اگه برای شما پیش نیومده برای من توی یه بعد از ظهر تابستون موقعیی‌ که از دبستان بر می‌گشتم پیش اومد. من و حمید برادرم با هم از مدرسه بر می‌گشتیم اون روز موقع برگشتن گیر داده بود بهش کولی بدم منم  زیر بار نمی‌رفتم. تهدیدم کرد که برسه خونه کتبامو میریزه وسط حیاط.   من خیلی‌ رو کتابهام و وسایل مدرسم  حساس بودم و توهین به اونها رو در حد فحش دادن به خدا میدونستم. من عادت داشتم  موقع زنگ خونه که میشد مدادهامو تیز کنم، پاک کنم رو با کشیدن روا برگه سفید دفترم سفید سفید کنم و کتابهامو و دفترام رو جدا جدا مرتب تو کیفم جاسازی کنم.خونه هم که میرسیدم اولین کارم مرتب کردن میز تحریرو و نوشتن مشقام بود. حالا اگه یکی‌ به خودش جرعت میداد و تهدید می‌کرد که به حریم میز تحریرم می‌خواد نزدیک شه  مطمئنأً دور تا دور میز تحریرمو نه‌ تنها  سیم خاردار  میکشدم که مین ضدّ نفر هم کار میذاشتم. ولی‌ در مورد حمید قضیه فرق می‌کرد اگه میگفت کتابهام وسط حیاطه حتما اینکارو می‌کرد   حتی  اگه حین عبور از میدون مین دست و پاش رو هم از دست میداد با گوشهاش هم که شده کتابهامو می‌برد پرت می‌کرد وسط  حیاط. واسه همین اگه یه نفر بود که من حتماً تهدیدشو جدی می‌گرفتم  حمید بود.  با این وجود اصلا تصمیم به کولی مفتی دادن هم نبودم برام افت داشت.

 خیلی‌ وقتا بهترین پاسخ برای کسی‌ که تهدیدتون میکنه تهدید کردن مقابله.  برا همین با عصبانیت مداد نوک تیزی از کولم در اوردم به سمتش گرفتم که اگه حرفشو پس نگیره مدادو از سر نوک تیزش می‌کنم تواین اولین سوراخی که به چشم میاد. حمید که داشت جلوی من راه می‌رفت پوزخندی زد و گفت "اونوقت مدادت بو میگیره" و بعد هم از جوک بی‌ مزه خودش کلی‌ خندید. دو دسته آدم رو باید خیلی‌ جدی گرفت دسته اول آدمهایین که چیزی واسه از دست دادن ندران دسته دوم آدمهاییین که بو گرفتن مدادتو بدتر از  فرو رفتن یه چیز نوک تیز (منظورم مداده) به‌‌‌ چمباتمشون می‌دونن. اونقدر دلم می‌خواست مدادو فرو کنم تواین اونجاش که نگو. با غیظ خاصی‌ مدادو اونقدر محکم تو دستم فشار میدادم که دستم درد گرفته بود ولی‌ جرات فرو کردن مداد رو نداشتم نه اینکه بچه خیلی‌ با حجب و حیایی بودم یا دلم واسه ما تحت حمید میسوخت نه‌،از شدیدتر شدن حملات تلافی جویانش میترسیدم.  فرشته خوبی سمت راستم میگفت نزن و اون فرشته قرمزه سمت چپم میگفت بزن. تواین شش و بش زدن نزدن  فکر کنم کودک درونم گولم زد. چشممو بستم و با غیظ تمام مداد رو بردم به سمتش که بترسونمش.چشامو که باز کردم دیدم حمید برگشته به سمتم میگه" پس نوک مدادت کوو؟" به مدادم خیره شدم نوکش شکسته بود به دنبال نوک مداد اطراف رو جستجو کردم همش هم تواین این فکر بودم اه حالا باید بتراشمش هم قدش کوتاه میشه هم تراشم کند میشه که یهو نگاهم به پیراهن حمید افتاد که از پشت یه دو وجب بالای سوراخ ثقلش یه لکه خون گنده بود..گفتم" چرا لباست خونی..."که دیدم لباسش به اندازه نوک مداد  سوراخ شده ...من که جواب سوالمو گرفته بودم بقیه سوالمو نپرسیدم.  ولی حمید که  کلمه خون رو شنیده بود در حالیکه چشاشو از نوک مداد شکسته من برنمیداشت چشاش  پر اشک اشد و   دوباره پرسید نوک مدادت کوو  و من  که  فهمیده بودم چه کردم خنده شیطنت آمیزی کردم و پشتشو نشون دادم گفتم اونجاست

که‌ای کاش نمی‌گفتم چون که یهو شروع کرد به داد زدن: "وحشی، جانی،ادمکش" و بعد شروع کرد به سمت خونه گریه کنان دویدن.  من که تقریبا مطمئن بودم می‌خواد بره سراغ کتابم شروع کردم دنبالش دویدن اون هم میدوید و داد میزد:" مردم تاریخ تکرار شد هابیل قبیل رو کشت. اگه مردم  قاتلم اینه."

خونه که رسیدیم دوون دوون رفتم تو اتاقمو در رو قفل کردم که دستش به کتابام نرسه. بابت زخمش اصلا ناراحت نبودم مگه نوک مداد چه کار میتونه با پشت آدم بکنه؟؟ فکر نمی‌کردم خیلی‌ زخمش جدی باشه تا اینکه صدای مامانم که داد  میزد " پدرسگ با این بچه چه کردی" و بعد هم که صدای ناصر ناصرش که از بابام کمک  میخواست  بلند شد فهمیدم نه انگار ضربه جانانه تر از اونی‌  بوده  که فکر می‌کردم.   اقرار می‌کنم از اینکه بعد مدتها تونسته بودم یه ضربه کاری بهش وارد کنم خوشحال بودم. من همیشه وقتی‌ با حمید دعوام میشد مامان و بابام همیشه طرف اونو میگرفتن که کوچیکتره و از  من میخواستن مثل مجسمه وایسم که اون هر چی‌ می‌خواد منو بزنه واسه همی‌ وقتی‌ شنیدم که ضربم  کاری بوده خیلی‌ ناراحت نشدم. خوب تلافی کلی کتکی که قبلا خرده بودم رو داشت پس میداد  

بابام یه نگاهی‌ به زخم انداخت رفت پنس، یه سرنگ و و یه ویال پنیسیلین اورد. حمید تا اینارو تو دست بابام دید هق هق کنان گفت:" چه کار می‌خوای بکنی‌؟ میخوای آمپول بزنی؟" بابام گفت:" پٔه نه‌ پٔه اومدم باهات دکتر بازی کنم. نوک مداد تو پشتت گیر کرده باید درش بیارم بعد هم آمپول بزنیم که عفونت نکنه." کلمه آمپول رو که شنید از جا جهید به سمت حیاط شروع کرد به دویدن بابام هم دنبالش.."نمی‌خوام آمپول بزنم. نمیخوام." حمید دور استخر میدوید و از همسایه‌ها کمک میخواست:  " همسایه‌ها کمکم کنین این می‌خواد منو بکشه...انجمن حمایت از خانواده رو خبر کنینن  .. "

بابام بلاخره حمید و گرفت ولی‌ حمید دست بردار نبود و آخرین تلاشهاشو برای فرار از آمپول می‌کرد:" کدوم پدری میتونه بچه خودشو بکشه...حتی ابراهیم هم که اسماعیل رو می‌خواست بکشه اون‌قدر صبر کرد تا خدا گوسفند فرستد. حداقل یه کم صبر کن‌..  اگه دین ندارین حداقل آزاده باشین. حداقل یه آب بدین بخورم خونم حلال شه. " 

 با هر بدبختی که بود بابام  نوک مداد رو در اورد و آمپول رو زد.  البته انصافاً بابام نشونه گیریش دقیقتر از من بود و تقریبا حول و حوش سوراخ ثقلش سوزن رو فرو کرد. حمید فردا رو مدرسه نرفت و استراحت کرد ولی‌ من که فردا برگشتم تا ساعتها سر لاشه کتابهام که تو حیاط خونه ورق ورق شده بودن گریه می‌کردم و اشک می‌ریختم

نمیدونم آیا لذت ضربه دیروز ارزش اشکهای امروزم رو داشت یا نه.  گاهی فکر می‌کنم نه‌ نداشته. ولی‌ هنوز هم هست وقتایی که اون صحنه‌رو به یادم میارم و کلی‌ ذوق می‌کنم و به خودم میگم  ای کاش نشونه گیریم یه کم به بابام می‌رفت. اونوقت  از تصور صحنه‌ای که بابآم  تو یه غار دنبال نوک مداد سیاه میگرده و عرق میریزه و حمید از اونور ضجه میزنه پیداش کردی, بلند بلند میخندم