من که به سن و سال تو بودم ...

من که به سن و سال تو بودم ....
این جمله رو بارها از زبون آدمای مختلف شنیده بودم از پدر و مادرم گرفته تا دوستو و فک و فامیل.به جای نقطه چین معمولا انواع کارای غیر ممکن رو میشنیدی ،کارآیی که آدم بیشتر تو کتاب داستانا میخوند یا تو فیلمای هندی میدید. البته بعضی وقتا هم حقیقت داشت. ولی چه حقیقت داشت چه نداشت من همیشه حرص میخردم و فکر میکردم چقدر از همه عقب ترم. به مرور فهمیدم این جور جملات از دو یا سه دسته خارج نیستن
دسته اول اونایی بودن که نشون دهنده اعتماد به نفس بالا و کاذب گویندش بودن که یا نمیدونست اون کار تو اون سن و سال خیلی هم کار مهمی نبوده یا اگر واقعا کار مهمی بود جنبه فخر فروشیش بیشتر از جنبه اموزشیش بود
مثلا از نمونه اول"بابات هم سن و سال تو که بود سه تا بچه داشت" حالا یکی نیست بگه اخه عزیز من این همه تو تلویزون هر شب تبلیغ میکنن ۲ تا بچه کافیه حالا اگه بابای من تو سن و سال من سه تا بچه داشته یا تلویزیون نداشته، یا تلویزیون نگاه نمیکرده یا شاید هم قد بوده و دوست نداشته کس دیگه واسش تعیین تکلیف کنه چیکار بکنه چی کار نکنه.در هر صورت داشتن ۳ تا بچه تو عنفوان جوانی کار مهم و افتخار آمیزی تلقی نمیشه.
از نمونه دوم هم که زیاد شنیدم مثلا پسر اکرم خانوم میگفت "من تو سن و سال تو
PHD
رو گرفته بود.حالا هیچ کی نمیدونست من میدونستم که اون تمام مدرکاشو پول میداد میخرید دیپلمش رو هم به زور گرفته بود.به قول یکی
PHD
یعنی
Pass Highschool with Difficulty
لااقل در مورد اون صدق میکرد
حالا به فرض اینکه هم راست بگی مگه واسه من گرفتی؟اصلا به من چه.چرا پزشو به من میدی.
یه دسته اونایی بود که توسط آدمای نزدیکتر به آدم گفته میشد و آدملااقل مطمین بود که جنبه فخر فروشی نداره بیشتر قصد تلنگر زدن و تشویقه مثلا "مامانم میگفت پسر صغری خانوم به سن و سال تو تخصصش رو هم گرفته بود حالا تو هی دور خودت بگرد." حالا این که این طور تشویق کردن که با تخطیه کردن طرف مقابل انجام میشد از جنبه روانپزشکی اصلا کار پسندیده ای نیست و مدام از طرف روانپزشکا تقبیح میشد بماند. خانوم فردوسی پور تو تلویزیین بارها میگفت واسه تشویق بچهاتون اونا رو با بقیه مقایسه نکنین ولی کو گوش شنوا.
کم کم یاد گرفتم خیلی به این حرفا توجه نکنم.
به مرور تو جواب این دسته یه داستانی رو تعریف میکردم
میگن یه بابایی به بچش میگفته پسرم این چه نمره هایی تو میاری ناپلئون تو سن و سال تو همه نمرهاش بیست بود.پسر هم به باباش میگه پدر; ناپلئون هم تو سن و سال تو همه دنیا رو گرفته بود
یادمه وقتی میخواستیم بریم شمال همیشه سر اینکه از کدوم جاده بریم دعوا بود،ما جاده چالوسو بیشتر دوست داشتیم چون خوشگلتر بود و بابام جاده هراز رو چون پیچ و خمش کمتر بود. ولی برای ما امر مشتبه شده بود که فقط همین ۲ جاده هستن که میرن شمال.بزرگتر که شدم فهمیدم جاده هایی که میرن شمال بیشتر از این حرفاست.نکته مشترک همه این جاده ها این بود که میرسیدن به شمال یکی زودتر یکی دیرتر. تازه یادمه که بچتر که بودیم جاده چالوس رو که با عموم که میرفتیم بیشتر طول میکشید تا وقتی که با بابام میرفتیم،چون عموم همش وسط راه وایمیساد که از دیدن مناظر لذت ببره و بابام فقط میخواست زودتر برسه.
حقیقت این بود که مهم رسیدن بود نه کی رسیدن و چه جوری رسیدن چون اصلا مسابقه ای در کار نبود. زندگی هم مثل شمال رفتن میمونه مهم این نیست کی زودتر میرسه یا از چه جاده ای میری مهم اینه که برسی.زندگی مسابقه نیست سفره. هدف آدم هم از سفر رفتن لذت بردنه حالا میتونی تو راه رسیدن لذت ببری یا به امید اینکه شاید در مقصد بیشتر لذت ببری گازشو بگیری.تصمیم با خود آدمه.
اینه که " به سن و سال تو که بودم فلان و بهمان " برام بیشتر سرگرم کنندست تا آموزنده
راستش واسه انتخاب نام بلاگ خیلی با مشکل مواجه نشدم.اولش یه کم تعجب کردم که کسی هنوز این نام رو انتخاب نکرده نه از این بابت که اسم خیلی محبوبیه از این بابت که تقریبا همیشه وقتی میخوای یه اسم یا یه امیل واسه خودت انتخاب کنی همیشه قبلا یکی اونو انتخاب کرده هر چند میخواد اسمت باشه یا یه ترکیب عجیب و غریب از حروف و عدد و علایم ریاضی.این که چه جور آدما تو جاهای مختلف دنیا یه جور فکر میکنن خیلی جالبه.