the story of our life time
بچه تر که بودم هر وقت برای خرید لباس میرفتیم بدو بدو با ذوق و شوق لباسای مغازه آقا فرهاد رو زیر و رو میکردم و یکی رو انتخاب بعد هم با قیافه عاقل اندر سفیه مادرم روبرو میشدم که "واقعا؟؟ اینو میخوای؟؟" بعد هم یه چن تا لباس رو که فکر میکرد مناسب منه برام انتخاب میکرد. من هم با اکراه یکی رو برمیداشتم و میومدم بیرون هر چند اصلا انتخاب من نبود. حمید ولی اصولا آدم چموشی بود و زیر بار نمیرفت. میگفت الا للاهمین لباسی که من میخوام. گاهی مامانم زیر بار نمیرفت حمید یه چند روزی بی لباس میموند ولی نهایتا مامانم راضی میشد و براش همون لباسی رو میخرید که اون میخواست.نه اینکه لباسهایی که انتخاب میکرد رو من دوست داشتم ، نه، به نظر من لباسهاش یا کوچیک بود یا بزرگ یا خیلی جلف و زننده ولی انتخاب حمید بود و من از این بابت بهش حسودیم میشد. این روند سالها ادامه داشت مامانم برام لباس انتخاب میکرد و من هم به خودم میقبولوندم که واقعاً این لباسها برازنده منه و حتی به دوستم پز لبسهام رو میدادم که بیبینید "من" چی خردیدم
بزرگتر که شدم نمیدونم شاید ۱۱-۱۲ سالم بود از اینکه اینقدر با احساسات من بازی میشد کلی شاکی شدم عزم رو جزم کردم که مقابل مامانم بایستم و بگم من هم حق انتخاب میخوام. دفعه بعد که میخواستیم برای خرید لباس بریم با خودم شرط کردم که لباسی رو بخرم که خودم میخوام و فکر میکنم به من میاد. آماده روبرو شدن با سخترین شرایط و بی لباسی هم بودم. به مامانم در مورد تصمیمم گفتم. در کمال تعجب با مخالفت چندانی روبرو نشدم گفت باشه
ولی من مامانم رو میشناختم مستبد تر از این بود به این راحتی زیر بار بره. وقتی به مغازه آقا فرهاد رسیدیم دست گذاشتم روی جلفترین لباسی که بود نه برای اینکه واقعاً دوست داشتم نه فقط برای اینکه انقدر به خفقان رسیده بودم. مثل این آدمای تشنهای که تشنگیشون با آب شور دریا میخوان رفع کنن. قیافه مامانم دیدنی بود ولی هیچی نگفت من هم رفتم تواین اتاق پروو که لباسمو امتحان کنم. از ذوق و شوق اینکه دارم لباسمو اینبار خودم بدون دخالت کس دیگه انتخاب میکنم سر از پا نمیشناختم انقدر که حتی یادم رفت در اتاق پروو رو کامل ببندم. همینجوری که مشغول استریپتیز کردن بودم از لای در مامانم دیدیم که داره با آقا فرهاد پچ پچ میکنه که "اون لباس، اون لباس، اون لباسو اگه خواست بهش بعده امتحان کنه هر چی دیگه هم خواست بگو سایزشو نداری"
من آدم کند ذهن رو بگو که فکر میکردم دارم انتخاب میکنم. نگو مامان هیتلر کارشو خوب بلده و رابطه آقا فرهاد با مامانم مثل رابطه گوبلز با هیتلر میموند و بدون اجازه هیتلر آب هم نمیخورد چه برسه به من لباس بفروشه. از اتاق اومدم بیرون آقا فرهاد پرسید دوست داشتی گفتم نه. واقعا هم دوست نداشتم سلیقه هم در این سالیان عوض شده بود.گفت بین در مورد اینا چی فکر میکنی و لباسهایی رو که مامانم از قبل انتخاب کرده بود رو جلوم گذاشت که از بینشون یکی رو انتخاب کنم، من هم نهایتا یکی از لباسهای از قبل انتخاب شده رو "انتخاب" کردم و اومدم بیرون.
من تا سالها از آقا فرهاد خرید میکردم من اونقدر به مغازه آقا فرهاد و چیدمان لباسهاش عادت کرده بودم که به نظرم فقط آقا فرهاد لباس میفروخت و بقیه لباس فروشیها کهنه فروش بودن. من کم کم انقدر به مغازه آقا فرهاد عادت کرده بودم سالهای بعد هم که اونجا میرفتم حتی اگه مامانم هم نمیومد همون لباسی رو میخریدم که اگه اون میبود میخریدم و خوب البته لباسهای مغازه آقا فرهاد که به مرور زمان یه جور تر هم میشد و تنوعش کمتر به سلیقه من نزدیکتر. حتی خیلی از دوستهام رو هم تشویق کردم که از مغازه آقا فرهاد خرید کنن شاید الان هم مشتری مغازش باشن و لباسای بچههاشون از اونجا میخرن.
الان که فکر میکنم و برمیگردم به گذشته نگاه میکنم متوجه سیر تدریجی تغییر سلیقم تو لباس پوشیدنم میشم: خیلی به سلیقه مامانم نزدیک شده فقط با این تفاوت که شاید الان دیگه از بین انتخابهای مامانم دیگه انتخاب نمیکنم. ولی لباسهایی رو میخرم که فکر میکنم باید به سلیقه مامانم هم نزدیک باشه. اینو از کامنتهایی که هر از چندگاهی میده متوجه میشم.
سیر تدریجی تغییر فکر آدم شگفت انگیزه به همون سادگی که فراموش میکنه به همون سادگی هم به شرایط عادت میکنه به همون سادگی که ناراضیه به همون سادگی هم همراه میشهاول مخالفه، بعد میپذیره، آنگاه عادت میکنه بعد دیگه جزو وجودش میشه و تار و پودش و دیگه شرایط کاملاً متفاوت تری رو نمیتونه تصور کنه و فکر میکنه اگه هم چیزی کار نمیکنه بهتره در شرایط موجود بهترین تصمیم رو گرفت با شرایط موجود ساخت
یاد این مکالمه "رهایی از شاوشنک "میفتم
Red: These walls are funny. First you hate 'em, then you get used to 'em. Enough time passes, you get so you depend on them. That's institutionalized
.Heywood: Shit. I could never get like that
Prisoner: Oh yeah? Say that when you been here as long as Brooks has
Red: Goddamn right. They send you here for life, and that's exactly what they take. The part that counts, anyway
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.