آقاجون
به پدر بزرگم ميگفتيم آقاجون. آقاجون شباهتي به اون بابابزرگايي كه تو كتابا ميخونديم يا تو فيلما ميديديم نداشت. يادم نمياد هيچ وقت ما رو پارك برده باشه، برامون بستني ابنباتي خريده باشه.حتي يادم نمياد مثلاً مامانم بهمون گفته باشه مي خوايم بريم خونه پدربزرگ و من از شوق تو پوستم ذوق مرگ بشم. آقاجون ادم خوش اخلاقي بود يا بهتره بگم آدم خيلي ساكتي بود. عصاي چوبيشو ميگرفت جلوش رو صندلي زوار دررفته اي ميشست و مدتها به جايي خيره ميشد گاهي هم با خودش حرف ميزد و زير لب يه چيزي ميگفت كه فقط خودش ميشنفت. يه چند بار سعي كردم گوشمو تيز كنم ببينم چي ميگه متوجه نشدم بعد ديگه بي خيال شدم. يه تفريح سالم ديگشم كشيدن نقشه ساختماني بود. آقاجون مهندس بود مهندس ساختمان. هر جا يه تيكه كاغدي، كاغذ ديواري. سفره ميزي يا هر چيزي كه بالقوه ميشد روش چيزي كشيد اقاجون بالفعل روش نقشه ميكشيد حتي اگه مي خواست اون كون لخت پسرخالم باشه كه خالم يه لحظه لختش كرده بود جاشو عوض كنه. همون يك لحظه براي آقاجون كافي بود تا قلمشو از جيبش دربياره شروع كنه به ترسيم نقشه. تصوير مبهمي از اون نقشه ها تو ذهنم مونده ولي وجه مشترك همشون چنتا چيز بود اول اينكه به طرز عجيبي شبيه هم بودن انگار آقاجون همه رو كپي پِيست ميكرد دوم اينكه من با وجود سن كم و اينكه چيزي از ساختمو سرم نميشد به نظرم نميرسيد اگه اون نقشه ها رو ميساختي هم چيز مالي از آب در ميومد. مادر بزرگ هم با من موافق بود چون هرزچندگاهي به آقاجون گير ميداد و از نقشه هاش ايراد ميگرفت. آقاجون ولي بي اعتنا به نظرات ديگران همچنان به كپي پيست كردن نقشه هاش ادامه ميداد. براش خيلي مهم نبود در مورد نقشه هاش چي فكر ميكنيم. به خودش وكارايي كه ميكرد خيلي مفتخر بود و فكر ميكرد هر كاري ميكنه و هر چي ميگه همون بهترين و درستترين كاره. اگه ميگفتيم آخه آقاجون آخه كي آشپزخونه روبروي توالت طراحي ميكنه؟ نهايت كاري كه ميكرد و اهميتي كه به نظرات كارشناسي بقيه ميداد اين بود كه دفعه بعد بجاي اينكه آشپزخونه روبروي توالت طراحي كنه توالت رو روبروي آشپزخونه طراحي ميكرد
آخرين بار پارسال ديدمش. شكسته تر از اوني شده بود كه تصورشو ميكردم. يه كم فراموشي هم پيدا كرده بود همش فكر ميكرد من بچه خواهرشم. ديگه از نقشه ها هم خبري نبود شايد ديگه حوصله نداشت، يا شايد چون ديگه نوه اي نبود كه ماماش بخواد عوضش كنه ،شايد جوهر خودكاراي بيك خشك شدن از بس نقشه كشيدن.
آقاجون هيچ وقت از چيزي و كسي گله نميكرد اگر مريض هم ميشد صدايي ازش در نميومد. ديروز داداشم عكسشو كه رو تخت بيمارستان دراز كشيده بود فرستاد. تو عكس خيلي آروم بود. يه پاشو خم كرده بود و بالا اورده بود و دستشو عوض عصاش به اون تكيه داده بود و به جايي زل زده بود انگار رو تخت پادشاهي تكيه زده، مفتخر به تمام كارها و حرفهايي كه زده، به نقشه هايي كه كشيده و نكشيده.حس كردم شايد هم داشت دوباره زير لب يه چيزي ميگفت.اميدوارم زودتر بهتر بشي آقاجون.
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.