Broken dream
اين درد لعنتي دوباره برگشته. خسته شدم.
مامان گوشه لبشو ور ميچينه ميگه دكترت بدرد نخور بوده،
برو پيش يه دكتر حسابي ،
يگانه فكر ميكنه ورزش كم ميكنم، ميگه عضلاتتو قوي كن
بابا اشك گوشه چشمشو پاك ميكنه ميگه وزنه سنگين بلند نكن،
حميد ميخنده ميگه مگه چنتا ديسك داري؟ كمره يا CD changer؟
همرو يهو بنداز دور جاش يه هارددرايو بذار
مينو بچشو تكون ميده ولي رايان هنوز غرغر ميكنه
يه چند بار ميگه " اي بابا" نميدونم با منه يا با رايان.
قطع كردم از اينكه ناراحتشون كردم ناراحت هم شدم. برگشتم پستهاي چند سال پيش به اينورتر رو خوندم. دِلَم هم گرفت. چي بود چي شد!!
الان هم خستم، هم ناراحت وهم دل گرفته.
به ليانا ميگم بيا شطرنج بهت ياد بدم. با خوشحالي شطرنجو مياره.
ميگم خوب با كدوم مهره شروع كنيم.
ميگه با اسب، خيلي تعجب نميكنم، چند وقتيه گير داده اسب بخريم،
اسب سياهرو من بر ميدارم اسب سفيد رو ميدم به اون
ميگه ميدوني اسب سفيد با چشم آبي خيلي نادره؟
ميگم الان ياد گرفتم و ميخندم.
بهش ميگم ميدوني اسب سياه بهتر از اسب سفيد ميپره؟
ميخنده،ميدونه سر كارش گذاشتم. يه نيم ساعتي با هم بازي ميكنيم.
اسب سفيدش چند بار اسب سياه منو ميبره.
دردم يادم ميره، كلي باهاش ميخندم،خستگيم هم يادم نمياد
سر وكله ليديا هم پيدا ميشه. فكر كنم از سر وصداي ما اومده پايين،
حالا اونم ميخواد شطرنج ياد بگيره.
ليانا داوطلب ميشه بهش ياد بده.ميگه بيا با اسب شروع كنيم.
اسب سفيد مال من. ليديا راستي ميدوني اسب سفيد با چشم ابي كه خوب بپره خيلي نادره؟
من با خودم فكر ميكنم، نبايد خيلي هم نادر باشه، من تا الان دو تاشو ديدم
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.