در مدرسه، معلمی داشتیم که مثلثات و هندسه درس می‌داد، اما آن‌چه می‌آموخت فراتر از عدد و زاویه بود. امتحان‌هایش کوتاه بود؛ چند سؤال محدود، با شروعی فریبنده. سؤال‌های اول آسان بودند، آن‌قدر که پاسخ‌دادن به آن‌ها شبیه عادت بود، نه فهم یا از روی سواهای توی کتاب که جواب داشتند و اگر کتاب رو‌خونده بودی و فهمیده بودی یا حتی اگر نفهمیده بودی و صرفا حفظ کرده بودی میتوانستی جواب بدی. اما سؤال آخر همیشه جایی بود که آدم تنها می‌ماند؛ جایی که دیگر جواب آماده‌ای وجود نداشت.

برگه‌ی سفید، همیشه صفر میگرفت. اما کسی که می‌نوشت—حتی غلط—معمولا چیزی دریافت می‌کرد. نه به‌خاطر پاسخ، بلکه به‌خاطر جرأت. او به اشتباه احترام می‌گذاشت

انها که برگه را سفید میدادند گله میکردند که چرا به جواب غلط نمره میدید و او می‌گفت: کسی که تلاش می‌کند و می‌بازد، از کسی که تماشا می‌کند و قضاوت می‌کند، جلوتر است. این حرف ساده بود، اما برای خیلی‌ها غیرقابل‌تحمل

سال‌ها بعد فهمیدم چرا. آدم‌ها اغلب به سه دسته تقسیم می‌شوند: آن‌ها که عمل می‌کنند و هزینه می‌دهند؛ آن‌ها که کنار می‌ایستند و و‌ساکت میمانند چون بهتر نمیدانند یا برایشان فرقی نمی کند؛ و آن‌ها که هیچ کاری نمی‌کنند، اما همیشه آماده‌اند تا خرابی‌ها را با دقتی وسواس‌گونه بشمارند.

معلم می‌گفت: همه مشکل را می‌دانند. دانستن مشکل هنر نیست. هنر داشتن راه‌حل است؛ حتی اگر ناقص، حتی اگر شکست‌خورده. مخالفتِ بی‌راه‌حل، هوشمندی نیست. انها که مخالف بودند اغلب میگفتند عیب را نشان میدهند تا راه بهبود یابد،ولی راهی که هنوز شروع نشده سعی در بهبودش داری در بهترین حالت زمان را به تعویق می اندازد ولی معمولا مته به خشخاش گذاشتنها و وسواس بهترین بودن اصلا مانع شروع میشود چه رسد به اتمام

سؤال‌های. معلم همیشه جواب نداشت گاه اغلب به جایی می‌رسیدی که دیگر نمی‌شد ادامه داد. نه چون جواب وجود نداشت، بلکه چون محدودیت انسان عیان می‌شد وسوال از سطح توانایی دانش یک دبیرستانی فراتر بود. درس همان‌جا تمام می‌شد؛ با اعتراف به ناتوانی، نه با پیروزی و زمینهای برای یادگیری. برا همین بود که بچه های کلاس ما یک سر و گردن از بچهای دیگر دبیرستانهای دیگر بالاتر بودن

بعدتر این الگو را جای دیگری هم دیده‌ام. خدا بیامرزد مادرم را؛ او استاد مخالفت بود. با هر ایده‌ای، هر تصمیمی، هر امیدی. بدون آن‌که حتی یک راه‌حل قابل استفاده روی میز بگذارد. فقط موانع را ردیف می‌کرد. اگر کاری به بن‌بست می‌رسید، پیروزمندانه می‌گفت: «دیدی گفتم.» اگر کسی خطا می‌کرد: «از اول معلوم بود.» اما اگر کاری درست پیش می‌رفت، تحسین در کار نبود؛ فقط انتظار برای لغزش بعدی.

شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد:

بعضی آدم‌ها نه برای ساختن،

بلکه برای ثابت‌کردن بدبینی‌شان زنده‌اند.

آن‌ها از درست‌بودن لذت نمی‌برند؛

از خراب‌شدن دیگران تغذیه می‌کنند.

و در نهایت، جهان نه به‌دست آن‌ها که همیشه «می‌دانستند»،

بلکه به‌دست آن‌ها که جرأت کردند اشتباه کنند،

حتی اگر بارها و بارها شکست خوردند،

پیش رفت.