلاشی وصف ناشدنی سکه‌ها رو دونه دونه از اون در میورد و داخل جیبش میذاشت رو دیدم وقتی‌ هم کارش تموم شد با دست آنچنان هنرمندانه جای شکاف مرمت کرد که انگار نه انگار.من به روش نیوردم خوب بالاخره خواهرم بود و شاید به پول احتیاج داشت منم اونقدر پول داشتم که چنتا سکه کمتر به جاییم برا نمیخورد. ولی‌ وقتی‌ متوجه شدم که بجای نون بازوشو خوردن روی قلّک من حساب باز کرده و اینکارو چنبار دیگه هم تکرار کرد تصمیممو گرفتم. یه روز با دلی‌ اندوهگین و چشمانی گریان قلکمو روی به قبله کردم و سرشو بریدم ولی‌ باید اعتراف کنم با دیدن و سکه‌ها و شنیدن صدای جرینگ جرینگشون کفّ آشپزخونه دل‌ اندوهگین و چشمان گریونم زود فراموش شدن. فردا شب من هم با بابام وارد مذاکره شدم و  پولهامو به اسکناس تبدیل کردم. بعد هم همیشه با خودم نگهشون میداشتم . اینجوری حساب پولهامو همیشه داشتم و از ضرب و تقسیم و فرمولهای پیچهده‌ای که زمانی‌ که قلک داشتم استفاده میکردم تا میزان داراییمو بفهمم هم خلاص شدم.

به مرور زمان آونقدر تورم بالا رفت و بیست گرفتن هم سختتر شد که من با اون پول کشتی که هیچ خرج دانشگاهم هم رو نتونستم بدم. ولی‌ خاطره اون قلک نیمه پر  که من رو خشبختین آدم دنیا می‌کرد هنوز توی ذهنمه . خاطره‌ای که وقتی‌ اونو با دسته دسته اسکناسهای درشت  جایگزین کردم هیچ وقت تکرار نشد

My new theory

يكبار نوشتم "بعد از اتو كردن سختترين كار دنيا انتظار كشيدنه"

پي نوشت ١:  ثابت شده( من رو خودم امتحان كردم) تعداد ضربان قلب با كمتر شدن زمان انتظار رابطه معكوس داره. 

پي نوشت ٢:  هر چه به انتهاي زمان انتظار نزديك مي شويم زمان بيشتر كِش مي آيد تا افزايش فزايده ضربان قلب باعث انفالِكتوس نشود( اين يكي هنوز ثابت نشده   الان به ذهنم رسيد.  مي خوام روش گِرنت بگيرم)

SAN -6:04 P.M

(Bandits (2001

 

 

هميشه برام سوال بود كه مردم ٥٠-١٠٠ سال آينده چه چيزي از زمان حال تو موزه ميذارن. به ليست كتاب و روزنامه امروز ساعت رو هم  اضافه كردم. وسيله اي كه  كم كم داره  نقش  النگو  رو پيدا ميكنه  

Terry: I noticed you got a gold watch

Joe: It's an 18 karat gold watch

Terry: I don't give a shit how many karats it is

Joe: 36 grand. It's no big deal

Terry: Did you ever think about asking someone for the time? It's a lot cheaper