تبليغاتX
چای داغ
‫نوشیدن چایی از چای داغ کاملا رایگان است.فقط بگین از اینجا خریدینش

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 5:38 | لینک  | 

بچه تر که بودیم هر وقت سرّ و کله مامان جون (مادربزرگم) از دور پیدا میشد فلنگو میبستیم  مادر بزرگ فقط در یک  صورت میومد سراغمون وقتی‌ به‌ قول خودش  یه تخمی گذاشته بودیم که در این صورت بازار نصیحت داغ بود و مادربزرگ اومده بود که نصیحت کنه. هر وقت مادربزرگم از دور پیداش میشد پسرخالم میگفت باز این "مامان جون منصح" سرّ و کلش پیدا شد. امروز دوباره یاد مادربزرگم افتادم. امروز یه نامه گرفتم از یکی‌ از این برنامه‌هایی‌ که براشون درخواست داده بودم گرفتم . متن نامه با متن بقیه نامه‌هایی‌ که تور این چند روز گرفتم فرق میکرد.


We would like to thank you for your expressed interest in our Internal
Medicine Residency Program. However, I regret to inform you that you have not
been selected to interview atXXX, as you didn't meet
one or more of our criteria. 

We do appreciate your interest and wish you all the best!  Good luck and God
bless in your future endeavors.  Remember, positive thoughts yield positive
results.  Also, know that things happen for a reason and that when one door
closes another one opens.

اگه انگلیسیتون مثل انگلیسی‌ آرش باشه ممکنه تو ترجمش به‌ به‌ مشکل بر بخورین   ترجمش  این میشه:

از اینکه که به‌ برنامه ما علاقه نشون دادین خیلی‌  ممنون  ولی باید بگیم که اگرچه   شما خیلی‌ خوبید و از سرّ ما هم زیادید  ولی‌ ما با شما حال نکردیم چون یه چیزی تو فرم درخواستتون نیست (که ما خودمون هم نمیدونیم چیه) و به‌ گروه خونی ما نمیخورید. ولی‌ به‌ هر حال از اینکه  به‌ برنامه ما توجه نشون دادین کمال تشکر را داریم. موفّق باشین و خدا پشت و پناهتون باشه. یادتون باشه اگه مثبت فکر کنین نتیجه خوب در انتظارتونه یادتون باشه اگه ما شما رو نخواستیم حتما یه خیری توشه و خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

اوّل بار که خوندم  یاد این فعال روزانه توی روزنامه‌ها افتادم از همینا که میگه مثلا "امروز اتفاقی براتون میافته  که انتظارشو ندارین ولی  از فرصتهاتون استفاده کنین دشمنان دوست نما رو از خودتون دور کنید و..."با خودم گفتم نمیخوای مصاحبه بدی نده دیگه جان مادرت نصیحت نکن

ولی‌ هنوز چند دقیقه‌ای از این نامه نگذشته بود که یه نامه دیگه گرفتم (از یه برنامه  دیگه) به‌ این مضمون:


Thank you for your interest in the Internal Medicine Residency Program
at XXXX.  We regret to inform you that you were not selected for an interview

مرسی که علاقه نشون دادی ولی‌ متاسفیم که بگیم نمیتونیم برای مصاحبه دعوتتون کنیم.

با خودم گفتم "همین؟؟؟" وقت عزیز و گرانبهام به‌ یه طرف اگه پولی‌ رو که من صرف پر کردن فرمهای شما کردم تقسیم بر تعداد کلمات این نامه بکنین هر کلمش حدود ۲۰۰۰ تومن در میاد حداقل چنتا کلمه با بار مثبت توش میذاشتین که  دلم نسوزه این همه ازم پول گرفتین. اینجا بود که یاد نامه اوّل افتادم خدا عمرش بعده حداقل یه خرده باهام همدردی کرد.آدم میخواد خبر بد هم بده اینجوری بده. منم از شما مادربزرگ عزیز کمال تشکر را دارم. مرسی مامان جون

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 17:54 | لینک  | 

فکرم خیلی‌ مشغوله شاید هم مال استرس زیاده.این جور مواقع بهترین کار کشیدن کرکره و خوابیدنه.میدونم یه جور پاک کردن صورت مساله است ولی وقتی هر چی‌ سعی‌ میکنی به‌ جواب نمیرسی شاید پاک کردن صورت مسله هم بد فکری نباشه. مامانم گفت بعضی‌ وقتا اگه بهش فکر نکنی خودش درست میشه، دوباره فکرمو خوند، این یکی‌ از اون کاراییه  که خیلی خوب بلده. فکر کنم اونم یه جورایی همون حرف منو میزنه: پاک کردن صورت مساله. گفتم خستم میرم بخوابم اومدم بخوابم خوابم نبرد. خیلی‌ سرّ کیف نبودم.  یه ولگردی (بخونید وبگردی) کردم.یه چنتا جک هم خوندم این یکی بد نبود کلی خندیدم

یکی از خدا می پرسه :ای خدا۱۰۰۰۰۰۰۰ سال برات چقدره؟ خدا میگه یک دقیقه .بدش می پرسه۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدر ارزش داره؟خدا میگه ۱ سنت.میگه پس ای خدا واسه من ۱ سنت بده خدا میگه باشه فقط ۱ دقیقه صبر کن

ولی بعدش حالم گرفته شد. چه خدای لوس بی‌ نمکی."یه دقیقه صبر کن"(اینو با دهن کجی بخونین)، حالا ما که سه سال صبر کردیم یه دقیقه دیگم روش. کی‌ به کیه.چنتا بلاگ رو هم گشت زدم متنی  که سرّ کیفم بیاره پیدا نکرم. ظاهرا همه مشکلاتشون از من بیشتره(خدا یا شکرت نگی نگفتم)

گفتم برم سراغ نوشته‌های قبلیم یکیشو بخونم شانسی‌ رو یکی‌  کلیک کردم این اومد.

ای بابا من اگه شانس داشتم  وضعم بهتر از این بود.

یه فکر خوب به‌ سرم زد اینو گوش کردم کلی خندیدم دوباره. این مثل فیلم داییجان ناپلیون میمونه هر بار میبینمش یه چیز تازه توش پیدا می‌کنم.

یه نتیجه گیری خوب کردم "ولش کن بابا ولش کن"

برم آماده شم واسه خواب.صبح زود باید برم "قلم را در دست بگیرم"

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 18:22 | لینک  | 


نمیدونم شأعرش کیه. کسی‌ میدونه بگه اسمشو بنیویسیم که نه‌ این دنیا سؤ شیم نه‌  اون دنیا وو

دوستی از دوستانم در درود

همسرش مرد و عزادارش نمود

تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار

آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد

چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب
لای خرما مغز گردو بی حساب

تاق شال دست باف فومنی
تکه حلوا لای نان بستنی

منقل اسپند و عود کاشمر
شربت و شربت خوری ، قند و شکر

فرش ابریشم به نقش یا علی
قاری و مداح و میز و صندلی

ترمه و جام و قدح یک در میان
گیره ی نقره برای استکان

حجله سیصد چراغ یک تنی
رحل و سی جزء و بلن گوی سونی

بر در و دیوار خانه صد قلم
بیرق و ریسه ، کتیبه با علم

در میان مجلس و ما بین جمع
ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع

قاب کرده وان یکاد و چارقل
نصب کرده در میان تاج گل

باز تا شادان شود در آن جهان
روح آن مرحومه ی خلد آشیان

واعظی با فهم و دانا و بلد
کرد دعوت تا سخنرانی کند


آشنایان قدیمی هرکدام
آمدند از راه یک یک با سلام

اهل فامیل ریا کار و دغل
کاسب و همسایه و اهل محل

دوستان با وفا با تربیت
آمدند از بهر عرض تسلیت

مجلسی با احترام و با شکوه
لیک واعظ غایب و او در ستوه

گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است
جای بهتر رفته آن معده پرست

مجلسی با آن شکوه و احترام
بی سخنرانی نمی گردد تمام

مجلس با آبرو و با وقار
بی سخنرانی بود بی اعتبار


ساعتی بی واعظ و منبر گذشت
عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت

رفت در پس کوچه ها پیدا کند
واعظی تا مدح میت را کند

دید شیخی با عرقچین و عبا
ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا

گفت : ای دستم به دامانت بیا
از غم و غصه رهایم کن ، رها

مجلس ختمی است وعظی مختصر
پول بستان ، آبرویم را بخر

شیخ از هول حلیم روغنی
رفت با سر توی دیگ ده منی

آمد و شد در عزایش نوحه خوان
طبق عادت هی چاخان پشت چاخان

بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد
رفت بر منبر سخن آغاز کرد :


او بری بود از بدی و هرزگی
می شناسم من ورا از بچگی

من خودم او را بزرگش کرده ام
کودکی بود و سترگش کرده ام

من نمی گویم چرا رنجور بود
رازها در بین ما مستور بود

وه چه شب های درازی را که من
صبح کردم با وی اندر انجمن

مجلس آرای و سخن پرداز بود
با همه اهل محل دمساز بود

ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم
مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم

او نه تنها بر منش ایثار بود
مطمئنم با شما هم یار بود

ما به او احساس دیرین داشتیم
خاطرات تلخ و شیرین داشتیم

آتشی در این هوای سرد بود
جمله مردان را دوای درد بود

نازنینی رفته است از بین ما
از کجای او بگویم با شما

هر شب جمعه بداد از پیش و پس
بر گدایان نان و خرما و عدس

یاد باد آن شب که خود را باختم
دست را در گردنش انداختم

زیر گوشش نرم کردم زمزمه
درد دل گفتم به او یک عالمه

سر به زانویش نهاده سوختم
چشم در چشمان شوخش دوختم

دست خود را بر سر و گوشم و کشید
از سر رأفت در آغوشم کشید


تا رسید این جا سخن صاحب عزا
بر سر او کوفت با چوب عصا

کی همه نفرین و عصیان و گناه
با عیال خویش کردی اشتباه ؟

تو چه سرّی با زن ما داشتی
دختر سعدی ورا پنداشتی؟

تو نپرسیدی ز قبل گفتگو
زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟


گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد
کف به لب آورده و خاموش شد

جمع گشته گرد او پیر و جوان
آن به این دستور می داد این به آن

آی قنداق آورید و چای داغ
دیگری می گفت : گِل زیر دماغ

این یکی می شست رویش را به آب
آن یکی می گشت دنبال گلاب

این وری نبضش گرفته می شمرد
آن وری بین دو کتفش می فشرد

دکمه های پیرهن را کرده باز
سوی قبله کرده پاها را دراز

ذره ای تربت بمالیدش به کام
باد می زد دیگری او را مدام

مؤمنی دستان خود برده به جیب
زیر لب می خواند هی امّن یجیب

پیرمردی گفت : این آشوب چیست
این بابا جنی شده چیزیش نیست

ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت
من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت

تا طلسم آن ننه مرده شکست
هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست

لب گشود و در سخن شد کم کَمَک
گفت : کو آشیخ ؟ ای مردم کمک

با طنابی سفت بندیدش به هم
تا حق او را کف دستش نهم

لیک جا تر بچه چون مرغی پرید
شاه بیت ماجرا را بشنوید:

شیخ کز این ماجرا آزرده بود
میکروفن را با بلن گو برده بود

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 9:25 | لینک  | 

 

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

 

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

 

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

 

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

 

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

 

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم

(شاعر?)

نوشته شده توسط ‫محمد رضا  در ساعت 10:24 | لینک  |