فاصله سنی‌ من و داداشم دقیقا ۱۳ ماهه کاری به لجستیک قضیه و این که ماًمان و بابام چه جور تنظیم خانویده رو عمه ننه کردن ندارم ولی‌ داشتن یک داداش کوچیک احساس خوبیه حتی اگه همش باهاش در حال دعوا باشی‌ ولی‌ همیشه موقعه‌هایی‌ هست که وجودش رو بیشتر لمس میکنی‌ و یا نبودش رو احساس میکنی‌. یادم نمیاد خیلی‌ از حمید خوشم میومد چون هر وقت باهاش دعوام میشد مامان بابام طرف اونو میگرفتن که برادر کوچیکته و باید مراقبش باشی‌ و عملا من مثل مجسمه وای میستادم تا اون منو بزنه تازه اگه توی اون هیر و ویری هم ضربه ای بهش مینواختم فوری می‌رفت سراغ کتابهام و دفترام و اونارو پرت می‌کرد واست حیاط منم هم بچه خرخون و حساس روی کتاب‌ها و دفترام ترجیح میدادم کتک بخورم تا لاشه کتاب دفترمامو از وسط حیاط جمع کنم، برای همین میتونین تصور کنین می‌خواستم سر به تنش نببشه.

فکر کنم سالهای اول دبستان بودیم، و عشقمون برگشتن از مدرسه و دیدن فیلمهار بروسلی و بعد تمرین حرکات رزمی با هم دیگه بود یه بار با یه حرکت جوجیتسو داداش کوچیکرو کردم توی کمد و در روشو بستم. حمید بچه که بود خیلی‌ کولی بود و شروع کردن به گریه کردن که بیارمش بیرون من هم با اینکه از حرکت رزمیم خیلی‌ لذت برده بودم به نظرم چیزی از حرکات بروسلی کام نداشت و خیلی‌ بدم نمیومد یه چند ساعتی‌ همون توی بمونه تا دلم خنک بشه ولی‌ فکر اینکه یه وقت بخواد بره سراغ کتاب دفترام و  اونارو از وسط حیاط جمع کنم تنمو لرزوند برای همین تصمیم گرفتم پوریای ولی‌ بازی در بیارمو و بیارمش بیرون بدم  البته اقرار می‌کنم که جیغهای بنفشش که مخمو خط خطی‌ می‌کرد خیلی‌ بی‌ تأثیر نبود. خلاصه بهش گفتم خوب بابا الان درتو باز می‌کنم بیای بیرون، همین جمله باعث شد کمی‌ از زرزرش کم کنه. به سمت در رفتم کلید رو چرخوندم گفتم بیا بیرون سعی‌ کرد بیاد بیرون ولی‌ در باز نمی‌شد به سمت در رفتم ولی‌ نه فایده نداشت در کیپ شده بود و هر کاری می‌کردم باز نمیشد حمید هم تا فهمید در باز نمیشه دوباره شروع کرد به جیغ زدن :"دارم خفه میشم ، هوام تموم شد جانی ، قاتل چطور دلت میاد برادر کوچیکتو بکشی" ترسیده بودم من هم شروع کردم به گریه کردن و در حالی‌ که به‌‌ در کمد آویزون شده بودم التماسش می‌کردم که باز بشه ولی‌ در باز نمی‌شد که نمی‌شد، گریه کنان  به حمید می‌گفتم سعی‌  کن‌ کمتر نفس بکشی که هوات دیرتر تموم شه‌ ، نفستو حبس کن ، تورو خدا زنده بمون،تو نباید بخوابی.

کسی‌ خونه نبود که کمکم کنه و من با چکش و اره افتادم به جون در کمد که برادرمو از خفگی نجات بدم، دقیق  یادم نیست چطور شد که در باز شد فقط یادمه که قفل در خارماکف شد و  در به وضعیتی افتاد که دیگه هیچ وقت بسته نمی‌شد

امروز یک بار دیگه نبودش رو احساس کردم توی بهترین روز زندگیم جات خیلی‌ خالیه امروز من خانواده خودم رو دارم تشکیل می‌دم. امروز دیگه هردو دو طرف در گریه نمیکنیم،امروز من خوشحالم و تو هم همینطور فقط فرقش اینه که دیگه فاصلمون دیگه به‌‌ ضخامت در کمد نیست به ضخامت مایلها و مایلهاست ولی‌ فاصله قلبهامون خیلی‌ کمه خیلی‌ کم‌تر از ضخامت در کمد  خیلی‌  خیلی‌ کمتر