
تولد مریم بود هنوز فرصت نکرده بودم براش چیزی بخرم کلی با خودم کلنجار رفتم که چی براش بخرم. به نظرم خرید تولد واسه خانوما سختترین کار دنیاست میدونم الان خیلی دخترا میگن :"واسه دخترا کادو خریدن که خیلی کار آسونیه این همه چیز هست که میشه براشون خرید" اتفاقا من فکر میکنم دقیقا مشکل از اینجا ناشی میشه که برای دخترا خیلی چیزا میشه خرید برای همین هم انتخاب سخته فرق بین خرید کردن برای پسرا و برای دخترا دقیقا مثل غذا خوردن تو ساندویچ فروشی هایداست و غذا خوردن تو رستوران ژاپنی
وقتی میخوای واسه پسرا خرید کنی تکلیف معلومه فقط کافیه بین کیف پول و ادکلن و ساعت و کراوات یکی رو انتخاب کنی. دقیقا مثل خرید ساندویچ از رستوران هایدا ، کافیه بین ساندویچ بره(=کیف پول)، ساندویچ مخصوص هایدا(=ساعت)، ساندویچ خشک(=کراوات) یا ساندویچ مرغ تنوری(=ادکلن) یکی رو انتخاب کنین.آخر سرّ هم همش ساندویچه. به راحتی سیر میشین(ترجمه =هر کدومشو بخرین پسرا خوشحال میشن کلی هم حال میکنن)خیلی هم گرون نیست .ولی خرید واسه دخترا درست مثل رفتن به رستوران ژاپنی میمونه بایه عالمه تنوع غذائی از انواع سوشی و ساشیمی بگیر تا انواع رول هی ورق میزانی از صفحه اوّل به صفحه پنجم دوباره بر میگردی اخر سرّ هم نمیدونی کدوم غذا رو انتخاب کنی همش خوبه هیچ کدومش هم سیرت نمیکنه(ترجمه =فرق نمیکنه کدوم رو بخری دخترا مئعمولا سلیقشون با شما سازگار نیست) اسمش هم اینه که فقط یه نوع غذا دارن:غذا ی دریایی(ترجمه=خرید کردن واسه دخترا که خیلی کار آسونیه)
خلاصه با کلی کلنجار رفتن اخر سرّ تصمیم گرفتم یه دونه از آین کارتای هدیه بگیرم که هر چی خودش دوست داشت بخره(ترجمه رستورانیش میشه: برو یه رستوران ژاپنی هر چی خواستی بخور به خرج من ولی بیشتر از این هم نخور)
فقط مونده بود یه کارت تبریک هم براش بخرم. من و ارشیا خونه تنها بودیم باباش قرار بود ببردش بازی بسکتبال لباساشو پوشیده بود و آماده بود که باباش بیاد تا برن.
بهش گفتم آرشیا بیا بریم بیرون برای مامانت کارت تولد بخریم آرشیا که میترسید تو مدّت زمانی که ما میریم ممکنه باباش بیاد خونه و ببینه که اون نیست بذاره بره اصلا دلش نمیخواست برای پنج دقیقه هم که شده خونه رو تنها بذاره اینه که گفت میدونی چیه دائی من میگم بیا خودمون براش کارت درست کنیم گفتم چه جوری؟رفت یه کاغذ آورد از وسط تا کرد گفت رو یه نصفش نقاشی میکنیم بین دو تا هم چیز مینویسیم گفتم خیلی خوب...حالا تو بنویس من یه فکری میکنم واسه خودم...(ترجمه=خدا کنه باباش زودتر بیاد منم برم یه دونه از این کارتای آماده بخرم واسه تولد آبجیم)
خلاصه شروع کرد به درست کردن کارت تبریک تولدش: اوّل شروع کرد به نوشتن:
"مامان تو بهترین مادر دنیا هستی، من خیلی خوشحالم که تو امروز به دنیا اومدی،تو عین ستارههای هالییوود میمونی تولدت مبارک
پسرت آرشیا"
بعد هم شروع کرد به نقاشی کردن اوّل خودش رو کشید بعد مادرش رو که دست هم رو گفته بودن بعد هم یه درخت کشید اخر سرّ هم شروع کرد به کشدن قلب و بقیه صفحه رو با قلب پر کردن ۴،۳،۲،۱، تا ۱۵ تا... همینجوری قلب میکشید دیگه خودش و مادرش و درخت داشتن بین قلبا گم میشدن گفتم دائی بسته چقدر قلب میکشی همین قدر که کشیدی بسته گفت نه دائی تو نمیدونی دخترا قلب خیلی دوست دارن هر چی بیشتر بکشی بیشتر خوشششون میاد
فکر کنم مریم اون سال یکی از بهترین هدیههای تولدش رو گرفت نه از من که از آرشیا اینو از برق چشاش وقتی کارتشو میخوند و نقاشیش رو نگاه میکر فهمیدم اگرچه مطمئنم تعداد قلبها هم بی تاثیر نبوده ولی بیشتر به خاطر اینکه برای اون هدیه وقت صرف شده بود و از صمیم قلب کشیده شده بود .اینه که اگر خواستین برای یه دختری هدیه بخرین اگه بتونین بهش بقبولین که برای پیدا کردن اون رستوران ژاپنی واقعا وقت صرف کردین تا به بهترین جا ببرینش و همینجوری صفحه اوّل نیازمندیها رو باز نکردین و اولین رستورانی رو که به چشتون خورده انتخاب نکردین در اون صورت اگه توی اون رستوران فقط یه سوپ هم براش بخرین از نظرش بهترین غذا ی شهر رو خریدین

امروز میشل اوباما اومد بیماستان. تقریباً تمام بیمارستان
دور شیشه طبقه دوم جمع شده بودن صورتشون چسبونده بودن به شیشه طبقه بالا
و زل زده بودن به پایین وfirst lady آمریکا تماشا میکردن .
تصور اینکه تا چند ماه
پیش شاید اونم یه آدمی بوده مثل همه آدمایی این بالا جالب بود...حتّی
بالا و پایین بودن هم نسبیه بستگی داره کی بهش چی جوری نگاه کنه

صدا و سیمای جمهوری اسلامی همیشه عادت داشت یه چهره خیلی
وحشتناک و نا امن از آمریکا برای مردم تصویر کنه. وقتی بچه تر بودم تصور
من از آمریکا خلاصه میشد به کشوری که توی اون هر روز دانش آموزاش هفت تیر
به دست معلماشون میکشن یا بقیه شاگردا رو گروگان میگیرن.یا بیست و چهار ساعت تو خیابون راه می افتن و به هم تجاوز میکنن توی
مدرسههاشون از دوران دبستان بچهها رو به داشتن روابط جنسی تشویق
میکنن و بچههاشون به سن ۱۲-۱۳ سالگی نرسیده یا دوست پسر دوست دختر دارن
یا بهشون تجاوز شده
ولی بعدها که اومدم اینجا متوجه شدم که آمریکا هم مثل همه جای دنیا جای خوب و جای بد داره. و اونقدر هم که بعضیا فکر میکنن سفید نیست اونقدر هم که صدا سیمای جمهوری اسلامی میگه سیاه نیست.خاکستریه. مثل هر نقطه دیگهای تو دنیا فقط شدت خاکستری بودنش فرق میکنه
ولی نمیشه منکر شد که درباره مسایلی که دربارش به راحتی صحبت میکنن با ایران خیلی تفاوت هست
یه روا آرشیا اومد گفت دائی من فکر میکنم یه چیزیم شده گفتم چی شده؟ مریضی؟ حالت خوب نیست؟ گفت نه مریض نیستم ولی حالم خوب نیست گفتم چرا گفت فکر کنم دارم عاشق میشم نزدیک بود از خنده بترکم آخه بچه هفت ساله رو چه به عاشقی ولی قیافه جدی آرشیا رو که دیدم به هر زور و زحمتی بود جلوی خودمو گرفتم سعی کردم قیافه جدی بگیرم و گفتم حالا عاشق کی شدی؟ گفت اسمش ناتالیه. گفتم مطمئنی؟ من فکر کنم تو عاشقش نشدی دوسش داری شاید هم خیلی دوسش داری ولی عاشقش نیستی گفت نه دائی من عاشقش شدم گفتم دایی دوست داشتن خیلی زیاد هم بد نیستا اصلا بگو ببینم فرق بین عاشق شدن با دوست داشتن چیه؟
از جوابی که داد یکه خوردم گفت میدونی دائی وقتی یکی رو دوست داری فقط دوسش داری ولی وقتی عاشق یکی هستی میدونی یه چیزای دیگه هم میاد وسط
ابروهام رو مثل الاکلنگ یکی بالا یکی پایین کردم چشم چپمو یه کم تنگ کردم سرمو یه چرخش کوچولو دادم گفت مثلا چی میاد وسط؟
دیدم خیلی جدی گفت میدونی مثلا بوس کردن و بعد در حالی که یه خنده شیطنت آمیز میکرد ادامه داد بقیشم خودت میدونی دیگه میدونی دیگه اون چیزای دیگه دیگه
با خودم گفتم خوب شد ابروهامو بالا و پایین کردم و قیافه جدی براش گرفتم وألا الان کلّ ماجرا رو با جزییات برام تشریح کرده کرده بود.
به خودم گفتم بین ما کجاییم و اینا کجان من تا ۲۰ سالم شده بود هم نمیدونستم بچه از ناف میاد بیرون یا لک لک بچه رو میذاره دم در خونه آدم تازه بزرگتر هم که شدم همیشه این این که عشق چیه و هوس کدومه و دوست داشتن چیه و عادت کدومه همیشه بحث بود اونوقت این نیم وجبی در سن هفت سالگی عاشق میشه با یه تعریف ویکیپدیایی.فکر کنم آدم خیلی خوبه واسه همه چی تعریف داشته باشه درست و غلطیش هم خیلی مهم نیست همین که خودش فرقشو بدونه و متوجه باشه مرز بینشون کدومه و بدون پاسپورت از مرزها عبور نکنه خیلی خوبه.
قانون گاو
گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.
مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر
قانون اول:
هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد.
نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم:
هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
قانون سوم:
هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند.
نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!
پیوست :نمیدونم نویسنده مطلب کیه اگه میدونین بگین
اگه فرض بر این باشه که آدم درست کار نادرست انجام نمیده ; پس کاری که میکنه حتما درسته. پس اصلا سوال سوال بی معنی خواهد بود
ولی اگر کار نادرست رو هر کی انجام بده نادرسته پس آیا این به این معنیه که اون آدم، آدم درستی نیست؟
مطمئن نیستم بهتره به آدما ایمان داشته باشیم یا به کاراشون؟