X
تبلیغات
چای داغ
‫نوشیدن چایی از چای داغ کاملا رایگان است.

در ساحل ،آنجا که دریا به خشکی میرسد می ایستد،

و به دوردست ،" آنجا که دریا به آسمان میرسد"، نگاه میکند،

‫ قایقی لازم است و بادی

تا او را به آنجا که خورشید از آسمان فرود می آید تا در دل دریا گم شود، برساند...

‫آفتاب  دور نیست

I don't know if we each have a destiny, or if we're all just floating around accidental-like on a breeze, but I, I think maybe it's both. Maybe both is happening at the same time

Forest Gump 1994

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 20:35 | لینک  | 

‫‫مینی بوسها واسه سوار کردن بچه ها وارد حیاط مدرسه شدن . قرار بود بریم کاشان .ناظممون اومد سر کلاس که بچه ها مینیبوسها اومدن برین پایین. هنوز جمله تو دهنش منعقد نشده بود که قوم تاتار ها به سوی طبقه اول و حیاط مدرسه سرازیر شدن.صحنه دقیقا آدم رو یاد رو فیلم"رقصنده با گرگ " مینداخت همون صحنه یی که بوفالوهای وحشی داشتن از وسط صحرا عبور میکردن

‫تو این میون بعضی ها هم خیلی خوشحال بودن یکیشون هم آرش بود که سر از پا نمیشناخت.انقدر خوش حال بود که داره میره مسافرت که نگو..اخه من نمیفهمیدم کاشان رفتن که اینقدر خوشحالی نداشت خوبه مدرسم ما مذهبی بود و ما رو لاس وگاس نمیبرد وا الا یکی دو تا کشته رو دستمون میموند

‫سوار اتوبوس که شدم رفتم ردیف آخر انجا هم جا پاش بهتر بود هم همه رو میتونستی ببینی از اون عقب.بعد هم من خیلی میونم با مسافرت تو مینی بوس و اتوبوس خوب نبود. اینقدر از تصادفای وحشتناک تو جاده ها که عاملش راننده های خواب آلود بودن شنیده بودم که با کوچکترین اتفاقی که ممکن بود به تصادف منجر شه ترس ورم میداشت.جلو نشستن تو مینی بوس با اون شیشه سینما اسکرین جلوش همیشه این ترسم رو چندین برابر میکرد.واسه همین همیشه ترجیح میدادم دو جا تو اتوبوس نشینم اول صندلیهای جلو بود بعد هم صندلیهای سمت شاگرد راننده،به نظرم هم منطقی میومد چون اولا اگه تصادفی قرار بود بشه حتما ته نشینا بیشتر از سرنشینا مصون میموندن ثانیا در مواقع خطر همیشه آدما به جون خودشون بیشتر فکر میکنن تا بقیه واسه همین احتمال این که راننده وقت خطر نیمه سمت شاگردشو رو به سمت خطر هدایت کنه تا نیمه خودشو بیشتر بود واسه همین آدم مصون تر میموند.

‫اصولا این که آدم فکر کنه مصونه احساس خوبیه هر چند مطمین نیستم که آیا این مصونیت اینقدر ارزش داره که صدای موتور رو تمام طول مسافرت بغل گوشت داشته باشی یا نشیمنگاهت از گرمای موتور زیرت ته دیگ شه (البته این در صورتیه که خوش شانس باشی و ته نگیری ،چون بعضی از این راننده ها تا به مقصد نرسن حتی یه توقف کوچیک هم نمیکنن

‫سوار مینی بوس که شدیم و آماده حرکت با صدای آرش همه به خودمون اومدیم گفت :بچه ها الان که داریم میریم مسافرت با من تکرار کنین:

‫من که فکر کردم حتما میخواد دعایی چیزی بخونه یا واسه سلامتی راننده صلوات بفرسته خودمو آماده کرده بودم واسه الهی آمین گفتن و صلوات فرستادن.تا آرش دهنشو باز کرد احساس کردم یکی داره با سوویچ ماشین رو بدنه جمجمم خط میندازه. وقتی انتظارات با اون چه که در واقعیات اتفاق میفته در تضاد کامل باشه آدم یا خندش میگیره یا عصبانی میشه .من واسه صلوات فرستادن خودمو آماده کرده بودم و تو حالت روحانی کامل به سر میبردم و میخواستم دم رفتن به خاطر تمام گنا‌هام از درگاه خدا طلب مغفرت کنم که یهو دیدم آرش با شور و شعف خاصی داره میخونه

‫"بپر بپر میکنیم... همه رو خبر میکنیم"

‫اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم بعد گوشمو دوباره تیز کردم مطمین شم دیدم دوباره ترجیع بند شعرشو تکرار کرد

‫"بپر بپر میکنیم.... همه رو خبر میکنیم"

‫صدای قهقهه توام با تعجبی کل مینیبوسو پر کرد. بقیه رو نمیدونم ولی من تعجب کرده بودم چون اولا کسی غیر از اون بپربپر نمیکرد و به کار بردن فعل جمع "میکنیم" از لحاظ املایی و واقعیتی ایراد داشت ثانیا من نمیتونستم دلیلی منطقی واسه این همه بپربپراش پیدا کنم

‫البته بعد که از مسافرت برگشتیم و معلم انشامون موضوع انشا داد که "مسافرت کاشان خود رو چگونه گذراندید" همه چی دستم اومد

‫آرش انشاشو انجوری شروع کرده بود: "من که از رفتن به مسافرت خیلی خوشحال بودم وقتی وارد مینی بوس شدم شروع کردم به طنازی کردن و...."

‫هر چند معلم انشا واسه کنترل خنده بچه ها آرشو مجبور کرد بشینه و بقیه انشاشو نخوند ولی حداقل من اونجا فهمیدم اون حرکات تو مینی بوسش نشونه طنازیش بوده تنها چیزی که هنوز متوجه نشدم سبک شعریشه،ولی فکر کنم باید یه ترکیبی از سبک عراقی و افغانی و ته مایه هایی از آرش میرزا باشه

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 12:59 | لینک  | 

نصفه باقی مانده لیوان  با چای کمرنگی پر شده بود . چنتا حبه قند توش انداخت و شروع کرد به هم زدن.

‫تو تفکراتش غرق شده بود نزدیک بود خفه شه که با صدایی به خودش اومد

‫-ببخشید میتونم اینجا بشینم،جای خالی پیدا نمیشه

‫سرشو بالا اورد به جوونی که بآلای سرش لبخند میزد خیره شد،خیلی بی تفاوت گفت "اره، حتما، بشین"

‫-امروز روز شلوغیه

‫بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت :اره هوای بیرون سرده همه هجوم اوردن تو مغازه که گرم شن

جوونک خنده ای کرد و گفت من فکر کنم یه کمش به خاطر روز ولنتاینه

‫-روز چی؟؟

‫-ولنتاین

‫یه نگاه به دو رو ورش کرد تقریبا دور هر میزی دو نفر دست به دست نشسته بودن دوباره به لیوان چای خیره شد و زیر لب گفت

‫ :نه من میگم به خاطر سردیه

‫-آخه اونقدام سرد نیست

‫-من مطمئنم... اخه دفعه پیش اینطوری نبود.... حتما به خاطر سردیه

‫-پارسال هم اینجا بودین؟

‫-وقتی گرمه انجوری نمیشه،خیلی به ندرت میتونی اینجا ببینیشون ولی الان همشون اینجان چسبیده به هم انگار اصلا نمیخوان از هم جدا شن ‫گاهی کلی طول میکشه تا از اینجا برن

‫خندید و گفت این که خیلی خوبه اینجوری بیشتر با هم میمونن

‫-نه،تا وقتی گرما نباشه همچنان سرگردون میمونن،هی هم میخورن ولی فقط سرگردونتر میشن ؛با هم میمونن ولی هیچ وقت تو هم حل نمیشن

‫اینو گفت لیوان چایشو هم زد ؛به ذرات قند که با هم زدنش دیوانه وار به دور لیوان میچرخیدند و ته لیوان سردچای ته نشین میشدند خیره شد

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 17:44 | لینک  | 

تیک تاک ساعت ... 

‫ پایان دیداری را انتظار میکشد

‫و ضربان قلبی ...

‫دیداری را لحظه شماری میکند


‫ و من میدانم جایی نه خیلی دور از اینجا


‫تیک تاک ساعتی

‫دیداری را لحظه شماری میکند

‫و ضربان قلبی

‫به انتظار دیداری پایان می یابد

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 22:43 | لینک  | 

دوباره نزدیک روز ولنتاین شد سیل sms ها و email ها و off line ها در مورد اینکه روز ولنتاین در اصل ایرانی بوده و از ایران زمین به همه جای دنیا سرایت کرده دوباره سرازیر شد هر چیشم نمیخوونی و پاک میکنی بآزم هست آدم مفتخر میشه این همه وطن پرست یهو یه جا قلمبه میبینه

‫تا چند وقت دیگم فکر کنم یه طومار مینویسن واسه سازمان ملل که روز سپندارمزگان رو به عنوان روز ملی ولنتاین به تقویما اضافه کنن بعد هم سیل email های دعوت که برین تو فلان سایت و انو امضا کنین که اگه به یک ملیون نرسه تصویب نمیشه و حیثیت ایرانی ما زیر سوال میره

‫من نمیدونم این ایران اون زمان چقدرهمه چی به همه جا صادر میکرده از خار شتر ودمپایی ابری بگیر تا   تا پیشرفته ترین فنون نظامی و علم پزشکی .

‫ایران الان هم فرقی با ایران قدیم نداره همون ایرانه .الان هم ما خیلی چیزا صادر میکنیم از سبد سبد ادعا بگیر تا گونی گونی گلابی بعضی از اون گلابی دونه درشتاشم واسه خودمون میزاریم کنار که یه وقت بی گلابی نمونیم البته خوب چیزای خوب رو هم اگه لازم باشه وارد میکنیم مثل استاد از دانشگاه آکسفورد


‫فکر کنم یه کم بحث رفت جاده خاکی..داشتم در مورد این که پدران ما چقدر به روز عشاق اهمییت میدادن صحبت میکردم این که یه روز رو گذاشته بودن روز سپندارمزگان حالا این که تو اون روز چی به هم میدادن هم باید در نوع خودش جالب باشه این خارجیا که به هم خرس و گل میدن از اونجا که احتمالا این رو هم از ما گرفتن پس پدران ما باید یه همچین چیزایی به عشقشون میدادن ولی به مراتب بزرگتر و مهمتر ولی چون اون موقع چین هنوز چین نشده بود تا یه عالمه عروسک چینی تو بازار باشه احتمالا تو اون زمان ما با کمبود عروسک مواجه بودیم و پدران ما عوض عروسک خرس به عشقشون گاوی شتری چیزی میدادن که هم بزرگتر بوده هم نشونه عشقی واقعیتر

‫ من فکر میکنم نشون دادن عشق و علاقه به کسی تو یه روز خاص درست مثل این میمونه که روز تولدت به دوستات بگی روز تولدمه!! نمیخواین واسم کادو بخرین

‫ادما هم در این جور مواقی ۴جور رفتار میکنن

‫یا اگه اول هم میخواستن بخرن و با این کار سورپرایزتون کنن حالا که میفهمن خودتون از قبل میدونین و احتمالا سورپرایز نمیشین دیگه یا نمیخرن یا اگه هم بخرن واسش تایم و پول زیادی صرف نمیکنن که در هر دو صورتش خیلی چنگی به دل نمیزنه(چه جمله طولانی بی سر و تهی گفتم،خودم چند بار خوندمش تا فهمیدم چی نوشتم )

‫یا خیلی راحت میگن نه چون دلیلی نمیبینن براتون کادو بخرن(شاید مثلا شما روز تولدش واسش کادو نخریده بودین حالا اون واسه چی باید کادو بخره وقتی هم باهاتون حسابی نداره)

‫یا میگن ا خوب شد گفتی اصلا یادم نبود حتما میخریم حالا چی دوست داری؟(این یکی که بنظرم از همه ضایع تره؛فکرشو بکنین یکی که فکر میکنین دوستون داره یادش نباشه تولدتون کیه تازه ازتون بپرسه چی برات بخرم)

‫یا طرف تو رو دربایستی میوفته میر ه یه چیزی میخره که اینم یه جورایی حال نمیده (آدم واسه چی یکی رو بندازه تو دردسر و خجالت که کاری رو بکنه که در حالت عادی نمیکنه)

‫با اینکه شخصا فکر میکنم این روز روزیه مثل همه روزا و اصولا روز بی خودیه با این حال

‫واسه اونایی که این روز براشون خیلی مهمه: روزتون پیشاپیش مبارک

‫واسه اونایی که واسشون مهم نیست ولی مجبورن که نشون بدن براشون مهمه :ایشالا همه چی به خیر و خوشی بگذره و زودتر تموم شه

‫واسه اونایی هم که فکر میکنن کلا این روز ولنتاین چیز مزخرف و بی خودیه و یه روزیه مثل بقیه روزا :آخر هفته(شنبه) خوبی داشته باشین

pic from :http://blogneveshtphotos.files.wordpress.com/2008/02/valentinesapandarmazgan.jpg

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 20:41 | لینک  | 

وقتی به یه دیوار محکم رسیدی که نتونستی ازش رد شی نا امید نشو شروع کن به شاشیدن پاش این کار دو تا خاصیت داره

‫اولا وقتی کاری ازت بر نمیاد شاشیدن بهترین راهه اینجوری هم دلت خنک میشه هم دلت خالی

‫ثانیا دیوار کم کم نم میکشه و فرو میرزه اونوقت میتونی رد شی

‫ولی اگه پای دیوار که رسیدی توقف کردی هیچ کاری نکردی دو تا اتفاق می آفته

‫اولا دیوار بلندتر از اونی که هست به نظر میرسه

‫ثانیا خوب نمیتونی ازش رد شی

‫ولی اگه وقتی به دیوار رسیدی و پاش شاشیدیی دیوار نریخت بآزم برنده‌ای چون اولا دلت خنک شده و خالی ثانیا متوجه میشی که بعضی دیوارا با شاشیدن ساده نمیریزن برای رد شدن از بعضی یاشون باید یا مثانه بزرگتری داشت یا مثانه پر تری...واسه داشتن مثانه بزرگتر یه کم باید صبر کرد تا هم سنت بره بالاتر و مثانت بزرگتر شه هم مثانت به اندازه کافی پر شه

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 18:40 | لینک  | 

‫آرش پشو نوبت شیفت تو است،پشو دیگه اه

‫- نکنه مرده باشه،

‫نه بابا نمیبینی چشاشو باز میکنه دوباره میبنده

‫-نمیدونم میخوای یه وشگون ازش بگیر

‫-گناه داره میخوای بزنم تو گوشش

‫-نه بابا این همین جوری هم یه چیزو صد دفه باید بهش بگی تا بفهمه پس فردا میگه زدین تو گوشم گوشم کر شد،اونوقت خرج حماقت این ۳۰ سالش میفته گردن ما

‫-خوب پس چیکار کنیم؟

‫میخوای روش یه لیوان آب بریزیم

‫سرما نخوره؟؟

‫میخوای نبضش رو بگیر ببین اصلا میزنه یا نه

‫میزنه ،..نمیزنه ....ا ....دوباره زد ،نمیدونم چرا نبضش یکی در میون میزنه

‫این جونور رو من میشناسم خودشو زده به خواب

‫-اینو تا فردا هم صداش کنی بیدار نمیشه ،باید بترسونیش بهش بگو حال مریض خوب نیست و الا حالا حالا ها نمیاد پایین،اصلا میخوی بهش بگو مریض ایست قلبی کرده داریم CPR ش میکنیم،من رفتم

‫-آرش پشو پشو نوبت شیفت تو است،مریض حالش بده تو اورژانس بپر باید CPR شه الان میمیره دارن از اورژانس صدات میکنن

‫آرش چشاشو به زور باز کرد با شنیدن اسم CPR از خواب پرید و دوید سمت اورژانس

‫.

‫.

‫.

‫. به حالت دیونه واری تو اورژانس میدوید و تند تند پرده های اورژانس رو کنار میزد تا ببینه کدوم مریضه که احتیاج به CPR داره

‫ بدبخت مریض ۷۰-۸۰ ساله ای رو که چشاشو بسته بود و رو تخت دراز کشیده بود پیدا کرد بعد هم مشتشو محکم گره کرد و با تمام قدرت پتک وار فرود اورد رو سمت چپ قفسه سینه یارو

‫پیرمرد بدبخت که تا حالا رو تخت افقی بود با حالت تنگی نفس بصورت ال شد و رو تخت نشست ،بنده خدا نفسش بالا نمیومد،نفسش مثل نبز چند دقیقه پیش آرش شده بود: یکی میزد یکی نمیزد

‫-چه خبرته قفسه سینم شکست،مگه دیوونه شدی؟

‫ا، شما خوب بودین من فکر کردم ایست قلبی کردین ضربه زدم قلبت دوباره راه بیفته،عوض تشکرته؟

‫پیرمرد بدبخت کم نفس تر از اون بود که بخواد با آرش کل کل کنه

‫از فردای اون روز یه آگهی بآلای سر مریضای اورژانس نصب شده بود بدین مضمون:

‫"ما خواب هستیم لطفا CPR نکنین،پیشاپیش از توجه شما تشکر میشود"

‫از آدم خواب نباید انتظار کارای معقول داشت. الان استاد سر کلاس داره خیلی چپ چپ نگام میکنه.نمیدونم چرا اینقدر انتظارش بالاست،دوست داشتم الان جای من نشسته بود و از صبح به یه مشت مزخرفات گوش کرده بود اونوقت حال منو میفهمید...
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 16:34 | لینک  | 


با خط خوانایی نوشته
شده بود "گواهی میشود به علت جراحی عقل مدت یک هفته استراحت داشته باشد"

‫-مگه خدای نکرده مشکلی داشتی؟؟

‫-یه کم درد داشتم

‫-بزار ببینم چطور آرش واست گواهی نوشته،اون که دندانپزشکه پس چطور دکتر خودت واسط گواهی ننوشت،اصلا پهلوی کدوم جراح مغز و اعصاب رفتی؟

‫-جراح مغز و اعصاب کدومه...دندون عقلم رو کشیدم

‫فهمیدم بآزم آرش از گرته برداری استفاده کرده بود این دفعه از نوع علمیش و منظورش از جراحی عقل کشیدن دندون عقل بوده....

‫این خلاصه نوشتن هم معضلی شده ....باید یه قانونی بذارن که تو هر متنی بیش از چنتا مخفف نشه استفاده کرد بعضیا خیلی از این مخفف ها استفاده میکنن ....من از خوندن این مخفف ها متنفرم

‫چند وقت پیش یه جا خوندم نوشته بود

Plz RSVP to CEO ASAP

A.T

‫که در حقیقت خلاصه این جمله زیری بود

Please, "Repondez S'il Vous Plait" to ,Chief Executive Officer, As Soon As Possible

A.T هم مخفف اسم و فامیلش بود شما بخونین "آدم تنبل"

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 20:45 | لینک  | 

اس اس و عشق است(الان که انو مینویسم استقلال سرور پرسپولیسه اونم با ۹ امتیاز بیشتر)

‫تیم مورد علاقه من در بچگی و بزرگسالی همیشه استقلال بود .البته استقلال استقلال هم نبود داستان از اونجایی شروع شد که برادرم شد طرفدار لنگیا و منم که اصولا میخواستم تیمم با اون فرق کنه شدم آبی.ولی تیم مورد علاقه خودم تیم شهید قندی یزد بود که اونم خیلی دووم نیوردن و زود تو لیگ داغ فوتبال ایران حل شدن اگه اشتباه هم نکنم تا الان باید منقرض هم شده باشن. ولی تیم قندی ها خیلی طرفدار نداشت فکر کنم خیلیا میدونستن یزدیا تو فوتبال به جایی نمیرسن. تنها طرفدار تیم قندیا من بودم و بابام که اونم هیچ وقت خونه نبود تا تو بحث من و حمید یا منو دوستام منو حمایت کنه

‫خلاصه حمید شد قرمز و منم به جبر روزگار و واسه اینکه وقتی باهاش بحث میکنم بلقوه ادمای دیگه ای هم باشن که احیانا منو حمایت کنن شدم آبی.این دو تا تیم خوب همیشه طرفدار داشتن

‫همیشه فکر میکردم تماشای فوتبال از تو ورزشگاه باید یه لطف دیگه داشته باشه

‫ولی خوب مامان بابای من عمرا راضی نمیشدن ما بریم ورزشگاه اون موقع میگفتن جو ورزشگاه‌ها آلودست و ادمای له و داقون میرن ورزشگاه جوش خانوادگی نیست و از این حرفا فکر کنم سعی میکردن خیی به زبون ساده به ما بگن میرین اونجا فحش ناموسی یاد میگیرین

‫تا اینکه یه روز همسایه خونه بالاییمون میخواست بچشو ببره ورزشگاه بازی آبی ها و قرمزا رو تماشا کنه .از یه هفته پیش مهیار همش دا شت پزشو به من و حمید میداد .دیگه واقعا داشت دلم آب میشد این بود که دلمو زدم به دریا و گفتم به بابات میگی ما رو هم با خودش ببره.اونم گفت باشه.شب باباش اومد که اجازه ما رو بگیره.مامان اول میگفت نه ولی وقتی بابای مهیار گفت تو جایگاه جا داره و خطری نداره و صدا نمیاد و از این حرفا راضی شد

‫البته باباش چاخان میکرد.چون اصلا بلیت نخریده بود بعد هم تو سرما ما رو یه نیم ساعتی کاشت تا بره دنبال بلیت بازار سیاه. بلیت جایگاه که هیچ آخرین ردیف طبقه دوم ورزشگاه به ما رسید.شلوغی ورزشگاه کلی مجذوبم کرده بود. انقدر به هیجان اومده بودم که احساس کردم مثانم پر شده . رو به باباش کردم و گفتم میتونم برم دستشویی گفت:عموجون اگه میتونی نگه دار اینجا دستشوییاش خیلی کثیفه

‫ گفتم حالا اگه ۱۰-۲۰ دقیقه بود یه چیزی ۹۰ دقیقه چه جوری خودم رو نگه دارم گفت خیلی خوب پس تا وسط دو نیمه میتونی خودتو نگه داری؟

‫-اره فکر کنم بتونم

‫سوت بازی رو که زدن و بازی شروع شد فهمیدم چرا مامانم نمیزاشت ما بریم ورزشگاه .من یه سال از حمید بزرگتر بودم و چنتا پیرن از اون بیشتر پاره کرده بودم یه فحش هایی بلد بودم ولی اونایی که اونجا میشنیدم کلاسش با فحشای من کلی توفیر داشت. سعی میکردم حفظشون کنم تا فردا از حسن معنیشونو بپرسم.حسن بچه شر ا کلاس دوم دبستانیا بود. تو کلاس من نبود ولی آوازش تو کل مدرسه پیچیده بود. وقتی میخواستیم بیایم ورزشگاه مامانم کلی سفارش کرد که اذیت نکنیم حرف گوش بدیم و از این حرفا.مامانم حمید و سپرده بود به من و من احساس میکردم باید خیلی مواظبش باشم تا مبادا فحش بد یاد نگیره این بود که دستامو گذاشتم رو گوشش که چیزی نشنوه.

‫-دستتو از رو گوشم بردار

‫_هوا سرده سرما میخوری اینجوری گوشت گرم میمونه

‫_اگه واسه اینه که باشه ولی اگه داری میزاری که من این فحشا رو یاد نگیرم من از قبل بلدم

‫دستمو از رو گوشش برداشتم

‫-واقعا؟

‫-اره.مگه تو نمیفهمی؟

‫-منم واسه اینکه جلوش کم نیارم گفتم چرا خوب اکثرشو که میفهمم

‫-پس تو مدرسه چی بهت یاد میدن؟اشکال نداره هر چیشو نفهمیدی بگو واسط معنی کنم

‫با خودم گفتم ما خودمون یه حسن تو خونه داشتیم و خبر نداشتیم. کار حمید تو کل اون بازی معنی کردن فحشا واسه من بود هر چند خودش هم معنی خیلیشونو نمیدونست چون وقتی وارد جزییات بیشتر میشدم کم میورد

‫ من از بازی که هیچ نفهمیدم.تا هم یه صحنه حساس پیش میومد که مردم بلند میشدن و نمیزاشتن هیچی ببینیم. خلاصه از بازی که هیچی نفهمیدم. استقلال و پیروزی اون بازی مساوی شدن، من چنتا فحش ناب دست اول یاد گرفتم معنای آلودگی رو به معنای واقعی کلمه تو دستشویی های ورزشگاه بین دو نیمه دیدم.فقط گلها رو نتونستم ببینم . گلها رو هم که صحنه آهسته نشون نمیداد

‫الان دیگه ترجیح میدم بازیا رو از تو خونه روی مبل در حال درازکش تماشا کنم. الان میدونم با وجود اینکه از تلویزیون فحشا رو پخش نمیکنن یا به قول خودشن تماشگرنما ها رو نشون نمیدن ولی دنیای بیرون از این جعبه جادویی آلودگیهایی هست که ما نمیبینیم، فحش هایی هست که نمیشنویم. اینی که ما میبینیم همه اونی نیست که هست.تو دنیای واقعی یه چیزایی هست که بهتر بود نمیبود یه کارآیی هست که بهتر بود نمیشد و یه صحنه ها و اتفاقایی هست که فقط یه بار تکرار میشه و اگه از دستشون بدی کلی حسرت میخوری

‫یه کارآیی هم هست که آدم میکنه و بعد به خودش میگه عجب غلطی کردم و بعد ترجیح میده دیگه نکنه مثل استادیوم رفتن

‫ولی کلا دنیای واقعی دنیا جالبیه: عین بازی فوتبال پر از صحنه خطا،پر از گلهای آفساید، پر سوتای بی جا، پر از بازیکنایی که تو پستای غیر تخصصیشون بازی گرفته میشن پر از آدمایی که چار چشمی مراقب کوچکترین حرکاتتن تا هوت کنن و پر از خیلی چیزای دیگه.

‫تنها چیزی که تو بازی فوتبال معمولا زیاد پیش نمیاد گل زدنه. اگه فرصتشو داشتی باید خوب استفاده کنی

‫به قول امیر حاج رضایی (همون کارشناس فوتبال برنامه نود که همش از این مربیای خارجی با اسم و شماره شناسمشون نقل قول میکنه)

‫"یه قانون نانوشته تو فوتبال هست که میگه اگه گل نزنی گل میخوری"
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 15:50 | لینک  | 


اومد دم در تا هم یه استراحتی کنه هم یه سیگاری پک بزنه.

-تا شکمشو باز کنین من رسیدم.

یاد پدرش افتاد که با چه همتی پول درسو مشقشو فراهم کرده بود.

(-پسرم تو هیچ کاری نمیخواد بکنی فقط درستو خوب بخون.)

پک دیگه ای به سیگار زد.

‫-شکمشو باز کردیم نمیآین؟؟

‫-چرا اومدم،آخرین پک رو به سیگار زد و سیگار رو زیر پا خاموش کرد

‫بوی گوشت و خون تمام فضا رو پر کرده بود.

به دستهاش که چاقو رو با ظرافت خاصی حرکت میداد خیره شد.پدرش همیشه میگفت تو بهترین جراح تمام دنیا میشی.با زبر دستی سرعت خاصی چاقو رو از بین پوست و گوشت و احشا رد میکردبدون اینکه به چیزی آسیب بزنه

یاد تمام شبهایی افتاد که تا صبح بیدار مونده بود.لیاقتش رو داشت که به اینجا برسه برای رسیدن به این جا کلی خرج کرده بود و کلی زمان صرف کرده بود.

‫احساس کرد همه بدنش درد گرفته،لرزش دستهاش دوباره شروع شد.سنی نداشت ولی خیلی پیرتر از سنش نشون میداد

‫رو کرد به همکارش

-من باید برم تقریبا دیگه تموم شده،بقیه کاراش با تو. فقط یادت باشه سیرابی شیردونشو جدا بزاری گوشتا بو نگیرن.

‫این محبت بی جای پدرش و اعتیاد لعنتی تمام زندگیشو خراب کرده بود. سیگار دیگه ای روشن کرد یه پک زد . تمام محبتای پدرشو دود کرد داد به هوا

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 22:6 | لینک  | 

قلیون کشیدن جزو تفریحات سالم(اگه بهش بشه بگی سالم)من و دوستام تو زمانی بود که تفریح سالم و غیر سالم دیگه ای جز خوردن وجود نداشت

‫یه شب دور هم جمع شده بودیم و مشغول تخمه خوردن و قلیون کشیدن بودیم که یهو به خودمون اومدیم دیدیم شب دراز است و ذغال رو به اتمام.از اونجایی هم که وسط زمستون بود و کسی هم حال و حوصله نداشت بره بیرون خرید سیل نظرات که حالا چه کار کنم سرازیر شد

‫-من میگم پکاتونو یواشتر بزنین تا ذغاله بیشتر دووم بیاره

‫-یه نابغه دیگه گفت:وسایل چوبی خونه رو بیارین بسوزونیم

‫-کاغذ بزارین جاش

‫- یکی هم که کل صورت مساله رو پاک کرد :بی خیال کشیدن شیم

‫-بچه ها حسن الان داره از سر کار میاد بهش زنگ بزنین بگین سر راهش ذغال هم بخره

‫حسن خودش قلیون نمیکشید واسه همین راضی کردنش واسه مهیا کردن بساط دود خیلی کار راحتی نبود

‫-حسن سلام کجایی؟

‫دارم از سر کار میام بیرون ۱۰ دقیقه دیگه اونجام

‫-قربون دستت داری میآی یه بسته ذغال هم بگیر

‫-بابا من خستم دارم میمیرم ،قلیون هم که نمیکشم خودتون ۴ نفرین یکیتون بره بخره دیگه،حالا من ذغال از کجا گیر بیارم

‫-ببین دقیقا سر کوچه خونه ما یه دونه بقالیه ذغال هم داره یه نیش ترمز بزن بگیر بیا ایول

‫با بی میلی تمام قبول کرد

‫-حسن فقط یادت باشه حتما ذغال لیمو بگیری، بقیه ذغالا خوب نیست

‫خوب بابا،امر دیگه یی نیست؟

‫-نه دستت درد نکنه،کی میرسی؟؟

‫-یه ربع دیگه

‫تا اون موقع ذغال فعلی دووم میورد و این خبر خوبی بود.

‫.

‫.

‫.

‫یه ربع،.....نیم ساعت.....یه ساعت..... یه ساعت و نیم ..دو ساعت

‫.

‫.

‫.

‫هنوز از حسن خبری نشده بود

‫-چرا نیومد؟

‫-شاید تو ترافیک گیر کرده الان دیگه پیداش میشه

‫-ترافیک؟؟یک ساعت و نیم؟؟

‫تو حین همین صحبت ها بودیم که زنگ خونه رو زدن

‫-ایناهاش اومد

‫وقتی اومد تو، با یه من عسل هم نمیشد خوردش ،یه کیسه سیاه انداخت جلمون که بیاین اینم ذغال دهنمو سرویس کردین دو ساعت دارم تو خیابونا دنبال ذغال لیمو میگردم،۱۰ تا مغازه رو گشتم.دفعه دیگم منو دنبال این کارا نفرستین

‫-بابا گفتم که سر کوچه از همین بقالیه بخر من خودم همیشه از اینجا میخرم

‫-نداشت

‫-مگه میشه ،من خودم صبح رفتم خرید دیدم داشت

‫نه اون داشت نه ۹ تا مغازه دیگه،یعنی داشتن ولی هیچ کدوم بوی لیمو نمیدادن.اینایی هم که خریدم ذغال لیمو نیست ذغال معمولیه فقط بو ذغال میده

‫تازه فهمیدم چه کار کرده،نگو میرفته این مغازه ها میگفته ذغال دارین بعد که طرف ذغال بهش میداده بو میکرده چون بوی لیمو نمیداده نمیخریده.

‫دیگه داشتم از خنده میمردم.حسن جان ذغال لیمو یعنی ذغالی که از درخت لیمو تهیه میشه نه ذغالی که بوی لیمو میده.بعد یه لحظه قیافه مغازه دارا رو تجسم کردم وقتی ذغالو میدادن دست حسن و حسن ذغالو بو میکرده و پسشون میداده و میگفته نه نمیخوام.

‫خوب شد نگفتیم ذغال فشرده بخره والا دونه دونه ذغالا رو زیر پاش میزشته و امتحان میکرده تا از میزان فشردگیشون مطمین شه

‫برای کسی که واسه اولین بار یه چیزی رو توضیح میدین به جای استفاده از لغات فنی و اصطلاحات علمی(!!) از کلمات ساده استفاده کنین. اینجوری هم اون یه چیزی یاد میگیره هم کار شما لنگ نمیمونه
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 15:33 | لینک  | 

‫آرش با حالت خیلی هیجانزده اومد پیشم انگار که یه اختراع خیلی مهم کرده یا یه کشف مهم کرده

‫چی شده؟

‫ببین من دیدم تو زندگی انتخاب دو تا چیز خیلی سخته یکی انتخاب دختر مناسبه یکی انتخاب هندونه

‫-خوب

‫-هیچی یه روش جدید مخ زنی تور کردم خدا

‫یه دقیق وایسا ببینم و دوباره به زبون اسپرانتو صحبت کردی؟یه روش جدید مخ زنی پیدا کردی؟ یا یه دختر تور کردی؟یا هر دو

‫یا هر دو

‫خوب حالا چی هست؟

‫هیچی میری جلو از دختره میپرسی اسمت چیه مثلا میگه مثلا فلان بعد اونوقت آهنگ یکی از خواننده های اونور آبی رو که توش اسم دختره هست میخونی.مثلا اگه گفت لیلا اون آهنگ آندی رو که میگه"لیلا لیلا عشق من و تو ..."رو واسش میخونی بعد خوشش میاد ازت و دیگه میری صفا

‫خوب بزار ببینم اومدیم و اسم طرف یه اسمی بود که هیچ خواننده ای هنوز واسش آهنگ نخونده بود اونوقت چی؟

‫برو بابا الان دیگه این خواننده ها واسه همه آهنگ خوندن

‫(خیلی هم بی راه نمیگفت. خواننده هایی که شروع میکنن به خواندن از یه قالب پیروی میکنن

‫معمولا اول با یه آهنگ عشقی شروع میکنن که اسم دوست دخترشون یا زنشون توشونه بعد یه آهنگ در مورد میهن و عشق به وطن میخونن سری آخر هم یه آهنگ در مورد مادرا میخونن..البته تازگی ها خواننده‌ها قالبشونو یه کم تغییر دادن و عوض صحبت از عشق به کسی از نفرت و تمایلشون به کشتن و دار زدنش صحبت میکنن)

‫نه مثلا فرض کن اسم طرف رعنا باشه کسی واسه رعنا تا حالا آهنگ نخونده

‫یه کم فکر کد و گفت برو بابا واسه رعنا که خیلیا خوندن

‫مثلا؟

‫حالا اسم خوانندش که یادم نمیاد ولی اون آهنگه هست که میگه:(چشاشو بست حالت شجریانی به خودش گرفت با یه صدایی شبیه حسن شماعی زاده شروع کرد به خوندن) : رعنا ......تو کجایی؟

‫هر چی به ذهنم فشار اوردم همچین آهنگی یادم نیومد این بود که گفتم برو بابا منو بگو که وقتمو صرف تو کردم اصلا حرف زدن با تو حماقت بزرگیه

‫خیلی ناراحت و عصبانی شد برگشت گفت

مگه تا حالا نمیدونستی؟

‫خندم گرفت و گفتم الان دیگه مطمین شدم

‫از اونجا که هیچ آدم عاقلی با تور سوراخ نمیره ماهیگیری و در عین حال هم نمیتونه مطمین باشه که تورش سوراخ نیست بهتره همیشه فکر یه راه حل جایگزین بگرده یا بتونه در همون لحظه سوراخو تعمیر کنه یا اگه نمیتونه بی خیال ماهیگیری بشه

‫تعمیر سوراخ هم کار خیلی سختی نیست اگه حسن شماعی زاده و آرش میتونن بقیه هم تواناییشو دارن

pic:www.blogtheberkshires.com/haiti/2007/03/

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 20:34 | لینک  | 

درخت؛ایستاده،استوار و سر بر آسمان 

‫هیزم شکن؛ شکسته، تنها و پا بر خاک

‫لحظه ای صدا،لحظه ای سکوت

.

.

.


‫درخت؛ شکسته،تنها و پا بر خاک 

‫هیزم شکن ایستاده،استوار و سر بر آسمان

‫لحظه ای صدا،لحظه ای سکوت

لحظه‌ای فرود لحظه‌ای صعود

‫.

‫.

‫.

‫اینست زندگی

گهی زین به‌ پشت و گهی پشت به زین


pic:http://www.flickr.com/photos/keolson81/375291453/

http://www.thedaily.com.au/news/2008/jun/14/mighty-axeman/

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 10:15 | لینک  | 

دوست من یه سگ داشت که خیلی هم بهش مینازید انصافا سگ خوبی هم بود تا اینکه سرطان سینه گرفت و مرد.من سگ خیلی دوست داشتم و دارم واسه همین هم با کسایی که گربه پسند هستن و یا اصلا میونه خوبی باسگا ندارن همیشه بحثم میشه ..مخصوصا با کسایی که هیچی از سگ نمیدونن بی خود و بی جهت باهاش بدن

‫یه بار با یکی از همین آدما حسابی بحثم شد. با دوست دخترش بهم زده بود که چون دوست داره سگ تو خونه نگه داره و اون دوست نداره و راستش دلیل خیلی قانع کننده یی هم نداشت منم داشتم بهش میقبولندم که چرا سگ خوبه

‫تا اینکه وقتی دید بحث جدیه شاید واسه این که کم نیاره شاید هم واسه این که بگه خیلی بی خود نمیگه که از سگ بدش میاد یهو رفت بالا منبر و داد سخن دادن. من در این جور موارد دقت کردم دیدم آدمایی چیز زیادی در مورد مطلبی نمیدونن سعی میکنن با قلمبه سلمبه ترین کلمات و جملات حرفشونو بزنن و اصولا ادمایی که در مورد مطلبی خیلی چیز میدونن خیلی راحت و با زبون قابل فهم همه صحبت میکنن برای همین دسته اول اگه حواسشون نباشه هم سوتی خیلی میدن هم اینکه معمولا اگر تو اون وسط مسطا یه سوال ازشون کنی عوض توضیح بیشتر دادن معمولا پیچیده ترش میکنن خلاصه میبینی طرف ۲ ساعت حرف زده ولی هیچی نفهمیدی

‫گفت:

‫حرفهات درسته ولی به نظر من سگ مثل همه چیزای دیگه یه حسن خوبی داره یه حسن بدی مثلا اگه سگی نر باشه فقط ریزش مو داره ولی اگه مادیون باشه علاوه بر ریزش مو مشکلی دیگه هم خواهد داشت و او ن هم cycle های قایدگیشه که bleeding رو به تمام مشکلات موجود add میکنه.....

‫من که نفهمیدم چی میگه فقط فهمیدم همه چیزا یه حسن خوبی داره یه حسن بدی و اینکه به سگ ماده هم میگن مادیون من تا حالا فکر میکردم مادیون فقط مال اسبه در مورد صحت و سقم بقیه مطالب هم خیلی نمیتونم اظهار نظر کنم.

بالای ۱۸ ساله یه وقت یه بچه‌ای چیزی از اینجا رد میشه فکرش منحرف میشه میترسم یه وقت سایتم فیلتر کنن


Pic:http://www.flickr.com/photos/e3000
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 9:15 | لینک  | 

بازم داستانای کلیشه ای....نمیدونم چرا کسی‌ از داستانای بچه پولدارا نمینویسه یا از مشکلات ادمای سفید پوست یا حتا از مشکلات آدم بزرگا.تا به یکی‌ میگه داستان بنویس شروع میکنه از بدبختیای ادما گفتن.همه داستانایی که جایزه میگرن همش یا درباره اختلافات سیاه و سفیداست یا فقیر و غنی همیشه اونی هم که مظلومه حتما یا یه کودکه یا سیاهه یا فقیر. در بدترین سناریو این بچه یه بچه سیاه و فقیره که احتمالا یا داره کبریت میفروشه یا توی سرمای زمستون جلوی یه قنادی صورتشو چسبونده به ویترین یا داره کیکا رو نگاه میکنه یا بخار قهوه‌هایی‌ رو که آدم سفیدای بد طینت با ولئع هر چه تمام  و بدون توجه به قشر مظلوم و درد کشیده سر میکشن.

انگار آدم سفیدا زاییده شدن واسه زور گفتن به سیاها، آدم بزرگا واسه زور گفتن به بچه ها، ادمای ثروتمند واسه بیگاری کشیدن از فقیرا

نمیخوام بگم اختلاف  نیست (که هست )نمیخوام بگم زور که نیست (که هست ) یا آدم فرصت طلب نیست یا آدم زجر کشیده نیست (که همشون هست)

نمیدونم هیچ وقت به ستاره‌ها تو شب سیاه نگاه کردین یا نه.همه از درخشش ستاره میگن همه ستاره‌های نورانی رو میبینن بدون اینکه سیاهی حتی کوچکترین جلب توجهی بکنه.

میشه بدون اینکه از سیاهی آسمون چیزی گفت  از زیبایی‌ ستاره‌ها لذت برد.نمیدونم شاید هم ستاره وقتی زیباست که تو دل شب باشه که اگر اینطور باشه پس سیاهی لازمه برای اینکه سفیدی به چشم بیاد اگه هم ستاره خودش به خودی خود زیباست پس چرا تو روز روشن کسی‌ بهش توجه نمیکنه پس چرا...

شاید زندگی‌ مثل ستاره  تو شب میمونه وقتی زیباست که پس زمینش آسمون تاریک باشه شاید زندگی‌ بدون سیاهی مثل ستاره تو روز روشن باشه: بدون زیبایی‌ بدون درخشش

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 14:13 | لینک  | 

PDR=Physician Desk Reference
‫اسم کتابیه که توش داروهای توی بازار رو جمع آوری میکنه و به عنوان یک کتاب مرجع برای پزشکان و داروسازن مورد استفاده فراون قرار میگیره.تو این کتاب بعد اسم دارو ،مورد استفادش،دز دارو،عوارض جانبیش،تداخلات و خلاصه هرچی در مورد اون دارو لازمه رو میشه پیدا کرد.الان رو نمیدونم ولی تا چند سال پیش جزو اولین کتابایی بود که تو نمایشگاه بین المللی تخمشو ملخ میخورد و بعد هم تو بازار آزاد به چندین برابر قیمت به فروش میرفت.علی یه بار اون کتاب رو خرید و نمیدونم چرا تصمیم گرفت بفروشدش ولی فکر کنم اوضاع اقتصادی بی تاثیر نبود اون موقع هنوز هم بازار e-bay، amazon داغ نبود.برای اینکه کتاب عوض دست دلالا به دست مصرف کننده وقعی برسه از بچه‌ای تو دانشگاه‌ها کمک گرفت،ازشون خواست که یه آگهی بزنن که یک PDR اصل موجود است به فلان قیمت و بزنن توی تابلو اعلانت دانشگاه.

‫حسن که تو دانشگاه تهران دندانپزشکی میخوند گفت من اینکارو تو دانشگاه تهران برات میکنم و در ضمن اصلا هم نگران نباش به کس دیگه هم نمیخواد بگی من خودم به تنهایی کتاب رو خیلی سریع میفروشم

‫حرفش خیلی بی راه نبود نه به خاطر اینکه فروشنده خیلی خوبی بود یا دانشگاه تهران مرکز بچها ی خرخون کتاب اصل خون ایران بود از این جهت که همونجور که گفتم کتاب کتاب پر تقاضایی بود و اصولا خیلی نمیشد پیداش کرد حتی افستشو .

‫خلاصه نماینده انحصاری فروش کتاب به حسن رسید و قرار شد تو دانشگاه تهران آگهی بزنه

‫یه یه هفته یی گذشت ولی هیچ خبری نشد و این خیلی عجیب بود که چطور کتابی که فکر میکردیم روز اول به فروش برسه هنوز به فروش نرسیده بود،اولین شک هم خوب این بود که حسن اصلا آگهی نزده.

‫آگهی چسبوندی؟؟

‫اره بابا همون روز اول

‫خیلی عجیبه پس چرا خبری نمیشه

‫برای پیگیری قضیه مدیر عامل (علی) قرار شد یه سری به نمایندگی فروش بزنه

‫عصر اون روز در حالیکه یه برگه گرفته بود دستش و قاه قاه میخندید اومد پیشمون

‫چی شده؟

‫بیخود نبود کسی زنگ نمیزد...برگه رو نشونمون داد

‫روش نوشته بود: یک عدد PDR ژورنال به فروش میرسد

‫گفتیم اینو چسپونده بود تو تابلو؟؟

‫اره

‫در همین صحبتا بودیم که حسن رسید گفت:

‫چرا میخندین؟

‫این آگهی رو تو زدی؟

‫یه نگاه بهش کرد و گفت اره مگه چشه؟

‫اولن که شماره تلفنش کو...اگه یه بدبختی بخواد کتاب رو بخره باید به کجا زنگ بزنه؟

‫بعد مرد حسابی تو فرق ژورنال رو با کتاب مگه نمیدونی؟PDR کتابه ژورنال که نیست

‫برگشت با قیافه خیلی جدی گفت...برین بابا شما ها نمیفهمین PDR ژورنال یعنی PDR "اصل" یعنی که افست نیست

‫تازه فهمیدم خودش هم نفهمیده چی نوشته و منظورش از "ژورنال"؛" اریژینال" بود

‫اگه درست یادم باشه که علی اصلا بی خیال فروش کتاب شد.خوب حق هم داشت آدم که چیزایی رو که براش خاطره هاشو زنده میکنن که نمیفروشه

‫این که ادما حرف هم دیگرو نمیفهمن یه مقدار زیادش بر میگرده به این که ادما به یه زبون حرف نمیزنن و برداشتشون از کلمات و حرفهای ما اون چیزی نیست که ما منظورمون بوده..اگه ما ادما زبون همدیگرو یاد بگیریم اونوقت کتابامون به راحتی فروش میره و رو دستمون نمیمونه

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 11:7 | لینک  | 


بعضی وقتا به غلط یه مطلبی اونقدر بین همه جا میفته که همه به عنوان یه اصل میپذیرنش و هیچ کی هم در موردش سوال نمیکنه مثلا اینکه اگه شیشه جلو ماشین بخار گرفت باید حتما باد گرم زد تا بخار از بین بره در حالیکه اگر هدف هم دما کردن دو طرف داخل و بیرون شیشه باشه سرد کردن شیشه هم همون کارو میکنه. یا اینکه مثلا مثلا ویتامین ث برای سرما خوردگی خوبه حالا هر چی میخوای دلیل علمی و مقاله بیار نشون بده که به پیر به پیغمبر ویتامین ث هیچ اثری نداره مگه به خرج کسی میره این خ
لرجیا که قربونشون برم قرص ویتامین ث و مولتی ویتامین رو مثل نقل و نبات میخورن حالا هر چی هم میخوای بهشون بگو که اینا خیلی بیشتر از نیاز بدنه و اصولا همش تو ادرار دفع میشه مگه قبول میکنن اصلا فکر کنم غنی ترین منبع ویتامین ث نه تو لیموه نه تو پرتقال فکر کنم نمونه ادرار این آمریکاییا غنی ترین منبع ویتامین ث باشه

‫فکر کنم ایام شهادت حضرت فاطمه بود که معلم فارسیمون اومد سر کلاس و گفت در مورد حضرت فاطمه انشا بنویسین

‫از ۱ ساعت و نیم کلاس یک ساعت وقت دارین

‫همه هم شروع کردن به نوشتن، بعد یه ساعت گفت خوب حالا هر کی نوشتشو با بغل دستیش عوض کنه من هم نوشتمو با بغل دستیم عوض کردم .

خوب حالا انشا های همدیگرو بخونین به هم نمره بدین

‫(پی نوشت:من نمیدونم پس نقش معلم انشا این وسط چیه)

‫وقتی انشام رو تحویل گرفتم دیدم کلی آزم غلط املایی گرفته یکی از کارآیی هم که کرده بود هر جا من جلو اسم حضرت فاطمه گذاشته بودم ( ع ) همه رو خط زده بود کرده بود (س) به ازای هر کدومش هم یه نیم نمره از نمره انشام کم کرده بود از اونجا هم که انشا در مورد حضرت فاطمه بود خودتون حدس بزنین که من چند بار اسم حضرت فاطمه رو تو انشام نوشته بودم اون هم چنتا نیم نمره آزم کم کرده بود

‫بهش گفتم مرد حسابی مگه دیکته است اینقدر غلط املایی گرفتی گفت دیکته و انشا فرق نمیکنه نمیبینی هر وقت میخوان بگن میگن املا و انشا هیچ کس تو هیچ امتحانی املا و انشا رو توی دو روز متفاوت نمیگیره املا و انشا مثل کارد و پنیر میمونه همیشه باهم میاد

‫گفتم آخه آدم حسابی اولا که چه ربطی داره  تازه پنیر هم گاهی با نون و چایی شیرین میاد تازه اون موقع هم که میگن املا و انشا که دیگه توی املا غلط انشایی که نمیگیرن (یا بر عکس)

‫گفت هیمنه که هست ناراحتی؟

‫یه نگاه به هیکلش که حداقل سه برابر من بود کردم گفتم نه والا من چه ناراحتی میتونم داشته باشم

‫-فقط یه سوال کوچیک دارم چرا این (ع) ها رو خط زدی کردی (س) گفت واسه این که (ع) مال اماما و پیامبراست (س) مال حضرت فاطمه است

‫حالا این که این مال اونه و اون مال اینه بماند. و دیگه باهاش بحث نکردم که منظور من از (ع) "علیها سلام" بوده و اصولا یکیه و با (س) که "سلام علیها" است فرقی نمیکنه چون اونوقت واقعا فکر میکرد ناراحتم و ممکن بود یه کاری بده دستم اینه که منم از اون به بعد قبول کردم که (س) مال فاطمه است و (ع) مال اماما
pic:shindokht.blogspot.com



ادامه مطلب
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 9:31 | لینک  | 


یه مدت به شدت افتاده بود دنبال پیدا کردن زن...از دختر خاله و دختر عمو تا هر دختری که تو خیابون میدید خیلی جدی هم روش فکر میکرد معمولا هم اوایلش خیلی خوب پیش میرفت ولی به جلسه دوم سوم نرسیده همه چی بهم میخورد. یه یک سالی یکی از تفریحات سالمش رفتن خونه این و اینو خوردن چای شیرینی بود یه بار ازش پرسیدم تو این همه میری خواستگاری از هیچ کی خوشت نیومده؟
‫خوب چرا یه چنتا بودن که اونا خیلی خوششون اومده بود ولی من دوست نداشتم ولی یکی دو نفر بودن که خیلی خوب بودن

‫خوب؟

‫منهم واقعا ازشون خوشم میومد

‫خوب بعد چی شد؟

‫هیچی دیگه میرفتیم خواستگاری و معمولا هم بعد یکی دو جلسه اول بیشتر هم خوشم میومد

‫خوب؟

‫هیچی جلسه سوم که زنگ میزدیم میگفتن دخترمون میخواد درسشو ادامه بده. من نمیدونم این دخترا چقدر میخوان درس بخونن.

‫البته اون جوری که اون دخترا رو فیلتر میکرد فکر کنم حالا حالا ها باید بگرده...از یه دختره خوشش نمیومد چون دماغشو عمل نکرده از یکی خوشش نمیومد چون کفش پاشنه بلند میپوشید از یکی خوشش نمیومد چون دندون سوم سمت راستش کرم خوردگی داشت و...فقط یه چیزی که من نمیفهمیدم این بود که چطور دخترایی که اون دوست داشت بعد جلسه سوم یاد دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل می افتادن خیلی میخواستم ببینم تو این سه جلسه بهشون چی میگه یا چی کار میکنه که طرف بی خیال میشه

‫روزها همچنان میگذشتن و هاچ همچنان به دنبال نیمه گمشدش بود.

‫یه بار که رفته بودم دنبالش با هم بریم بیرون دم در که رسیدم یه سری فک و فامیلاشون داشتن از در میومدن بیرون معلوم هم بود یه دو ساعتی هم دارن مراسم خداحافظی رو اجرا میکنن.فکر کنم همه از دیدن من خوشحال شدن چون بعد سلام و احوال پرسی اینبار واقعا خداحافظی کردن و رفتن. تو ماشین که نشست گفتم کی بودن گفت عمم اینا

‫اون دختره کی بود باهاشون

‫دختر عمم بود

‫خوب این که ظاهرا خوب بود، فامیلتون هم که هست چرا از همین خواستگاری نکردی؟

‫این ندیدی چه دماغش سر بالا بود، اصلا حتی خودمو کوچیک نکردم بریم اونجا میدونم جوابش نه است

‫اخه چرا؟تو که موقعیتت خوبه فامیل هم که هتسین

‫نا بابا اون ندیدی چقدر دماغش سر بالاست منتظر یکی نیکل کیدمنی کسیه بیاد خواستگاریش

‫بهش گفتم حالا فهمیدی چرا دخترا اینقدر میخوان درس بخونن...

چرا؟

همین چرت و پرتا رو میگی دیگه..اخه تو که نمیدونی نیکل کیدمن زنه یا مرد بیخود کلمه خارجی میپرونی..

‫اصلا تو خوستگای میری فقط خودتو معرفی کن بعد هم اروم و ساکت و دست به سینه همونجا بشین هر چی هم ازت پرسیدن فقط لبخند بزن سرتو تکون بده.

‫البته فکر نکنم حرفمو گوش داد چون همچنان مجرده
نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 8:50 | لینک  |