بازم داستانای کلیشه ای....نمیدونم چرا کسی‌ از داستانای بچه پولدارا نمینویسه یا از مشکلات ادمای سفید پوست یا حتا از مشکلات آدم بزرگا.تا به یکی‌ میگه داستان بنویس شروع میکنه از بدبختیای ادما گفتن.همه داستانایی که جایزه میگرن همش یا درباره اختلافات سیاه و سفیداست یا فقیر و غنی همیشه اونی هم که مظلومه حتما یا یه کودکه یا سیاهه یا فقیر. در بدترین سناریو این بچه یه بچه سیاه و فقیره که احتمالا یا داره کبریت میفروشه یا توی سرمای زمستون جلوی یه قنادی صورتشو چسبونده به ویترین یا داره کیکا رو نگاه میکنه یا بخار قهوه‌هایی‌ رو که آدم سفیدای بد طینت با ولئع هر چه تمام  و بدون توجه به قشر مظلوم و درد کشیده سر میکشن.

انگار آدم سفیدا زاییده شدن واسه زور گفتن به سیاها، آدم بزرگا واسه زور گفتن به بچه ها، ادمای ثروتمند واسه بیگاری کشیدن از فقیرا

نمیخوام بگم اختلاف  نیست (که هست )نمیخوام بگم زور که نیست (که هست ) یا آدم فرصت طلب نیست یا آدم زجر کشیده نیست (که همشون هست)

نمیدونم هیچ وقت به ستاره‌ها تو شب سیاه نگاه کردین یا نه.همه از درخشش ستاره میگن همه ستاره‌های نورانی رو میبینن بدون اینکه سیاهی حتی کوچکترین جلب توجهی بکنه.

میشه بدون اینکه از سیاهی آسمون چیزی گفت  از زیبایی‌ ستاره‌ها لذت برد.نمیدونم شاید هم ستاره وقتی زیباست که تو دل شب باشه که اگر اینطور باشه پس سیاهی لازمه برای اینکه سفیدی به چشم بیاد اگه هم ستاره خودش به خودی خود زیباست پس چرا تو روز روشن کسی‌ بهش توجه نمیکنه پس چرا...

شاید زندگی‌ مثل ستاره  تو شب میمونه وقتی زیباست که پس زمینش آسمون تاریک باشه شاید زندگی‌ بدون سیاهی مثل ستاره تو روز روشن باشه: بدون زیبایی‌ بدون درخشش