داشتن خواهر کوچیک از داشتن برادر کوچیک هم بهتره مامانم که خواهر کوچیکم رو بارادر بود من و حمید  دعا دعا می‌کردیم که پسر بشه که بتونیم با پسر همسایه دو به دو فوتبال بازی کنیم. برای همین میتونین تصور کنین چقدر توی ذوقمون خورد وقتی‌ فهمیدیم بچه آخری دختر از آب در اومده. اگرچه نهایتا توی کلّ ماجرا خیلی‌ توفیری ایجاد نشد و مینو عملا در کنار ما مثل پسرها بزرگ شد، بزرگتر هم که شد کارای خرکی پسرونه زیاد می‌کرد. حتی توی تعداد تصادف هم با فاصله کمی‌ از من دوم شد، البته بماند از لحاظ بدلکاری و کارهایی که با ماشین می‌کرد من ناخن کوچیکشم هم نمیشدم. اون ماشینهاشو عوض نمی‌کرد تموم می‌کرد.

ولی‌ خوب اون همیشه خواهر کوچیکه بود و ما هم داداشای غیرتیش که فکر می‌کردیم باید همیشه مواظبش بشینم و کمکش کنیم. خیلی‌ هم حرفاشو جدی نمیگرفتیم هر چی‌ بود کوچیکتر از من بود و اصلا چه معنی داشت برای همین من هیچ وقت بزرگ شدنشو و خانوم شدنش رو احساس نکردم. اصولا این خصلت بشره وقتی‌  با کسی‌ یا چیزی روزمره زندگی‌ میکنی‌ متوجه تغیراتش نمیشی.  تا اومدم اینور دنیا و زمانی‌ شد که تنهاتر از تنها بودم و چون کشتیی شکسته یی وسط دریا اون بود که همصحبتیش آرومم می‌کرد، جملاتش تسکینم میداد،

 امروز خبر شنیدم که به زودی میبینمت، مطمئنم که برای خودت خانومی شودی، اینو صدات و پختگی کلمات میگفت، ولی‌ امیدوارم  رانندگیت  به خانومها نزدیکتر نشده باشه که در اینصورت حتماً از من جلو زدی و اول شدی.  از اینکه امروز و توی این لحظه شاد با من نیستی‌ خوشحال نیستم ولی‌ خیلی‌ خوشحالم که به زودی میبینمت