‫نوشیدن چایی از چای داغ کاملا رایگان است.

‫و ما پسر نوح را خطاب قرار دادیم که بیا سوار کشتی شو ولی او گفت که خاندان نبوتش را   پیدا نکند   سوار بر کشتی نشود پس او را گفتیم خاندان نبوت را با بلیط اشتباه گرفته یی پسر. اشکالی ندارد بیا یک خاندان نبوت دیگر به تو میدهیم ولی کنعان گفت اولندش  (بچه‌ای که با بدان نشیند طرز کلامش هم تغییر میکند     آن خاندان نبوت یادگار پدرم است وان خاندان نبوت عتیقه حساب میشود. و کنعان راست میگفت چون نوح در موقع ساخت کشتی یه دو هزار سالی سن داشت. و کنعان خوب میدانست که آن خاندان نبوت بهایی بس عظیم دارد. دومندش میخواهم بدانم این خاندان نبوّت چیست که از برای گم  کردنش  سعدی مرا کمتر ز  سگ‌ اصحاب کهف  میداند.   میخواهم بدانم این چه متأعی است که پدر مرا نداده ولی  سعدی  آنرا بازخواست میکند. ریچارد   ۱۵۰۰ سال به هدایت قومش   پرداخت و در تمام این مدت تنها ۸۰ نفر به‌ او ایمان  آوردند (کنعان نوح را در خانه ریچارد صدا میکرد چون مثل ریچارد آلپرت در سریال lost اصلا پیر نمیشد)میخواهم بدانم ان ۸۰ نفر در او چه یافتند که با او شدند و من  پسر نوح در او نیافتم و چون   نیافتم از سگ‌ هم پست تر شدم 

پس ما هم دیگر اصراری نکردیم. اصلا پسری که  که آنقدر خنگ است که معنای  خاندان نبوت رأ نمیفهمد همان بهتر که در دریا غرق شود. ولی از سویی دلمان هم نمی آمدکه ما end رحمان و رحیمیم پس گفتیم. هر وقت خاندان نبوتت را یافتی بیا. به نوح میسپاریم یک جا برایت در کشتی نگه دارد تا بیایی. و ما در دلمان می دانستیم که عمرا نمی تواند خاندان نبوتش را پیدا کند که آنچه  در سالیان نتوانست بیابد حتما در آین چند لحظه نیز نمیابد  چون پسر نوح  با بدان مینشست  وکسی‌ هم که با بدان بنشیند فقط باید حضرت ابوالفضل به‌ دادش برسد و از دست هیچ کسی‌ کاری برّ نمی آید حتّی ما که خود خداییم.پس جبرییل را به شکل دختری زیبا رو بر او فرستادیم تا او را در یافتن خاندان نبوتش یاری کند که یار کمکی در همه حال خوب است ( چون در آن موقع حضرت ابوالفضل هنوز به دنیا نیامده بود مجبور شدیم  جبرییل  بفرستیم

‫چون کنعان جبرییل را بدید آب دهانش خشک شد و پاهایش به لرزش افتاد گفت احیانا تو خاندان نبوت گمشده من نیستی? جبرییل گفت نه. گفت پس کیستی? گفت من جبرییلم . آمدم تو را یاری کنم خاندان نبوتت را بیابی شاید از سیل رهایی یابی و از جمله رستگاران گردی.کنعان گفت از سیل نمی هراسم که بر کوه پناه خواهم برد با سیلی که تو در جانم افکندی چه کنم (و کنعان خیلی player بود از موهایش معلوم بود) جبرییل ولی این کاره بود. گفت من می خواهم درسم را ادامه بدهم .در ضمن توی خاندان نبوت گم کرده که از سگ اصحاب کهف هم کمتری  مرا شایسته همسری نیستی. تو چگونه در خانه پیغامبر خدا ایمان از دست دادی؟  سگ اصحاب کهف از تو آدم تر بود این را من نمی گویم سعدی علیه الرحمه می گوید:

‫پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد....سگ اصحاب کهف روزی چند پی مردمان گرفتو آدم شد(یا یه همچین چیزایی درست یادمان نیست)

‫کنعان را این سخن گران آمد پس گفت اولا کی خواست ترا بگیرد به قول کلاه قرمزی در فیلم سرو ناز چرا شما دخترها تا بهتان سلام میکنند میرید لباس عروسی میپوشید (و کنعان کارتن خیلی دوست داشت)  دومندش سگ اصحاب کهف از برای لقمه نانی از پی صاحب خود شد. او را لقمه نانی فریفت و سالیان در خواب شد.  مرا یافتن آنچه سالها  بعد از برایش مواخذه  خواهم شد  از حفظ جانم نیز گرانبهاترست. که مرا بیم جان نیز بر آن نمی دارد  که بر کشتی سوار شوم. سگ کهف به لقمه نانی مطیع شد مرابیم جان نیز مطیع نکرد چگونه است که مرا از سگ‌ اصحاب کهف کمتر  میخوانی?

سگی‌ از پی صاحبش برّ غاری میشود و هزاران سال در خواب میماند و من اگر در پی دوستان نادان در خواب شدم  به انتخاب بود که زندگی‌ در خانه پدر را فریباتر نیافتم. سگ‌ کهف رأ کهف مشهور کرد و من به‌‌ انتخاب خویش شهره گشتم گرچه به بدنامی

 

‫ گر از پس این سیل خانمان بر انداز

‫هیچ نماند جز کشتی یوگی به اهواز  

‫گر همه از اردک ماهی و باز

‫یا شیر پلنگ و روبه و غاز

‫زندگی یابند بر دشتی پهن و روباز

‫یا درون برکه یی پرتر ز  آغاز

‫گر زان پس همه شوند خوشحال و راضی

‫گویند خاک بر سر هر طناز  و غازی

‫مرا خوشتر بود اعماق دریا  

تا هم آغوشی با چیتا  و  گوریلا     

 مرا ترس مرگ ترسی بی دلیل است

  اینجا ماندنم خود یک دلیل است

‫گرچه سعدی پندارد مرا کمتر ز کهفی

  برایش خرد نمیکنم تره  حتّی فرنگی

‫ مرد نکونام نمیرد هرگز، گیریم درست

‫ بد نامی بهتر یا که خوش نامی از پس اسمی درشت?

‫ ‫سگ کهفی شهرت ز کهف یافت بلی

‫در بد نامی کنعان نوح مبراست ولی



 *به‌‌ یاد گاو مشتی حسن


نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 10:46 | لینک  |