همیشه فکر میکردم نفع آدم باید چیز شیرینی بشه مثل همه چیزای خوب دیگه چیزی که به نفع آدمه باید چیز خوبی باشه دیگه

‫ولی الان فهمیدم همیشم اینطور نیست ،گاهی نفع آدم تو تجربه کردن چیزای تلخه یا حداقل بقیه این طور فکر میکنن

‫مریض که میشدم مامانم به زور دارو خوردم میداد و در جواب اعتراضم که میگفتم تلخه میگفت بخور به نفعته

‫اون وقت هم که بهم  میگفتن این کارو بکن اون کارو نکن تلخ بود ولی  میگفتن به نفعمه

‫اون روز هم که با تلخی ازت جدا شدم فکر میکردم به نفعمه

‫  قبول هم که نشدم همه بهم گفتن خیری توشه تو نمیدونی ولی این به نفعته

‫شبای امتحان که خوابم میگرفت بهم میگفتن قهوه بخور به نفعته

‫ اون موقع که سر خاک اونجوری گریه میکرد هم همه میگفتن دوری تلخه ولی اگه گریه نکنه میترکه، بهتره گریه کنه به نفعشه

‫اون موقع که سرم کلاه گولید  ، تلخ بود ولی  گفته بود اون معامله به نفعمه

حتی گاهی فکر میکنم تمام خاصیت و منفعت خیار هم باید تو تلخی تهش بشه

میدونم که نه همه چیزای خوب شیرینه نه همه چیزای تلخ بد میدونم قهوه تلخ رو با قند هم که بخوری بازم تلخه ولی

‫نمیدونم چیزایی که به نفعمه تلخه یا چیزایی که تلخه به نفعمه؟


‫نمیدونم تو تعیین نفع آدم خودش چقدر دخیله؟