دیشب کلی با حمید حرف‌زدم‌‌. خیلی دلتنگه مامانه. کلی گریه کرد. قبلترش‌مینو‌کلی گریه کرده بود. دیشب مهمون مینو بودیم. نفهمیدم اصلا چی خوردم. نفسم بالا نمیومد کل شب. کاشکی فقط ادما میدونستن نبودنشون برای خیلیا چقدر مهمه.

با یگانه یه کوچولو حرف زدم. دلم براش تنگ شده. خوشحالم تو زندگیمون هست. حمید بلیط گرفت. داره میاد. خوبه با همیم. خیلی نگران بابام و مینو هستم. امروز با مینو صحبت میکنم. می خوام برم خونه خاله شهین پرسه اقای دکتر. جای اونم‌خالیه. ای کاش برای دلتنگی قرص و شربتی بود. باز داره صدای کلاغ میاد.