Three and beyond

It is always reassuring and heartwarming when you look back and see that your footprint has doubled and you don't see anyone following you
Thanks for being beside me since the past few years and through all the ups and downs
love

It is always reassuring and heartwarming when you look back and see that your footprint has doubled and you don't see anyone following you
Thanks for being beside me since the past few years and through all the ups and downs
love
My dad used to work long hours. As a surgeon he usually went out very early in the mornings and come back late at nights. So my brother and I did not see him much during weekdays. In the weekends he was too tired and my brother and I were too busy playing. I love him. Financially he provided us with almost everything within and beyond my imagination but the downside was I never spend good quality time with him. Once in a while either it was my mother pushing him or was it him feeling guilty that he has not spent much time with us he approached us with a phrase like:" boys what are you doing?"Or "let's play" and I knew there is no "let's play". Usually what happened in the end was him lecturing us on what is right and what is wrong and how we sould live our lives
خوشحالم حالت بهتره. اون روز رو تخت دل و دماغ نداشتي.اول باورم نشد خودتي. بادكرده بودي مثل توپ چل تيكه. دست و بدنت هم زخمي بود ولي سوراخ نبود جاي عملات رو هم محكم دوخته بودن. خلاصه راه نداشت بادت در ره. اصرار دكتر و پرستارا و التماس بابا هم فايده نداشت مي گفتي باد نمياد وگرنه يه خوبشو ميدادم خوشحال شين. همه دست به چونه در انتظار بادي يا حداقل نسيمي دست به خايه ائمه، دخترخاله ها هم برات ختم قران گذاشتن ، توحيد به من افتاد هنوز وقت نكردم ترتيبشو بدم. بهشون گفتم سرم شلوغه يه كوچكترشو بهم بدين ولي گفتن كوچكتر از اين نيست . ديدن از خارج اومدم فكر كردن نميفهمم كوثرُ و اسه خودشون برداشتن
بعد براي بچه هات تعريف ميكنم چطور صبح تا شب بر بالينت نشستم مادري رو در حقت تموم كردم. بابا هم اونجا بود ولي اون بيشتر دستمال به دست بود. همش مواظب بود گًُر نگيري. راستي مادربزرگت هم چند دفعه اي اومد سراغت. پيرزن خيلي نگرانت بود. من هم وقتي بر بالينت نبودم چند دفعه اي بهش سر زدم.از آخرين دفعه اي كه ديدمش كمرش خمتر شده بود. شنيدم دكترات متفق القول ميگفتن پیرزن خیلی شانس اورده. اگه موقع سقوط يه كم اونورتر خورده بودي زمين يا عوض تو باغچه فرود ميومدي رو ديوار خونه همسايه الان كمر مامانجون شکسته بود. مامان جون زنگ زد يه تنور ظهر دياباد رو برات قرق كردن . ديابادي اون بعد از ظهري نون مجاني خوردن. بعدها شنيدم چند نفري هم زير دست وپا تلف شدن .عمرشون شد بقاي عمر تو.
شنيدم دوستت ميگفت دو سه گوسفندي نذرت كرده. مامانش هم يه روز اومد بيمارستان با دوست اناثت.مامانش هي جلوش از بدي دختراي امروزي گفت كه پاي شوهراشون نميمونن.گفت دختراي زمون اونا از شوهراشون كتك ميخوردن ولي باز زندگي ميكردن. گفت خودشم کتک خورده بوده آخه اونم بالاخره جزو دخترای قدیم حساب میشه. ميگفت با این حال پسر دسته گل تحويل جامعه ميدادن ( فكر كنم منظورش پسر خودش بود چون همينطور كه اينارو ميگفت با چش و دستش قربون صدقه پسرش ميرفت)
نميدونم يادت مونده يا نه چون خيلي نئشه بودي اون بالا ايستگاه فضايي زده بودي. ولي خيلياي ديگه هم اومدن عيادتت . خيلي ها هم زنگ زدن. دیگه تابلو "ورود ممنوع" ها هم دیگه اون ابهت قدیمو ندارن. یادش بخیر یه زمانی اتوبانی رو حریف بودن ولی دیگه نه. بخش مراقبتاي ويژه با اون تابلوی ملاقات ممنوع شده بود مثل مترو تجريش توپخونه . خيليا كه جا گيرشون نيومده بود سر پا وايساده بودن دم در
اخر بار كه باهات حرف زدم گفتي حالت بهتره فقط وقتي از حالت خواب نود درجه ميشي درد داري . دنده هات هنوز برك دنس ميزنن. اخر بار كه اومدم گفتم ديگه نميام. خوشحالم كه برگشتم و برگشتي
I saw this video on youtube, story of twin brothers coming out to their dad. Apart of this video being an emothional rollercoaster what caught me most was their father reation to the news: " I love you . you are normal
Then I wonder how much of "I love you" we say to our dearest is real
I love you because you do what I ask you to do; I love you because you love me back; I love you because I am insecure.... and the list goes on
or I love you no matter what you say or do or do not either I agree or disagree
I love you for who you are and what you say or think or not say or think whether you decide to change or not
Well unconditional love might sound philosphical or you might think me naive,or by this definition love only exists in fairy tales. All I am saying is the next time we use love we might find better words to describe our true feelings, maybe it's not love,it's caprice, it's bargain,it's exchange..... Love can't harm,hurt, hate, ignore
Everyone has "gaps" in in life
The moments you are not proud of or wish they were not part of your life
yet the life goes on
The mistake is when trying to fill the gaps of the past create new "spaces" in the present. The spaces that you may never find a chance to fill in the future
Then down the road when you look back at those spaces you created and are not proud of and wish they were not a part of your life
ما خودمونو ارزون فروختیم
گروهي از خانمها هم ديده شدن كه به دنبال جنسي هم رده ولي يه كم متفاوت ميگردن :پري دريايي. اگه كنجكاوين بدونين واسه چي پري دريايي بايد بهتون بگم پري دريايي رو واسه خودشون نميخوان واسه پسر دسته گلشون ميخوان. نميدونم شايد فكر ميكنن اونا كه دنبال شاهزاده با اسب سفيد بودن گير پدراي ماها افتادن كه تنها شباهتش با پرنس ويليام داشتن چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن يه ابرو بوده. اونم از لحاظ كمي از لحاظ كيفي كه از چانه تا آنه و جلوي آنه پرنس ويليام سانوار از شوهرشون سر بوده. رويكرد اين مادران محترم چند جور بيشتر نيست يا به خيال خودشون يه پري دريايي كه جاي آبشُش شُش داره و در نتيجه ميتونه رو زمين زندگي كنه پيدا ميكنن كه معمولا دختر خواهر يا برادرشونه و در مواردي بسيار بسيار استثنايي بچه برادر يا خواهر شوهرشونه. اگه پسر الو هفت شنبه باشه و اونم خوشش بياد ايشالا به پاي هم پير ميشن. اگه هم خوشش نياد و با ترفند دخترخاله، دختردايي، دختر عمو و دختر عمه مثل خواهرم مينونن و ما با هم يزرگ شديم نتونه از زيرش در ره يا اگه از شانس بدش خواهر نداشته باشه كه بتونه اونارو با خواهرش مقايسه كنه ونهايتا گير کرد و ازدواج کرد اگه مشکلی توی زندگی زناشویی براش پیش اومد ايشالا به سريش بزرگِ فاميل و خجالت از روي عمو و عمه و خاله و دايي حل شه. مادرهايي هم هستن كه ترجيح ميدن حالا كه پرنس گير خودشون نيومد حداقل پرنس خودشونو پيش خودشون نگه دارن. اينا از همه دييل كردن باهاشون سخت تره. نه پري تو چنته دارن( رابطه مامانه با عمو و عمه و خاله و دايي بهووت افسردهي) كه معرفي كنن نه ادمايي رو كه تو دوست داري تاييد ميكنن. حالا دختره ميخواد تحصيلكرده بهترين دانشگاهها باشه، زيبا باشه، خانوم باشه ، از هر انگشتش هنر چك چک کنه فایده نداره و از همه مهمتر همدیگرو دوست داشته باشین فرقی نمیکنه هرکاری کنه و نکنه در پیشگاه عدل مادرشوهر محکوم به معدوم است.
پی نوشت : پر واضح است که این نگاره حاصل تجربیات نگارنده اصلا نیست و همه رو دوستانش براش تعریف کردن. و اصلا نگارنده نه نون گندم خورده است و نهدست مردم دیده. لذا هرگونه شباهت افراد و اسامی سگ در سگ تصادفی بوده و هر گونه قصد و عمد و شباهتی قویا تکذیب میشود
ديروز بعد كلي اهتمام بي وقفه ، تمركز فراوان ،،سوزوندن ATP به بيش از مقدار لازم ميزان خروجي قد فندق. اون همه گلابي و آلو قبلش هم هيچ فائقه نكرد. اگه با گربه هم مسابقه گذاشته بودي كه الان بازنده بودي big time.
خدا رو شکر والت دیزنی یه شاه شیر سخت که آدما فکر نکنن همه بچهها مثل دامبو فقط مادر دارن و باباشون هر لک لکی میتونی باشه.
پدر شدن احساس عجیبیه. نه, من هنوز تجربش نکردم ولی تا اونجا که یادمه نقش پدر در زندگی یه چیزی شبیه لجونرهای تیم ملّی تا وقتی نیستن صحبت ازشون زیاده و کمکی که میکننن. وقتی هم دعوت میشن به تیم ملی یا نیمکت نشین میشن یا از لیست نهایی خط میخورن
مامانم که معتقد بود بابام نقشی در تربیت ما نداشته و فقط پول میورده خونه و اگه مامانم نبود احتمالا ما هم بهتر از بچههای عمه و عموم نمیشدیم. به گفته مادرم بابام توی زندگی ما فقط نقش گنج قارون رو داشته فقط پول میورده.خیلی وقتا هم که کاری میکردیم با مخالفت مامانم مواجه میشودیم و در جواب مخالفتش میگفتیم بابا هم همین کارو کرده یا بابا گفته اشکال نداره بارها بارها این جمله رو شنیدم که "هر کی هر غلطی کرد شما هم باید بکینید به لقمان گفتن ادب از که آموختی گفت از بی ادبان.
و البته لازم به گفتن نیست که این ژنّ بابامونم که دست از سرمون ٔبر نمیداشت و مثل آمریکا هر اشتباه و خبطی ازمون سر میزد تقصیر ژنّ گند بابامون بود.از انگشت کوچیکه پام با اون کمر باریکش تا کله تاسو و چشمهای درشت، نه ببخشید چشمام به مامانم رفته یا حداقل اون اینطور فکر میکنه
اگه دانشکده پزشکی نرفته بودم و کنه ماجرا رو نمیدونستم تحت القایات مامانم فکر میکردم یا مامانم مریم مقدس بوده و تنهایی ما رو دنیا آورده یابابام نقشش در تولید ما واقعا چیزی بیشتر از نقش لک لک توی فیلم دامبو نبودهفقط ما رو گذاشته دم در خونه
همیشه وقتی از یکی دوستام که خودشون یا زنشون باردار بود میپرسیدم چی دوست دارین از این جمله کلیشهیی خیلی بدم میومد "سالم باشه فرقی میکنه میخواد پسر باشه یا دختر سگ هم بود مهم نیست." دارم یه سوال میپرسم جوابش یا کلمست چرا شاهنامه میگین.ولی اعتراف میکننم که الان اگر کی ازم همین سوالو میکنه کلی زبونمو گاز میگیرم که شاهنامه نگم و بجاش یه کلمه بگم "دختر"
چند روز پیش که آهنگ گذاشتیم کلی رقصید داریم کم کم خودمونو برای اومدن یه مهمون کوچیک آماده میکنیم مامانش امروز رفت براش تخت ببینه باید بهش میگفتم یه تختی پیدا کنه وسطش میله باشه شاید خواست "پل دنس" کنه
به ما که گفتن دختره حالا اگه چند ماه دیگه یه چیز دیگه در اومد هم خیلی مهم نیست فقط سالم باشه
بًچه "سین" رو درست نمیتونه تلفظ کنه .تفریح پدره اینه که بهش میگه بگو : "سوسن با سه تاسگ سیبیل رفت سوسنگرد".
نمیدونم چرا به شغل که میرسه اکثر آدمها فکر میکنن کار بقیه از کار خودشون به مراتب بهتره
ولی در مورد "نظرات" و "ایده"هاشون اصلا همچین تصوری ندارن.
سخته به بعضیا حالی کنی که: نظر من با نظر تو متفاوته،فقط همین. نه بهتره نه بدتر.

بچه تر که بودم هر وقت برای خرید لباس میرفتیم بدو بدو با ذوق و شوق لباسای مغازه آقا فرهاد رو زیر و رو میکردم و یکی رو انتخاب بعد هم با قیافه عاقل اندر سفیه مادرم روبرو میشدم که "واقعا؟؟ اینو میخوای؟؟
امروز هر چي فكر كردم ديدم هيچ آرزويي نداوم.
-خدا خیرت بده
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده خیلی دلتون بخواد یه کاری روبکنین ولی از عواقبش بترسینو وقتی در حال دست دست کردنین که بکنم یا نکنم ببینین کار از کار گذشته. یا اونقدر دست دست کردین که دیگه اونقدر دلتون نمیخواد یا دیگه موقعیت امتحان کردنشو ندارین یا کارا رو کردین و لذتشم بردین حالا تو سرتون میزنین با عواقبش چه کنم
داشتن خواهر کوچیک از داشتن برادر کوچیک هم بهتره مامانم که خواهر کوچیکم رو بارادر بود من و حمید دعا دعا میکردیم که پسر بشه که بتونیم با پسر همسایه دو به دو فوتبال بازی کنیم. برای همین میتونین تصور کنین چقدر توی ذوقمون خورد وقتی فهمیدیم بچه آخری دختر از آب در اومده. اگرچه نهایتا توی کلّ ماجرا خیلی توفیری ایجاد نشد و مینو عملا در کنار ما مثل پسرها بزرگ شد، بزرگتر هم که شد کارای خرکی پسرونه زیاد میکرد. حتی توی تعداد تصادف هم با فاصله کمی از من دوم شد، البته بماند از لحاظ بدلکاری و کارهایی که با ماشین میکرد من ناخن کوچیکشم هم نمیشدم. اون ماشینهاشو عوض نمیکرد تموم میکرد.
ولی خوب اون همیشه خواهر کوچیکه بود و ما هم داداشای غیرتیش که فکر میکردیم باید همیشه مواظبش بشینم و کمکش کنیم. خیلی هم حرفاشو جدی نمیگرفتیم هر چی بود کوچیکتر از من بود و اصلا چه معنی داشت برای همین من هیچ وقت بزرگ شدنشو و خانوم شدنش رو احساس نکردم. اصولا این خصلت بشره وقتی با کسی یا چیزی روزمره زندگی میکنی متوجه تغیراتش نمیشی. تا اومدم اینور دنیا و زمانی شد که تنهاتر از تنها بودم و چون کشتیی شکسته یی وسط دریا اون بود که همصحبتیش آرومم میکرد، جملاتش تسکینم میداد،
امروز خبر شنیدم که به زودی میبینمت، مطمئنم که برای خودت خانومی شودی، اینو صدات و پختگی کلمات میگفت، ولی امیدوارم رانندگیت به خانومها نزدیکتر نشده باشه که در اینصورت حتماً از من جلو زدی و اول شدی. از اینکه امروز و توی این لحظه شاد با من نیستی خوشحال نیستم ولی خیلی خوشحالم که به زودی میبینمت
فاصله سنی من و داداشم دقیقا ۱۳ ماهه کاری به لجستیک قضیه و این که ماًمان و بابام چه جور تنظیم خانویده رو عمه ننه کردن ندارم ولی داشتن یک داداش کوچیک احساس خوبیه حتی اگه همش باهاش در حال دعوا باشی ولی همیشه موقعههایی هست که وجودش رو بیشتر لمس میکنی و یا نبودش رو احساس میکنی. یادم نمیاد خیلی از حمید خوشم میومد چون هر وقت باهاش دعوام میشد مامان بابام طرف اونو میگرفتن که برادر کوچیکته و باید مراقبش باشی و عملا من مثل مجسمه وای میستادم تا اون منو بزنه تازه اگه توی اون هیر و ویری هم ضربه ای بهش مینواختم فوری میرفت سراغ کتابهام و دفترام و اونارو پرت میکرد واست حیاط منم هم بچه خرخون و حساس روی کتابها و دفترام ترجیح میدادم کتک بخورم تا لاشه کتاب دفترمامو از وسط حیاط جمع کنم، برای همین میتونین تصور کنین میخواستم سر به تنش نببشه.
فکر کنم سالهای اول دبستان بودیم، و عشقمون برگشتن از مدرسه و دیدن فیلمهار بروسلی و بعد تمرین حرکات رزمی با هم دیگه بود یه بار با یه حرکت جوجیتسو داداش کوچیکرو کردم توی کمد و در روشو بستم. حمید بچه که بود خیلی کولی بود و شروع کردن به گریه کردن که بیارمش بیرون من هم با اینکه از حرکت رزمیم خیلی لذت برده بودم به نظرم چیزی از حرکات بروسلی کام نداشت و خیلی بدم نمیومد یه چند ساعتی همون توی بمونه تا دلم خنک بشه ولی فکر اینکه یه وقت بخواد بره سراغ کتاب دفترام و اونارو از وسط حیاط جمع کنم تنمو لرزوند برای همین تصمیم گرفتم پوریای ولی بازی در بیارمو و بیارمش بیرون بدم البته اقرار میکنم که جیغهای بنفشش که مخمو خط خطی میکرد خیلی بی تأثیر نبود. خلاصه بهش گفتم خوب بابا الان درتو باز میکنم بیای بیرون، همین جمله باعث شد کمی از زرزرش کم کنه. به سمت در رفتم کلید رو چرخوندم گفتم بیا بیرون سعی کرد بیاد بیرون ولی در باز نمیشد به سمت در رفتم ولی نه فایده نداشت در کیپ شده بود و هر کاری میکردم باز نمیشد حمید هم تا فهمید در باز نمیشه دوباره شروع کرد به جیغ زدن :"دارم خفه میشم ، هوام تموم شد جانی ، قاتل چطور دلت میاد برادر کوچیکتو بکشی" ترسیده بودم من هم شروع کردم به گریه کردن و در حالی که به در کمد آویزون شده بودم التماسش میکردم که باز بشه ولی در باز نمیشد که نمیشد، گریه کنان به حمید میگفتم سعی کن کمتر نفس بکشی که هوات دیرتر تموم شه ، نفستو حبس کن ، تورو خدا زنده بمون،تو نباید بخوابی.
کسی خونه نبود که کمکم کنه و من با چکش و اره افتادم به جون در کمد که برادرمو از خفگی نجات بدم، دقیق یادم نیست چطور شد که در باز شد فقط یادمه که قفل در خارماکف شد و در به وضعیتی افتاد که دیگه هیچ وقت بسته نمیشد
امروز یک بار دیگه نبودش رو احساس کردم توی بهترین روز زندگیم جات خیلی خالیه امروز من خانواده خودم رو دارم تشکیل میدم. امروز دیگه هردو دو طرف در گریه نمیکنیم،امروز من خوشحالم و تو هم همینطور فقط فرقش اینه که دیگه فاصلمون دیگه به ضخامت در کمد نیست به ضخامت مایلها و مایلهاست ولی فاصله قلبهامون خیلی کمه خیلی کمتر از ضخامت در کمد خیلی خیلی کمتر
Eda: Old age is sad. One should die young.
Frantisek Hána: We missed our chance. We gotta stick it out now.
.jpg)
-"به من نگو تنها برای توست، هر کار که می کنی تنها برای خودت است"
-"اون حتی نمیدونه تو پسرشی"
"من که میدونم اون پدرمه"
اگه میخواین یه نفر یه کاری رو انجام نده اگه بهش بگین نکن شاید به خواستتون برسید
اگه میخواین یه جمع کثیری یه کاری رو انجام بدن بهشون بگین "حتما این کارو نکنین" اونوقت مطمئنا به خواستتون میرسید

یادمه هر وقت هم که میومدم خونه مامانم میگفت دستتو شستی دست به این پولای کثیف زدی
بزرگتر هم که شدم دیدم پول نه تنها دست رو، که روح و دل آدم رو هم کثیف میکنه
فقط هنوز نفهمیدم روحت که کثیف شد چه جوری میشه تمیزش کرد
پی نوشت: لطفا کامنت نذارید با "توبه" و "یاد خدا"
این "اونجای آدم دروغگو" دقیقا کجاش میشه؟
ای کاش همونجور که فیس بوک تولد دوستامونو یادمون میندازه سالگرد ازدواج رو هم یادمون مینداخت .
پی نوشت: طرف توی فیس بوک دوستش نوشته کاملیاجون تولدت مبارک چه کار خوبی کردی به دنیا اومدی.
لوس !!!!!!!! معلومه که خوب کاری کرده به دنیا اومده اگه هنوز اون تو مونده بود که مامانش خارماکف شده بود